ویرگول
ورودثبت نام
Isabel.J.M
Isabel.J.Mبا آرامش گفت :«هی ارباب می دونستی وقتی ما توی بدترین موقعیت ها داریم جون می کَنیم،‌ ماه هنوز داره می درخشه؟»
Isabel.J.M
Isabel.J.M
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

یاقوت در آغوش سایه(پارت۱)

داستان از اونجایی شروع می شود که همه به خواب می‌روند‌ و او از توی سایه ها بیرون می‌پرد‌. خونآشام جوان ما با موهایی به سیاهی آسمان زیبای شب و چشمانی به سرخی یاقوت-کلیشه‌ای ولی زیبا- در شبی آرام، باز بیرون آمد تا دنیای انسان ها را کشف کند. خیابان های ساکت و تمیز، چراغ هایی که کنار هر خانه بود، لوازم حمل و نقل، مانیتور های توی جاده و حتی ماه، همه‌ی اینها برای او جدید بودند.

خونآشام ها معمولا خیلی سرد هستند و بدون عشق زندگی می کنند؛ چرا که آنها صد ها سال زندگی می‌کنند و این همان نفرینی بود که تمام خونآشام ها ازش رنج می‌بردند. سال ها زندگی کردن، نفرت، عشق، خیانت، اتحاد، دشمنی و دوستی، اینها دیگر معنای زیادی برای آنها نداشت.

خونآشام کوچک فقط ۲۰ سال سن داشت. خیلی کوچک بود! چرا؟ چون در شهر آنها بیشتر افراد پیر زندگی می‌کردند. افرادی با سن ۵۰۰ و یا ۹۰۰ سال!‌

همانطور که او راه می‌رفت دختر بچه‌ای را دید که کنار حوض زانو زده بود و دعا می‌کرد. این خیلی خوناشام را کنجکاو کرد.

پسرک با احتیاط از خیابان رد شد و به سمتی رفت که حوض در آن قرار داشت. حالا تنها کاری که باید می کرد این بود که از بین درخت های بزرگ رد شود و به دختر بچه برسد؛ اما او خجالتی تر از این حرف ها بود که برود و با یک دختر بچه‌ی انسان صحبت کند؛ برای همین خودش را به شکل یک گربه در آورد و آهسته و پیوسته به سمت دختر بچه رفت. وقتی رسید کمی میو میو کرد تا تا دختر را از رسیدنش آگاه کند.

***( پارکی بینام ساعت ۱۱:۲۳)

آتی اشک‌هایش را پاک کرد و گربه نوازش کرد. «پیشی جونم تو هم یواشکی از خونه بیرون اومدی؟» گربه میو میو کرد، انگار که هم جواب آتی را می داد و هم سوالی می‌پرسید.

-میو.

+پس تو هم مثل منی!

-میو میو میووو؟

نور ماه باعث درخشش موهای شکلاتی رنگ آتی می شد. همانطور که موهای نامرتبش را پشت گوشش می داد گفت:« ازم می‌پرسی که چرا اینا هستم؟» گربه میویی به نشانه‌ی بله کرد و منتظر جوابش ماند. حالا چشمان آتی برق می‌زد، اما نه از خوشحالی بلکه بخاطر اشک‌های براقی که در آن جمع شده بودند. دقایقی صبر کرد و بعد با بغض گفت:«مامان آتی بابا رو کشت و بعد یه بابا و آبجی بد آورد.» مکثی کوتاهی کرد ولی در آخر ادامه داد:«آتی دلش برای بابای قبلیش تنگ شده! آتی یه بابای مهربون می خواد.» اشک هایش روی گونه‌های سرخ و کوچکش جاری شدند.

***(ساعت۱۱:۳۴ کنار حوض شوالیه)

خونآشام که شگفت زده شده بود نمی‌دانست چه کاری می‌تواند در فرم یک گربه انجام بدهد، بنابراین به سمت یک درخت نزدیک رفت و به بدن اصلی خودش تبدیل شد. شاید او در دنیای خوناشام ها یک کودک به حساب میامد اما در دنیای انسان ها اینگونه نبود.

تمام توانش را جمع کرد و به سمت دختر رفت. با لبخند گرمی او را بلند کرد و گفت:«ببینم اینجا چی داریم؟ یه دختر کوچولو که داره این وقت شب کنار حوض گریه می کنه!» دختر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:« اسمم آتیه ست نه دختر کوچولو! دوستم بهم میگه آتی.» پسر نفسش را بیرون داد و تکرار کرد:« آتی، پس اسم اصلیت آتیه‌ست.» آتی سری تکان داد و بعد شروع به دست و پا زدن کرد.

+چی کار می کنی؟

-تلاش می کنم برگردم روی زمین!

+چی…؟

(نویسنده: معلومه که بگم می خواد بیاد روی زمین! بچه‌م رسما توی اسمون!چرا؟ چون داداشمون ۱.۹۳ متر قدشه!!! (اصلا فکر نکنید حوصله نداشتم نکته رو (قد خوناشام رو) توی گفت و گوی کاراکتر ها جا بدم برای همین اینجا گفتم.))

اما پسر به او اجازه نداد تا دوباره روی زمین بنشیند. او را بغل کرد و برای جستجوی یک صندلی راه افتاد. سر بحث را باز کرد و از آتی پرسید:« خب چرا بابای جدیدت رو دوست نداری؟» دختر تسلیم شد و سرش را روی شانه‌ی خوناشام گذاشت. جواب داد:« چون که اون همه رو اذیت می‌کنه. موهای آتی رو به زور کوتاه می‌کنه‌. مثل بابا های واقعی وقتی آتی توی خطر و کمک نیاز داره، آتی رو نجات نمیده.» پسر خندید:« برای همین فرار کردی؟» دختر از خنده‌ی مرد ناشناسی که او را بغل کرده بود عصبانی نشد.

خوناشام آتی را روی صندلی نشاند و جلوی او زانو زد. کمی با خودش فکر کرد و سپس گفت:« آتی تعریف تو از یه بابای خوب چیه؟» آتی بدون مکث جواب داد:« بابای خوب اونی که همیشه به آتی اهمیت می‌ده و وقتی آتی توی خطر می‌افته اون رو نجات می‌ده!» پسر خیلی جدی گفت:«که اینطور…» بعد بینی آتی را با دستمال سفیدی پاک کرد و با لبخند بزرگی روی صورتش گفت:«نظرت چیه من یه مدت بابات بشم؟» آتی ناباورانه به او نگاه مرد.

-واقعا؟

+آره!

-آتی رو نجات میدی؟

-معلومه!

+موهای آتی رو می‌بندی؟

_چرا که نه!!

+بخاطر مدل حرف زدن آتی (اینکه خودش رو به عنوان سوم شخص حساب می کنه)، اون زندانی نمی‌کنی؟

-چرا اینو می‌گی؟ آتی خیلی هم قشنگ حرف می‌زنه‌!

دختر بعد از ساعت ها گریه کردن، در بغل پدر جدیدش خوابش برد. مرد او را محکم به خودش چسباند و با تلپورت به شهر خودش بازگشت.

***(شهر خوناشام ها، عمارت بابای جدید آتی.)

دروازه های بزرگ سیاه، پنجره های چوبی، حوض بزرگ و باغ های سبز اطراف آن؛ و آخر عمارت مرموز مرمری. همه‌ی این ها برای پدر جدید آتی بودند. اربابی که علاقه‌ای به مردم نداشت و همه ازش می ترسیدند. قهرمان جنگ خوناشام ها و گرگینه ها، رایان لوسین دیاکو‌. نام عجیبش بخاطر ملیت های متفاوتی که در خانواده بود، است.

دروازه ها باز شدند. همه در حیاط ایستاده بودند تا به او خوش آمد بگویند، اما وقتی دختر را در دست او دیدند خشکشان زد. رایان قبل از اینکه کسی بتواند واکنش نشان دهد گفت:« شششش! یاقوت کوچولوی من خوابه و اگر بیدار بشه می تونی خودتون رو بدون گردن فرض کنید!»

(قرار بود داستان کوتاه باشههههه! روی کاغذ کلا یه چیز دیگه نوشته بودم😭😂✨)

(پ.ن.هیچ وقت دیگه تلاش نمی‌کنم موقع تایپ کردن تغییر بدم داستانو.)

داستان کوتاه
۲
۰
Isabel.J.M
Isabel.J.M
با آرامش گفت :«هی ارباب می دونستی وقتی ما توی بدترین موقعیت ها داریم جون می کَنیم،‌ ماه هنوز داره می درخشه؟»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید