ویرگول
ورودثبت نام
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimiلطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

داستان خاص: «شهرِ آینه‌ها»

در شهری زندگی می‌کرد که دیوارهایش از سنگ نبود؛

از آینه بود.

هر کوچه، هر مغازه، هر مدرسه، هزار آینه داشت.

اما این آینه‌ها تصویر چهره را نشان نمی‌دادند…

تصویر «حرف مردم» را نشان می‌دادند.

اگر کسی می‌گفت:

— «او زیادی مغرور است»

آینه‌ها همان را تکرار می‌کردند.

اگر می‌گفتند:

— «او نمی‌تواند موفق شود»

انعکاس شهر، شکست را پیش‌بینی می‌کرد.

در این شهر، دختری زندگی می‌کرد که آرزوهایش بزرگ‌تر از دیوارهای آینه‌ای بود.

اما هر بار که قدمی جلو می‌رفت، صدایی در شیشه‌ها می‌پیچید:

— «بلندپروازی برای تو زیاد است.»

— «مثل بقیه باش.»

— «کمتر دیده شو.»

او مدتی ایستاد.

به آینه‌ها نگاه کرد.

دید تصویرش تار شده؛ نه چون خودش ضعیف بود،

بلکه چون صداها زیاد بود.

یک روز تصمیم گرفت آزمایشی انجام دهد.

به‌جای اینکه به آینه‌ها نگاه کند،

به زمین زیر پایش نگاه کرد.

قدم اول را برداشت.

آینه‌ها فریاد زدند.

قدم دوم را برداشت.

صدایشان ضعیف‌تر شد.

قدم سوم…

بعضی از آینه‌ها ترک برداشتند.

او فهمید چیزی که شهر را می‌لرزاند، سکوت او نبود؛

حرکت او بود.

کم‌کم آینه‌ها ترک خوردند و پشت شیشه‌ها دیوارهای ساده آشکار شد.

شهر، دیگر شهرِ آینه‌ها نبود.

شهرِ انتخاب بود.

آن روز فهمید:

حرف مردم مثل باد است.

اگر بایستی، تو را می‌لرزاند.

اگر راه بروی، فقط از کنارت عبور می‌کند.

و از آن به بعد،

وقتی صدایی می‌گفت «نمی‌شود»،

او لبخند می‌زد و آرام جواب می‌داد:

«ببین.»

شهر
۴
۰
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
لطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید