ویرگول
ورودثبت نام
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimiلطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

داستان «روزی که نزدیک بود رها کند»

ساعت پنج صبح بود. هوا هنوز تاریک.

دختر کفش‌هایش را بست، اما دلش سنگین بود.

چند روز قبل در تمرین اشتباه کرده بود. مربی اخم کرده بود. یکی از هم‌تیمی‌ها آرام گفته بود: «شاید امسال آماده نباشد…»

آن جمله مثل میخ در ذهنش مانده بود.

در راه باشگاه، با خودش فکر کرد:

«اگر نتوانم؟ اگر همه زحمتم هدر برود؟»

او همیشه قوی به نظر می‌رسید. همیشه منظم. همیشه مسئولیت‌پذیر. اما آن روز، پشت آن ظاهر محکم، ناامیدی آرام نفس می‌کشید.

به سالن رسید. صدای برخورد پا با تشک پیچید.

اولین حرکت را اشتباه رفت.

دومی هم کامل نبود.

چند ثانیه ایستاد.

همان‌جا بود که می‌توانست رها کند.

بهانه هم داشت: خستگی، درس‌ها، فشار، حرف مردم…

اما ناگهان چیزی درونش گفت:

«تو برای راحت بودن شروع نکردی.»

نفس عمیق کشید.

حرکت را دوباره رفت.

باز هم.

و باز هم.

آن روز بهترین اجرای عمرش را نداشت.

اما یک چیز مهم‌تر را داشت: تسلیم نشدن.

وقتی از سالن بیرون آمد، آسمان روشن شده بود.

فهمید امید همیشه یک حس بزرگ و پررنگ نیست.

گاهی فقط یک تصمیم کوچک است:

«امروز هم ادامه می‌دهم.»

سال‌ها بعد، وقتی روی سکوی مسابقه ایستاد، کسی آن صبح تاریک را ندید.

کسی لحظه‌ای را که نزدیک بود همه چیز را کنار بگذارد، نمی‌دانست.

اما خودش می‌دانست.

و همین، او را قوی کرده بود.

اشتباهمی
۵
۰
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
لطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید