ویرگول
ورودثبت نام
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimiلطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

*چراغی که دیر روشن شد*

در شهری کوچک، مردی زندگی می‌کرد که همیشه می‌گفت:«هنوز وقتش نشده.»هر روز رؤیاهایش را مرتب می‌کرد،برنامه می‌نوشت،اما قدمی برنمی‌داشت.منتظر روزی بود که همه‌چیز کامل شود؛حالِ خوب، پولِ کافی، زمانِ مناسب.سال‌ها گذشت.موهایش سفید شدو دفتر رؤیاهایش تمیز ماند؛بی‌خط، بی‌اشتباه… بی‌استفاده.روزی کنار پنجره نشست و دیدچراغ خانه‌ای روبه‌رو روشن است.خانه‌ای ساده،با چراغی کم‌نور اما زنده.پرسید:«صاحبش کیست؟»گفتند:«همان کسی که شروع کرد،حتی وقتی آماده نبود.»آن شب فهمیدبزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش نه شکست بودنه اشتباه؛بلکه شروع نکردن بود.چراغ بعضی آدم‌ها دیر روشن می‌شود،اما بعضی دیگر با همان نور کم

راهشان را پیدا می‌کنند.

روایت داستانی
۲
۰
Zhino Ebrahimi
Zhino Ebrahimi
لطفاً نظرات خود را در کامنت ها اعلام کنید.🙏
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید