چند ماه پیش یک مراجع با مشکلی حاد به من مراجعه کرد؛ اما نتوانست درمانش را ادامه دهد. ما فقط در یک جلسه یک ساعته همدیگر را ملاقات کردیم. اما مثل خیلی از موارد دیگر، ذهنم درگیر مشکل او بود. وقتی در جلسه با سوپروایزرم این را مطرح کردم، گفت فکر می کنم به نسبت مراجعی که با تروما درگیر بوده به او فشار زیادی آوردی. از همان موقع مصمم شدم بالاخره در مورد تروما بیش از چیزی که قبلا می دانستم مطالعه کنم. اما این پروژه به دلایل مختلف تا چند روز پیش به تعویق افتاد.
یکی از اتفاق هایی که در حین مطالعه کتاب های تخصصی زیاد برایم پیش می آید این است که وسط متن کتاب یک جرقه از زندگی شخصی، می تواند خاطرات زیادی را زنده کند. بسیاری از اوقات با فکر کردن به آن خاطرات چند دقیقه ای مطالعه را کنار گذاشتم و گریستم. برخی از مواقع هم دوست دارم بنویسم، اما ذهنم از این نوشتن فرار می کند. قسمتی از مطالب در مورد موانع دیدن احساسات منفی نسبت به عزیزان بود. اینکه گاهی برای درمان نیاز داریم یک دوره را جدا از آن ها زندگی کنیم، در برخی از موارد بهتر است با آن ها شفاف صحبت کنیم در حالیکه در مواقع دیگر بهتر است موضوع را به صورت درونی حل کنیم.
اما این روزها دیدن این احساسات برای من سخت شده. چون همان طور که من تغییر کردم، آدم های اطرافم هم تغییر کردند و نسبت به خیلی از مسائل پذیراتر شده اند و این، قضیه را برای من دردناک تر می کند. زیرا می بینم که تلاش می کنند برای اینکه با من همدلی کنند و جایی که نیاز است، حمایت خودشان را نشان دهند؛ اما روان من آن ها را پس می زند. مثل بدنی که در زمان مناسب آهن و کلسیم دریافت نکرده و حالا برای دریافت آن ها دیر شده، استخوان ها بسیار شکننده هستند و اکسیژن به خوبی به سلول هایش نمی رسند.
در بخش دیگری از مطالعه ام به این مطلب برخوردم که بسیاری از تروماها از چند نسل قبل با ما همراه بوده اند و والدینی که این تروما را منتقل کرده اند، در واقع در حال تلاش برای انتقال یک مکانیزم بقا به فرزندانشان بوده اند. اینجا بود که احساساتم بر من غلبه کرد. دوست داشتم بیایم و بنویسم، اما نمی توانستم. الان هم این چند کلمه را به زور از زیر زبان خودم کشیدم. انگار به کشف مهمی می رسم و دوست دارم با دیگران در میان بگذارم؛ اما پیچیدگی موضوع و شدت احساسات مربوط به آن به قدری است که از عهده آن برنمی آیم.
پ.ن: این نوشته حاصل دو روز نوشتن و پاک کردن و دوباره نوشتن هست. در نهایت از آن راضی نیستم. اما نوشتم..