امروز صبح به دندان پزشکی رفته بودم. با وجودی که دندان سختی بود در طول پروسه حس و حال بدی نداشتم. اما از دو روز پیش که نوبت گرفته بودم تا امروز استرس داشتم. وقتی به دلیل پشت استرس هایم فکر می کنم، دلیل اصلی آن را شرم می بینم. شاید اگر نوشته های قبلی من را خوانده باشید، تصور کنید دچار سوگیری شناختی شده ام و همه چیز را از این فیلتر تفسیر می کنم. اما توجه خودم زمانی جلب شد که این موضوع برایم تازگی داشت و مثل موضوعات دیگر یک تحلیل و تفسیر آنی ساخته افکار پلیدم نبود. بخش ضعیفی از وجودم بود که صدایش قوی تر شده بود و بهتر می توانستم آن را بشنوم. بخشی از بی نهایت بخش «به رسمیت شناخته نشده».
تا قبل از این صدای بخشی بلندتر بود که به من می گفت تو ترسو، تنبل و بی عرضه هستی که کارهای لازم؛ مثل همین دندان پزشکی را پشت گوش می اندازی. اما حالا صدایی می شنوم که می گوید تو از برچسب زدن آدم ها خسته شدی. تو خسته شدی از اینکه وقتی به دندان پزشکی می روی، به خاطر حساس تر بودن اعصابت تو را قضاوت کنند. تازه این واقعیت را بگذارند کنار روانشناس بودنت و بگویند چطور به عنوان روانشناس نمی توانی بر ترس و اضطرابت غلبه کنی؟ یا اینکه قضاوتت کنند برای اینکه فکر می کنی شاید بعد از دندان پزشکی حالت بد باشد و بهتر است یک همراه داشته باشی. همه نشانه ها، تصویر یک بچه لوس را تداعی می کند. بچه ای که هنوز برای دنیای بزرگسالی آماده نیست.
برای همین امروز به دندان پزشک جدیدم نگفتم شغلم چیست. هرچند آخرش در پرونده ای که تشکیل می دهند مشخص است. شرم ناتوان کننده و خشم طغیان گری که تصورات افراد از شغل ما دارند برایم قابل تحمل نیست و تا الان به خاطر رفتار آن ها خودم را در خانه حبس می کردم. این بخش وجود خودم را به رسمیت نمی شناختم که شاید بدن تو بیشتر از بدن دیگران درد می کشد. شاید تو برای بعضی دردها آماده نباشی و همچنان روانشناس خوبی باشی. نمی توانم ادعا کنم که با این شرم کنار آمده ام. اما چند روزی است که از پشت پرده درآمده و من هم دارم نگاهش می کنم.
به تازگی به مطلبی برخوردم که می گفت کسانی که نسبت به خودشان انتقاد و بی رحمی زیادی دارند، به این بخش منتقد درون ذهنشان چسبیده اند و این چسبیدن از نوع دلبستگی است. چون به تجربیاتی که از سر گذراندند، توانایی شکل دادن یک بخش کامل را نداشتند و این تنها بخشی بوده که می توانست حتی با عیب و ایراد شکل بگیرد و به همین روش کج و کوله از آن ها مراقبت کند. و حالا رفتن این بخش در عین رهایی بخش بودنش، ترس و پاره شدن بند دلبستگی را به همراه دارد. پس به نظر می آید در ابتدا باید دشمنی را کنار بگذاریم و بتوانیم در چشم یکدیگر نگاه کنیم. و حالا من خیره به شرمم ایستاده ام تا ببینم ادامه این مسیر چه سرنوشتی برای ما رقم می زند؟