بله من اینطور فکر میکنم که هرکدام از ما یک جور فریاد میکشیم، برخیهایمان واقعا فریاد درونیمان را به شکل فریاد بیرونی درمیآوریم و برخی دیگر آن را به شکل دیگری. برخیها فریادشان را روی کاغذ مینویسند، یا آن را روی کاغذ میکشند. عدهای دیگر فریادشان را میدوند، برخی دیگر آن را به سکوتی سرد درمیآورند تا در زمان مناسب شکلش را انتخاب کنند...
دو روز است که برف در تهران و بسیاری از دیگر شهرهای دیگر باریدن گرفته است و انگار که توانش تمام شده و میخواهد صحنه را از نو بیافریند. کاغذ سفیدی پیش روی خودش بگذارد و بگوید حالا از اول، بیایید با هم از اول یک طرح زیبا بکشیم.
بچهها توی کوچه این طرف و آن طرف میدوند و بازی و شادی میکنند، آنها فقط این لحظه را دارند و در آن زندگی میکنند، «برفبازی در لحظه اکنون.»

دانههای درشت برف آرام آرام پایین میآیند و شعفی ناخواسته زیرپوستم میدود، انگار که جهان تازه شده باشد، تمام تداعیهای زیبای جهان پیش چشمم میآید مثال نوزادی که تازه به دنیا آمده باشد، مثل انشاهای دوران مدرسه که از ما میخواستند درباره فصلها بنویسیم و زمستان همیشه عروسی بود که رخت عروسیاش را به تن کرده بود و شاخههای درختان که آذین شده بودند گویی که قطعاتی از الماس به خود بسته باشند تا بدرخشند و یک جشن بزرگ را شروع کنند.
اولش مینشینم پشت پنجره و این شفای سفید را که بر سر این زمین خسته میریزد تماشا میکنم و بعدش دیگر طاقت نمیآورم و شال و کلاه میکنم تا در این رویداد نابهنگام، مثل کودکان برای لحظاتی این لحظه را زندگی کنم.
بله من اینطور فکر میکنم که هرکدام از ما یک جور فریاد میکشیم، برخیهایمان واقعا فریاد درونیمان را به شکل فریاد بیرونی درمیآوریم و برخی دیگر آن را به شکل دیگری.
برخیها فریادشان را روی کاغذ مینویسند، یا آن را روی کاغذ میکشند. عدهای دیگر فریادشان را میدوند، برخی دیگر آن را به سکوتی سرد درمیآورند تا در زمان مناسبش شکلش را انتخاب کنند...
میروم بیرون و میبینم که بچهها شادند و دانههای برف روی پوستم مینشیند و رگههای سفید، زندگی را زنده کردهاند. با گامهای محکم و نفسهای سردی که به درون میکشم و گرمایی بخارآلود که بیرون میدهم، راه درختان کاج را پیش میگیرم.
همه چیز سپید پوش شده است، دلم میخواهد در باب زندگی و زیبایی زمستان و برف انشا بنویسم و برای لحظاتی همه چیز را پشت سر بگذارم و در این لحظه و در این هنگام فقط اینجا باشم و در پیوستگی با هرچه آن چه که هست بزیم. لحظههای زیبا را، اکنون را و به هیچ کس اجازه ندهم برای آنچه نامش زیبایی و زندگی است، من را به خاطر داشتن این احساسات سرزنش کند، جزئی از یک کل عظیم هستم و میدانم که جهان بیش از نفرت به عشق نیازمند است. عشقی که طبیعت بیدریغ میبخشدش و سپیدی را یادآوری میکند و مهر را، طبیعت، سپیدی را میبخشد و یادآوری میکند که لحظهای بایستیم و ببینم که کجا بود که گم شده بودم.
شاید در خط زمان گمشده باشم اما خطوط درهم برهم زمان آدم را به سرزمینهای ناشناختهای میبرد. این لحظه، یکی از همان لحظههاست که از خط زمان فراتر میرود و مثل یک مارپیچ یا یک دایره مخروطی بالارونده از محور خطی خودش خارج میشود و آدم را به نقطهای عظیم میرساند، جایی که همه جا سپید است و شکوه را یادآوری میکند که فراموش شده بود.
نه دیگر در این روز، زمستان اخوان ثالث به کار نمیآید زیرا که جهان افسرده نسلهای گذشته را، نسل دیگری تحویل گرفته که شاید سکوت را خوب بلند باشد اما زندگی را هم خوب بلد است. شاید سرش را به بازی گرم کند، شاید پشت کامپیوترش بنشیند و به صفحات محدود پیش رویش نگاه کند و خودش را سرگرم کند اما او هم فریاد خودش را دارد، فریادی که در شکل زندگی در رنگ و زنگ زندگی بازتاب مییابد
دورنمای سفید و مبهم برفی امروز را نگاه میکنم و به روزهای دوری میاندیشم که هیچ آگهی از آن ندارم اما این لحظه و این زندگی اکنون را دارم، لحظههایی که باید به جای همه آنهایی که دیگر زنده نیستند، ارزشمند شمرده شود به جای همه آنهایی که دیگر نیستند زندگی شود، در کنار دانههای برف و در کنار درختان سفید کاج، در کنار سردیها، خشمها، سکوتها و رنجهایی که همه، بخشی از زندگی هستند، بخشی از فریادی که هر کسی روشی برای کشیدن آن دارد.
دانههای برف روی پوستم مینشیند و رگههای سفید روی هر چیزی را میپوشاند.
با گامهای محکم و نفسهای سردی که به درون میکشم و گرمایی بخارآلود که بیرون میدهم، راه درختان کاج را پیش میگیرم.