پری روزهای بدی را میگذراند. خسته بود و دلش میخواست به دنیای داستان پناهنده شود، دلش می خواست مثل خرسهای قطب شمال برود توی یک غار عمیق و تا آمدن بهار به خواب زمستانی برود یا دستکم یک بچه خرس داشت که میتوانستند توی بغل هم جا بگیرند و برای مدتی به خوابی عمیق بروند. پری یک تسلی میخواست اما شوربختانه آنچه با آن روبهرو بود، واقعیتهایی زشت و زننده بود که چیزی از اعصابش باقی نمیگذاشت.

واقعیت این بود که کاری از دستش برنمیآمد. دوستان زیادی نداشت، بیشترشان مجازی بودند که برایشان مینوشت و با هم در تماس بودند و همین که با آنها چشم در چشم نمیشد و اضطراب اجتماعیاش عود نمیکرد، کلی مزیت داشت. اما حالا به آنها هم خیلی دسترسی نداشت.
پری فرق بین واقعیت و دنیای خیالی را میفهمید اما سنگینی واقعیت او را دست به دامن دنیای خیال میکرد. گربه سیاه و یک دستش، یعنی اردشیر را صدا زد، آن را روی پایش نشاند و نوازش کرد و بعد حافظ را برداشت و یک فال گرفت. حافظ جان قرار است چه بلایی سرمان بیاید؟ ما مردم،چطور میتوانیم این روزهای تلخ را دوام بیاوریم. پاسخ حافظ به پری این قطعه بود:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
...مدعی خواست که آید به تماشاگه راز/دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد.
تصویر حافظ با آن سر و ریش سفیدش که روی جلد کتاب نقاشی شده بود او را به یاد دامبلدور میانداخت. اهل راز بود، و گنج و اسراری در سینه داشت و کتابی داشت که با آن میشد در زمان سفر کرد و به گذشته و آینده رفت. کمی که ابیات را خواند و برای خودش بازخوانی کرد به این نتیجه رسید که اوضاع خیلی مهم و جدی است. یعنی یک چیزهایی دارد از نو پدیدار میشود و داستان، یک روایت بسیار قدیمی است که باید از نو خوانده شود. روایت شجاعت یک ابرقهرمان به نام آدم که برای دریافتن عشق، باید خودی نشان میداد. عقل و مدعیان هم بودند و آدم شبیه همان داستان پینوکیو یا باید دل را به دریا میزد تا نشان دهد که ارزش عشق را میشناسد و برای آن حاضر است که خطر کند یا اینکه هیچ وقت آدم نمیشد.
دلش میخواست اگر جهان دیگری برای زندگی وجود میداشت، کنار استادش حافظ زندگی میکرد تا بتواند در کنار او از او بیاموزد و اسرارش را یاد بگیرد. به نظرش حافظ هم یک جادوگر بود که قلمش، بزرگترین چوب جادوییاش بود و هزاران نکته ریز و درشت را در میان آنها برای دوستانش باقی گذاشته بود اما دقیقا نمیفهمید که این ابیات چگونه با حال و روز او جور میآید. یک عالمه خون ریخته شده بود، جنگ شده بود، سکوت حکمفرما شده بود و حافظ به او میگفت که عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد! به نظرش رسید که برخلاف گفته حافظ این نفرت است که پیروز شده تا عشق! تا این فکر به سرش آمد، اردشیر از روی پایش پایین پرید و رفت توی جای گرم و نرمش کنار شوفاژ خوابید. یاد دیروز افتاد که توی تاکسی نشسته بود و زنی ریزه نقش کنارش بود که میگفت:
ـ بگذار این انقلاب پیروز بشود، میدهد حق فلانی و فلانی را کف دستشان بگذارند، کثافتها تظاهرکنندگان را به داخل ساختمانشان راه نداده بودند.
البته فقط آن زن ریزهنقش نبود. خیلیهای دیگر هم بودند که آنقدر، خشم و نفرت داشتند که میتوانستند همدیگر را پاره کنند.هنگامهای بر پا بود و خودش هم اگرچه خشمگین بود اما نوسانات زیادی بین احساسات گوناگون داشت، از بهت و خستگی گرفته تا خشم و اندوه عمیق. در یک بخش وجود خودش همان صداهای نفرت انگیز بودند که گاه و بیگاه زیر لب یا بلندبلند فحاشی میکرد و بخش دیگری که ناخودآگاه اشکی میشد و به روی گونهاش میچکید. عشق کجای کار بود حافظ جان؟ بیا اینجا و نفرت را تماشا کن...اینجا مهری باقی نمانده.
با خودش فکر کرد که زمانی خودش آدم رئوفی به حساب میآمد. اما مدتها بود که سرد و سنگی شده بود و فقط به نجات خودش فکر میکرد و به آینده خودش. آیا میتوانست برای ادامه تحصیلش ویزا بگیرد؟ آیا میتوانست اگر قحطی شد، مدت زیادی دوام بیاورد. آیا پناهگاهی داشت؟ آیا ... با شرم دریافت که مدتهاست تمام فکر و ذکرش «بقا» است و عشق در این میانه تقریبا فراموش شده است. شاید حق داشت اما در این اوضاع عشق را کجای دلش میگذاشت؟ دلش جایی برای عشق نداشت. حتی اردشیر را هم که آورده بود، برای خودش بود که او را بغل بگیرد و خرخرهایش را بشنود و بتواند نبض حیات موجودی زنده را در کنارش احساس کند. اصلا عشق چه کوفتی بود؟ خوردنی بود یا پوشیدنی؟ آنچه بود همه «من» بود، همه «خودخواهی» و خشم که با قساوتش جایی برای عشق باقی نگذاشته بود.
برای لحظهای به مرد کتابفروش نزدیک خانه فکر کرد. او که همیشه به او میگفت «عزیزم». آیا مرد کتابفروش پری را دوست داشت؟ او که کتابفروشیاش پر از گربه بود و به آنها پناه میداد؟ آیا کتابفروش عشق را میشناخت؟ آیا جایی وجود داشت که بتواند با عشق واقعی ملاقات کند؟ حالا که عشق به نایابترین کالای زندگی تبدیل شده بود و آنچه قحطیاش آمده بود، ظاهرا عشق بود. که اصلا نمیدانست چه چیزی هست؟