پنجشنبه ۲۵ دیماه ۰۴| تهران|
در مکانی که من در آن زندگی میکنم، زمان متوقف شده است.
آخرین ایمیلم مربوط به ۸ ژانویه یعنی دقیقا یک هفته گذشته و متعلق به یک دوره نویسندگی است. بعد از آن زمان به یکباره ایستاد و ما در خط زمان گم شدیم.
صدا به صدای کسی نمیرسد و همه مشغول حرف زدنهایی از جنس سکوت هستند انگار که زیر آب داریم با یکدیگر صحبت میکنیم. ما دور هم جمع میشویم و انبانی از احساسات سرکوب شده را به سمت هم پرتاب میکنیم اما هیچ چیزی به کسی اصابت نمیکند چون چیزی برای پرتاب کردن باقی نمانده است. ما حق داریم. ما گم شده ایم. هرجوری که فکر میکنم میبینم که ما حق داریم. این من نیستم. این تو نیستی. این ما نیستیم. ما دیگر خودمان نیستیم.

چه کسی شبیه به خودش است؟ من شبیه همان منهایی هستم که از خودم در خواب دیدهام، گاهی سرگردان، گاهی فراری و گاهی گمشده. من خودم هستم و من خودم نیستم، از یک چیز به چیز دیگر تبدیل میشویم ولی هنوز متوجه نیستم که در خوابم، شاید که روی پیشانی بدن دیگر من در واقعیت، در خط واقعی زمان، دانههای درشت عرق نشسته باشد و من دارم از تب به خودم میپیچیم.
زندگی این روزهایمان شبیه هذیان است. شکل کلمهها فراموشم میشود مثلا نمیدانم هزیان است یا زهیان و بعد از کلی فکر به یادم میآید که شکل هذیان چطور بوده است ولی همین که در این خواب هولناک میتوانم افکارم را متمرکز کنم و چند خطی بنویسم جای مباهات بسیار دارد. مباهات، مباهات، خوشحالم که این کلمه یادم مانده است. بااین وجود فکر میکنم باید خیلی ساده تر نوشت و خیلی ساده تر گفت و نیم فاصله ها را رعایت نکرد، فکر میکنم این طور به واقعیت نزدیکتر است چون مگر چیزی مانده که طبق اصول پیش برود؟
بااینکه یک هفته از تعلیق زمان گذشته است اما نمیدانم چرا ۲۵ دی چرا، چرا اینقدر طول کشید؟ از دیشب همین موقعها دارم مینویسم تا نزدیکیهای صبح و آن موقع بالای سربرگ دفترم نوشتم ۲۵ دی و هنوز هم در این وبسایت لعنتی دارم مینویسم و هنوز هم ۲۵ دی است و این ۲۴ ساعت تمام نمیشود و از ۲۴ دی به ۲۶ دی نمیرسیم. فقط خدا میداند که امروز چقدر طول کشیده است و آیا ما به ۲۶ دیماه میرسیم یا نه؟ و آیا بعدِِ روز ۸ ژانویه نامه های دیگری را دریافت میکنیم یا نه. فقط خدا میداند که زمان چگونه میتواند این طور کش بیاید و چگونه میتوان در زمان گم شد. گمشده در جزیره سرگردانی، نه راهی به پیش و نه راهی به پس.
در پس همه این کلمات جنون آمیز اگر به کسی به زندگیام نگاه کند، فکر میکند که منتظر خبر بسیار خوشی هستم. شاید باشم، هیچ نمیدانم اما رفتارم که اینگونه نشان میدهد.خانه را تمیز میکنم، گلدانها را آب می دهم، غذا درست میکنم آن هم نه هر نوع غذایی، غذای گیاهی سالم، نظافت میکنم، خرید میکنم و با نزدیکانم صحبت میکنم و پشت پنجره برای کبوترها دانه میپاشم و هر صبح که بیدار میشوم روتین پوستیام و هر شب که میخوابم روتین پوستی را به جا میآورم و حتما ورزش هم میکنم و از پشت پنجره به آسمان رنگ به رنگ خیره میشوم و از دیدن دانههای برف ذوق میکنم، درست انگار که در خط زمان گم شده باشم.. راستی گم شدن در هزاره سوم تمدن بشری قرار بوده است همین گونه باشد؟
بعد با خودم میگویم ما در آستانه یک تغییر بنیادی در سطح جهان هستیم. به زودی جهان در خاموشی فرومیرود، شاید دیوانگان جهان به هم بمب پرتاب کردند، شاید اصلا ما مردیم و شاید حتی همه مردم جهان مردند یا شاید شبکه ارتباطات جهانی از بین رفت و همه اهالی کره زمین با هم دوباره به زمان واقعی برگشتیم. چه کسی از عاقبت دنیا خبر دارد؟ همه فکرهایم را جمع میکنم که چیز خوبی از دل این رویدادها بیرون بکشم.
با خودم میگویم فکر کن نت همه دنیا قطع شود و حتی برق هم قطع شود و آدمها به زمانی با ریتم طبیعی قدیمی برگردند. یعنی شاید حتی بشود در زمان به عقب رفت همانطور که ما و تکنولوژی خیلی در زمان به جلو رفتهایم و حالا دیگر به انتهایش رسیدهام و پیشرفت پشت پیشرفت دلمان را زده است و لازم داریم کمی به عقب بازگردیم. بله اگر اینطوری حساب کنیم ما در بازگشت به گذشته اولین کشور متمدن جهان خواهیم شد، همان هایی که توانستند از زمان مجازی به زمان واقعی برگردند و دنیا دست از سرشان برداشت و حاکمانشان که دیدند دیگر دستشان به جایی بند نیست و آه ندارند که با ناله سودا کنند هم دست از سرشان برداشتند.
میدانم که همه اینها به هذیان میماند، و ما جایی فراموش شدهایم، شبیهاش را قبلا دیدهام، آدمهای فراموش شده خاورمیانه را که غبار خاکستری مرگ بر صورتهایشان نشسته بود ... نه، دلم نمیخواهد آیه یاس بخوانم اما جایی باید باشد که بتوان این هذیانهای شبانه را بیرون ریخت و به پیدا شدن دوباره در خط زمان فکر کرد. شاید هم جهان زمانش را با ما تنظیم کند و خودش را با ما تنظیم کند، آرزوی محال که محال نیست. شاید آنی که دارد ما را در خواب میبیند، به یکباره و با تپش بالای قلب از خواب بیدار شود و خدا را شکر کند که این فقط یک خواب بوده است.
هنوز ۲۵ دیماه است و ما در زمان گم شدهایم.