گویی به سوگ نشستن هنری برای من شده. در شش ماه گذشته این سومین سوگیست که خدای آسمانهای دور به دلِ من گذاشته و هیچ نمیدانم چگونه باید با این یکی کنار بیایم.
نازنین برادرم. آخ محمد. تو برای مردن بسیار جوان و آرزو بر دل بودی عزیزم.
گویی جگرم را زنی قویپنجه شرحهشرحه کرده و من بهچشم خویش رفتن جانم را میبینم. قلبم مالامال درد است و هیچ چارهای ندارم براش. کاش حرفی، مرهمی، گریهای چیزی افاقهی این درد را میکرد اما گریزی نیست جان خواهر تو رفتهای و ما محکومیم به قبول کردنش.
حرفهای آخرت. نگاههای آخرت. شکنجهایست بر قلبم.
تو باز نخواهی گشت و خانهی ما دیگر رنگ بهار را نخواهد دید. مامان دیگر غذای موردعلاقهات را نخواهد پخت. پدر دیگر داستان لیلا را تعریف نخواهد کرد و ما تا ابد دلتنگ خندههایت میمانیم.
محمد تمام آدمهایی که ما را با هم دیدهاند میگفتند که ما بسیار شبیه همیم من بعد از تو دیگر در آینه چگونه خودم را ببینم. آخ محمد تو چرا اینگونه ما را تنها گذاشتی؟ کاش دلیلی، حرفی، چیزی داشتی. چرا به ناگاه آن قلبِ رنجورت ایستاد و دیگر نتپید؟ چرا صدای دعاهای ما شنیده نشد؟ چرا خدا کاری برای ما نمیکند؟
ما با این غم و فرزندان تو باید چگونه کنار بیایم؟ چگونه به فرزندی که هنوز نامت را نمیتواند درست تلفظ کند بگویم که بابا دیگر برنخواهد گشت؟ آه محمد به من بگو، بگو که با پسر بزرگت چه کنیم وقتی میان گریه فریاد میکشد فقط بابا برگردد.
کاش درد این دل با چیزی التیام پیدا کند.
کاش خدا برای اشکهای مادر و صدای گرفتهی بابا کاری کند و صبری نشانشان بدهد.
تو باز