ویرگول
ورودثبت نام
زهیر فتحی
زهیر فتحینویسنده و محقق
زهیر فتحی
زهیر فتحی
خواندن ۵ دقیقه·۱۵ روز پیش

در بابِ دوست

دوران کودکی که سپری شد، گاهی به آن نگاه می‌انداختم و توی ذهنم تصویرها را مرور می‌کردم و می‌دیدم که در آن دوران، «دوست» مفهومی کاملاً شخصی داشت. انگار دوست یک جور وسیله‌ی شخصی بود که روش غیرت داشتی و آن‌قدر برات مهم بود که همیشه خودت را کنار او فرض می‌کردی. حتی یادمه ناظم مدرسه‌مون همیشه می‌گفت: «رقابت بین دوست‌ها معنی بدی نداره؛ دوست‌ها رقابت می‌کنن تا مایه‌ی افتخارِ دوستشون باشن و برای همدیگه پُز بدن.» یادش بخیر… آن تعریف‌ها آن موقع معنی خوبی داشت و زرنگی همیشه رنگی بود: از کوله‌پشتی‌ها گرفته تا توپ‌های پلاستیکی راه‌راه و دوپوسته کردن‌شون، بادکنک‌ها، ماشین‌های پلاستیکی رنگارنگ…

آن موقع‌ها اگر کسی می‌رفت خواستگاری، یکی از سؤال‌ها این بود که: «شما از چه رنگی خوشتون میاد؟» و معمولاً هم همه می‌گفتن مردها رنگ آبی، دخترها رنگ قرمز. ولی بچه که بودیم، ماشین پلاستیکی‌هامون زرد و قرمز بود و با این حال باز دوست‌شون داشتیم.

جوان‌تر که شدیم و توی جامعه کمی بیشتر پا گذاشتیم، سعی می‌کردیم «دوست پیدا کردن» را توی رقابت و آپشن‌های خودمون ببینیم و بعضاً مهربونی می‌کردیم و باج می‌دادیم تا بتونیم یک نفر رو دوستِ خودمون کنیم.

خودشیرینی کاری بود که برای یافتن دوست انجام می‌دادیم. مشق‌هاش رو می‌نوشتیم که دوست پیدا کنیم، یا براش بستنی می‌خریدیم که دوستمون بمونه و نره با یکی دیگه. دقیقاً همان موقع‌ها بود که فهمیدم «داشتن دوست» هزینه داره و نمی‌شه بی‌هیچی دوستی داشت. یا باید مرام و معرفت می‌ذاشتی، یا هزینه و رفاقت.

یادمه دوران سربازی که بودم، تقریباً کل پادگان ما شمالی بودن و با من جوش نمی‌خوردن. یه روز با خودم گفتم: باید یه کاری کنم این‌ها با من دوست بشن. رفتم فروشگاه و یک حلب ۲۰ کیلویی زیتونِ درجه یک خریدم و آوردم بین‌شون قسمت کردم. زیتون تو سربازی، آن هم آموزشی، حکم هروئین رو داشت! یادم نیست بعد از آن زیتون‌ها دیگر پُست داده باشم. همه می‌گفتن: «تو استراحت کن، ما می‌ریم پست می‌دیم جات.»

مادربزرگ خدا بیامرزم می‌گفت: «تا پول داری عاشقِتَن… عاشقِ بندِ کیفتن.» راست می‌گفت. دوست خریدنی بود؛ تا منفعتی داشتی، دوست هم زیاد داشتی. نمی‌دونم درست می‌گم یا نه، ولی بعدها منفعت‌ها بزرگ‌تر شد و تو دیگر با هزینه‌های کم نمی‌تونستی برای خودت دوستی نگه داری.

یادمه استاد دانشگاه بودم؛ وقتی می‌رفتم تو جمع، سلامم می‌کردن، بیشتر به این عنوان که بگن: «ما هم دوستِ استاد دانشگاه داریم.» اما اگر یک بی‌سواد با بنز می‌اومد تو همون کافه، همه جلوش بلند می‌شدن که فقط این‌ور و اون‌ور بگن: «ما دوستِ فلانی هستیم…» هر جا منفعتی باشه، دوستِ منحصر به فردِ خودت رو هم داری.

تا اینکه یادم نیست چی شد، ولی یک جمله‌ی کلیدی تو ذهنم اومد که مسیر زندگی‌ام رو در مقوله‌ی «دوست» به‌طور کلی تغییر داد.

من عاشق کنفرانس دادن و ارائه بودم. زمان ارشد، تقریباً نصف درس‌هام رو ۲۰ شدم و نمره‌ی کامل پایان‌نامه گرفتم، فقط برای اینکه عاشق این بودم برم ارائه کنم و تحقیق بنویسم. اولین ارائه‌ام رو یادم نمی‌ره: طبق عادت، همه‌ی استادها بالای تخته می‌نوشتن «به نام خدا». من تو اولین ارائه ناگهان نوشتم: به نام دوست.

آن زمان هیچ‌وقت مفهومش رو نفهمیدم. فقط فکر می‌کردم دوست همان خداست و بهتره این‌جوری بنویسم. ولی حالا که بهش فکر می‌کنم، می‌بینم دوست واقعاً همان خداست؛ چون تنها کسیه که انگار نمی‌تونی بخریش. انگار همیشه دنبالته و تو هی می‌گی: «بابا وقتتو با من هدر نده، برو…» ولی او دوست داره و هی می‌خواد بیاد دستش رو بندازه گردنت. انگار تنها دوستیه که لباس‌های معمولی داره، ولی پشت قضیه صاحب کارخونه‌ست و مولتی‌میلیاردر! انگار تنها کسیه که باهات خاکیه، ولی فوق‌دکتریِ همه‌چیز رو داره!

تا حالا بهش فکر کرده بودی رفیق؟ دوستی مثل خدا داشته باشی و پُزش رو بدی؟

جالبه… رفاقت و دوستی رو خیلی‌ها جاهای مختلف می‌دیدن. راننده‌های ماشین سنگین پشت ماشین‌شون می‌نوشتن: «رفیق بی‌کلک، مادر.» حقیقت اینه که مادر نشونه‌ای از خدا بود که ما قدرش رو نمی‌دونستیم؛ فکر می‌کردیم مادر، مادره و خدا هم… انگار خدا واسطه‌های زیادی می‌فرستاد که به ما بگه: «رفیقت هنوز دنبالته»، ولی حقیقتاً انگار این اتفاق قرار نبود آن‌طور که باید بیفته.

خب، شعار دادیم و حسابی عرفانی‌بازی؛ ولی از اصل مطلب دور نشیم. تا این‌جا فهمیدیم که «دوست» تعریف‌های زیادی داشته و خیلی وقت‌ها می‌تونه فردی باشه که برای طرف مقابلش منفعتی داره؛ یعنی دوستی یک جور معامله است. حتی اگر آن دوست خدا باشه: هر روز ازش خواسته‌ای داری و اگر نده، فردا باهاش قهر می‌کنی و می‌گی: «من دیگه کافرم…»

همه‌ی ما این‌ها رو بارها تو زندگی‌مون دیدیم و تجربه کردیم.

یه جمله از نیچه شنیدم که خلاصه‌اش این بود: «وقتی تو هستی خدا نیست و وقتی خدا هست تو نیستی.» شاید اولش فکر کنی ضدِ خداست، ولی می‌تونه این معنی رو هم بده که تو و خدا اگر دو تا شدین، «منیت» وسط اومده. نمی‌خوام زیاد واردش بشم؛ فقط برداشت من ازش این بود که رسیدم به یک نتیجه‌ی جالب:

دوستِ خودت باش.

اگر فرض کنیم خدا ماییم و ما هم خدا و یکی هستیم، باز می‌رسیم به این‌که خودشناسی مقدمه‌ای بر خداشناسیه؛ و در نهایت به این می‌رسیم که «خدا بهترین دوست» یعنی چی: یعنی خودمون بهترین دوستِ خودمونیم. دوباره همون جمله‌ی قبلی رو بخون، احتمالاً می‌فهمی چی شد.

شاید این طرز فکر کمی نورانی و ماورایی به نظر بیاد، ولی حقیقتاً اگر یک روز خواستی دوستِ خوبی پیدا کنی، این رو یادت باشه: اگر تونستی دوستِ خوبی برای خودت باشی و خدا رو در خودت ببینی، یقیناً می‌تونی در بیرون هم دوستِ خوبی پیدا کنی. یادته می‌گفتن آدم‌ها رو می‌شه از دوست‌هاشون شناخت؟ حالا فرض کن اولین دوستت خودت باشی؛ یا همان خدا. جالبه که دوست‌های بیرونی‌ات هم کم‌کم همین‌شکل می‌شن. این‌طوری می‌تونی دوست‌هایی عین خودت داشته باشی و به همدیگه افتخار کنید.

در نهایت، برای اون جوون‌هایی که می‌خوان ازدواج کنن یک نصیحت دارم: بعد از اینکه با خودت دوست شدی، کسی رو پیدا کن که بهترین دوستِ مشترکِ تو در همه‌ی شرایط زندگی باشه. البته مطمئنم دنبالش نخواهی گشت؛ چون کسی که خودش رو دوست داشته باشه، آدم‌ها هم جذبش می‌شن.

کلاً به آینده‌ی دوستی فکر نکن؛ سعی کن حالت رو خوب کنی.

 

دوستخودشناسیروانشناسی
۰
۰
زهیر فتحی
زهیر فتحی
نویسنده و محقق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید