ویرگول
ورودثبت نام
زهیر فتحی
زهیر فتحینویسنده و محقق
زهیر فتحی
زهیر فتحی
خواندن ۶ دقیقه·۱۶ روز پیش

راهِ رهایی از رنج و غم در یک کلمه

رهایی از رنج و غم
رهایی از رنج و غم

بیا از یک جای خیلی ساده شروع کنیم؛ از چیزی که احتمالاً تو هم بارها لمسش کرده‌ای. بعضی روزها رنج می‌آید بی‌آنکه اتفاق خاصی افتاده باشد. انگار فقط یک فشار آرام روی سینه‌ات است، یک ناآرامیِ کش‌دار که نمی‌گذارد راحت نفس بکشی. گاهی هم غم می‌آید؛ نه از جنس خستگی، از جنس داغ. آن غمی که می‌فهمی چیزی از تو کَنده شده: کسی، فرصتی، دوره‌ای از زندگی، یا امیدی که به آن عادت کرده بودی.

اگر بخواهم خیلی خلاصه و دقیق بگویم، شبیه یک فرمول روشن است: رنج بیشتر از «خواستن» می‌آید و غم بیشتر از «از دست دادن». رنج معمولاً قبل از رسیدن یا نرسیدن شکل می‌گیرد؛ همان جایی که ما چیزی را می‌خواهیم و دنیا هنوز به ما نداده، یا نشانه‌ای نداده که خواهد داد. غم اما بعدتر می‌نشیند؛ وقتی چیزی را داشته‌ای و بعد از دست رفته. سؤال اصلی این است: پس ما با این دو چه کار کنیم؟ چطور زندگی کنیم که هم انسانی بمانیم، هم نشکنیم؟

به نظرم یک کلمه هست که می‌تواند هم رنج را آرام‌تر کند و هم غم را قابل‌حمل‌تر: توکل. نه به معنای یک شعار قشنگ، نه به معنای کنار کشیدن از زندگی و دست روی دست گذاشتن؛ بلکه به معنای داشتنِ یک نسبت درست با دنیا، با خواسته‌ها، با فقدان‌ها، با آینده.

اول از رنج بگویم. واقعیت این است که انسان بدون خواستن نمی‌تواند زندگی کند. اگر هیچ چیز نخواهی، حرکت نمی‌کنی؛ نه رشد، نه یادگیری، نه ساختن. پس مسئله این نیست که خواستن بد است. مسئله اینجاست که یک جا «خواستن» تبدیل می‌شود به «چسبیدن». تبدیل می‌شود به آن حس پنهان که اگر این اتفاق نیفتد، اگر به آن نرسم، اگر او نماند، اگر فلان چیز دست من نباشد… من تمام می‌شوم. و از همین‌جا رنج شروع می‌شود. چون دنیا—صاف و صادق—زیر بارِ «باید»های ما نمی‌رود. نه از سر دشمنی، از سر واقعیت. دنیا جهانِ تغییر است؛ جهانِ رفت‌وآمد، جهانِ ناپایداری.

برای همین رنج خیلی وقت‌ها از «نداشتن» نمی‌آید؛ از این می‌آید که ما خیال می‌کنیم حقِ ماست که حتماً داشته باشیم، یا باید همه چیز دقیقاً همان‌طور که ما می‌خواهیم پیش برود. عرفا وقتی می‌گویند «نخواه تا رنج نکشی»، به نظرم دارند دست می‌گذارند روی همین نقطه. منظورشان این نیست که آرزو نکن و تلاش نکن؛ منظورشان این است که نخواه از جنسِ چنگ زدن. نخواه از جنسِ این‌که اگر نشد، زندگی بی‌معناست. نخواه به شکلی که تو را برده‌ی نتیجه کند.

بعد غم می‌آید. غم معمولاً از دست دادن است؛ از لحظه‌ای که چیزی را که دوست داشته‌ای، یا گمان می‌کرده‌ای می‌ماند، از کف می‌دهی. غم یک تجربه‌ی انسانی است. اگر دوست داشته‌ای، اگر دل داده‌ای، اگر چیزی برایت مهم بوده، طبیعی است که وقتی می‌رود غم بیاید. آدم سنگ نیست. اما غم وقتی ویرانگر می‌شود که ما یک اشتباه بسیار انسانی می‌کنیم: ما با اینکه می‌دانیم دنیا فانی است، تهِ دلمان باور نمی‌کنیم. مرگ برای همه چیز تضمین شده است، این را می‌دانیم؛ ولی طوری زندگی می‌کنیم که انگار استثنا هستیم. انگار عزیزانمان همیشه می‌مانند، فرصت‌ها همیشه تکرار می‌شوند، جوانی همین‌طور ادامه دارد، سلامتی همیشه هست، رابطه‌ها همیشه همان می‌مانند. بعد یک روز زندگی یادمان می‌اندازد که نه. و آنجا غم فقط غمِ رفتنِ یک چیز نیست؛ غمِ فرو ریختنِ خیالِ ماندگاری هم هست.

اینجاست که توکل معنا پیدا می‌کند. توکل یک جور تنظیمِ قلب است؛ مثل اینکه پیچِ حساسیتِ جانت را درست می‌کنی. توکل یعنی من تلاش می‌کنم، درست و جدی. هدف می‌گذارم، مسیر می‌روم، دعا می‌کنم، مسئولیت خودم را انجام می‌دهم؛ اما تهِ دل، خودم را مالکِ نتیجه نمی‌دانم. توکل یعنی من کارم را می‌کنم، اما عالم را مجبور نمی‌کنم. یعنی باور دارم خیرِ حقیقی همیشه همان چیزی نیست که من در لحظه می‌خواهم، چون من فقط ظاهر را می‌بینم و خدا عاقبت را. گاهی انسان چیزی را با تمام وجود طلب می‌کند، اما اگر آن را به دست آورد، بعدها می‌فهمد به زیانش بوده؛ و گاهی چیزی را از دست می‌دهد و سال‌ها بعد می‌بیند همان فقدان او را به راهی بهتر، عمیق‌تر و پخته‌تر رسانده است.

توکل شدت رنج را کم می‌کند، چون خواستن را از حالت اسارت‌آور خارج می‌کند. آدم متوکل می‌خواهد، اما نمی‌سوزد؛ می‌خواهد، اما خودش را گرو نمی‌گذارد؛ می‌خواهد، اما تهِ دل می‌گوید: خدایا من قدمم را برمی‌دارم، تو خیر را برسان؛ حتی اگر شکلش آن نباشد که من خیال می‌کنم. همین جمله، اگر واقعاً در جان بنشیند، خیلی چیزها را تغییر می‌دهد. شکست دیگر پایان عالم نیست. تأخیر دیگر تحقیر نیست. نرسیدن دیگر به معنای بی‌ارزشیِ تو نیست. چون تو تکیه‌گاهت را از «نتیجه» برداشته‌ای و گذاشته‌ای روی خدا.

از آن طرف، توکل غمِ ناشی از از دست دادن را هم دگرگون می‌کند. نه اینکه آدم را بی‌احساس کند یا غم را حذف کند. توکل یعنی بی‌حس شدن؟ نه. توکل یعنی غم نخوردن؟ نه. توکل یعنی دوست نداشتن؟ نه. توکل یعنی درست است که دلم می‌گیرد، اما فرو نمی‌ریزم. درست است که سخت است، اما گم نمی‌شوم. درست است که از دست دادم، اما نابود نشده‌ام. توکل اندوه را انکار نمی‌کند، اما نمی‌گذارد اندوه فرمانروای روح تو شود.

و یک نکته‌ی خیلی مهم این وسط هست: خیلی از از دست دادن‌ها، در ظاهر پایان‌اند، اما در واقع آغازند. این را آدم تا نچشد باورش نمی‌کند. گاهی زندگی درست از همان‌جا عوض می‌شود که چیزی از ما گرفته می‌شود. آن لحظه تلخ است، واقعاً تلخ؛ حتی ممکن است مدت‌ها نفهمی چرا. اما بعدتر آرام‌آرام می‌بینی یک در بسته شد تا مسیر دیگری باز شود. چیزی رفت تا جا برای چیزی عمیق‌تر باز شود. یک رابطه تمام شد تا خودت را دوباره پیدا کنی. یک شکست آمد تا تو را از یک خیال اشتباه بیرون بکشد. توکل اینجا یک کار بزرگ می‌کند: می‌گوید من الآن نمی‌فهمم، اما باور دارم بی‌حکمت نیست. این باور، درد را حذف نمی‌کند، اما درد را بی‌معنا نمی‌گذارد. و دردِ معنادار، آدم را نابود نمی‌کند؛ آدم را می‌سازد.

گاهی واقعاً لازم است چیزی بمیرد تا چیز دیگری متولد شود؛ نه به شکل شاعرانه‌ی سطحی، به شکل واقعی. آدم‌ها، فصل‌ها، موقعیت‌ها، حتی نسخه‌های قدیمیِ خودمان. بعضی چیزها باید تمام شوند تا رشد ممکن شود. و اگر قرار باشد در جهانی زندگی کنیم که همه چیزش رفتنی است، منطقی نیست تکیه‌گاهمان را روی رفتنی‌ها بگذاریم. دنیا فانی است؛ هرچه در آن است می‌رود، یا ما از آن می‌رویم. اگر تکیه‌گاه جانِ ما چیزهای فانی باشد، ناچار بارها می‌شکنیم. اما اگر تکیه‌گاه خدا باشد—که ماندنی است—زندگی همچنان بالا و پایین دارد، اما ما در هر پایین‌رفتن خرد نمی‌شویم.

پس اگر بخواهیم همه‌ی این حرف‌ها را جمع کنیم، می‌شود این: ما رنج می‌کشیم وقتی خواستن‌مان تبدیل به چسبیدن می‌شود، و غمگین می‌شویم وقتی از دست دادن می‌آید و ما هنوز خیال می‌کنیم چیزی در این دنیا «برای همیشه مال ماست». راهِ کم کردنِ رنج و قابل‌حمل کردنِ غم این است که نسبت‌مان را با خواسته‌ها و فقدان‌ها اصلاح کنیم؛ و این اصلاح، در یک کلمه خلاصه می‌شود: توکل. توکل یعنی خواستن بدون اسارت، داشتن بدون غرور، و از دست دادن بدون فروپاشی. یعنی زندگی کردن با دلِ زنده، اما با دستی رها؛ دستی که می‌کوشد، می‌سازد، دوست می‌دارد… ولی وقتی وقت رفتنِ چیزها رسید، خودِ صاحبِ جانش را با آن‌ها دفن نمی‌کند.

 

غمرنجروانشناسی
۱
۰
زهیر فتحی
زهیر فتحی
نویسنده و محقق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید