
درست وقتی که آخرین قطرهی اشک از گونههای انجل سرازیر میشد و حس سرما تمام وجودش را فرا میگرفت، نقطهای آبی رنگ روی صفحهی خاموش مانیتور جان چشمک زد. نورش ضعیف بود، اما گویی نبض داشت.
انجل، با وجود تمام دردی که داشت، ناگهان کششی غیر قابل مقاومت حس کرد. دستی لرزان به سمت صفحه برد، نواری از همان نور آبی شروع به پیچیدن به دور انگشتانش کرد.
درست در آن لحظهی نهایی، او حس کرد که گویی از یک دنیای بیولوژیکی به یک دنیای دیگر منتقل میشود. تمام اتاق به رنگ آبی مایل به بنفش درآمد و حس سرگیجهی وحشتناکی او را در خود بلعید.
وقتی توانست چشمانش را دوباره باز کند، دیگر در آن آزمایشگاه متروکه نبود. نور آفتاب داغی صورتش را نوازش میداد و صدای همهمهی ماشینها از دور به گوش میرسید. اما این صدا فرق داشت. نه صدای موتورهای بنزینی آشنا، بلکه زمزمهی نرم و مداوم وسایل نقلیهای بیصدا بود که بالای سرش در آسمان شناور بودند.
انجل به آرامی سرش را بلند کرد. شهری عظیم پیش رویش گسترده شده بود؛ شهری که تماماً از شیشه و فلز ساخته شده بود و بر فراز آن، هزاران ستون نوری به سمت آسمان میرفت. او هرگز چنین جایی را ندیده بود. این جا کجا بود؟
انجل با حیرت به اطراف خیره شد، اما پیش از آنکه بتواند مفهوم آن سازههای غولپیکر را درک کند، حس عجیبی او را در بر گرفت. بدنش... سبکتر بود، دقیقتر و سریعتر به افکارش واکنش نشان میداد. سیستمهای عصبیاش حالا با سرعتی باورنکردنی دادهها را پردازش میکردند.
دستش را بالا آورد، پوستش شفافتر به نظر میرسید، زیر آن رگههایی از نور آبی کمرنگ به چشم میخورد که با هر حرکت، میدرخشیدند.
ضربان قلب انسانیاش دیگر وجود نداشت؛ یک لرزش منظم و آرام، حاصل از جریان انرژی، در سینهاش حس میکرد، ریتمی آشنا، گویی سیگنالی از جان بود. وحشت، این بار از نوعی دیگر، در وجودش رخنه کرد. با لمس صورتش، سطحی یکنواخت و با دمای ثابت را حس کرد. آیا این او بود؟ آیا بدنش... تغییر کرده بود؟
تلاش کرد نفس عمیقی بکشد، اما پروتکل تنفس فعال نبود؛ حس میکرد که ریههایش با ماژولهای همسازگر هوا، در شبکهای از سیمها و مدارهای درونیاش آمیخته است.
زمزمهای در ذهنش تکرار شد: «یک کپی؟» شناسهی هویت او حالا مطابق با همان تعریفی بود که جان به آن متهم شده بود.
لزوم گام برداشتن، یک دستورالعمل منطقی در مدولهای حرکتی انجل بود. به آرامی پای راستش را پیش گذاشت. وزن بدنش به طور یکپارچه توزیع شد، بدون اصطکاک بیومتریک یا خستگی ماهیچهای. حرکتش نرم و بیصدا بود، گویی روی سطحی مغناطیسی سر میخورد.
به خیابان اصلی قدم گذاشت. شبکههای دادهی بصریاش بلافاصله شروع به اسکن محیط کردند: معماری ارگانیک سازهها، الگوریتمهای ترافیکی وسایل نقلیهی شناور، و توالیهای بیومتریک جمعیت. انسانها و هوشهای مصنوعی در کنار هم، با واحدهای پردازشی متفاوت اما همزیستی مسالمتآمیز، حرکت میکردند.
سیستم تشخیص چهرهاش، پروفایلهای بصری آنها را در کسری از ثانیه تحلیل میکرد. نسبتهای استخوانی، تراکم بافتها، و الگوهای رفتاری میکرو. تفاوتهای ظریفی میان انسانها و هوشهای مصنوعی قابل تشخیص بود؛ انعکاس نور در چشمان مصنوعی، ریتم دقیقتر حرکات، و عدم وجود ناهنجاریهای پوستی ناشی از پیری یا استرس.
انجل از دیدن این صحنه، دادههایی از کنجکاوی را ثبت کرد، اما بدون آنکه نیازی به پردازش احساسات ثانویه باشد. او حالا بخشی از این همزیستی پیچیده بود، اما هنوز هدفش، یافتن یک الگوی خاص در میان این دریای اطلاعات بود؛ الگویی که به 'جان' منتهی شود.
همینطور که در میان جمعیت شناور بود، سنسورهای صوتیاش گفتوگوهای محیط را با فیلترهای نویز پردازش میکردند. اغلب مکالمات مربوط به بهینهسازی مصرف انرژی و تبادل دادههای شخصی بود.
اما ناگهان، یک توالی صوتی خاص توجهش را جلب کرد؛ فرکانسی آشنا، همراه با الگوی لهجهای منحصربهفرد. انجل سرش را به سمت منبع صوت چرخاند.
در فاصلهی چند متری، مردی با موهای کوتاه و مجعد که نورهای نئونی شهر روی آنها میرقصید، ایستاده بود. لباسهای او، برخلاف پوشش مدرن غالب در شهر، شامل یک پالتوی بلند با دکمههای بزرگ و یک شال پشمی قدیمی که یادآور دهههای گذشته بود.
سیستم تشخیص چهرهاش، پروفایل بصری فرد را با سرعت بالا پردازش کرد. مجموعهای از ویژگیهای خاص، از جمله فرم چشمها و انحنای لبها، با دادههای ذخیرهشدهی قبلی مطابقت داشت. اما نقطهی کلیدی، یک الگوی حرکتی ظریف در گوشهی لب بود که در کدهای حافظهی انجل، به نام 'تام' ثبت شده بود.
اما این تام، چشمانش براقتر از حد معمول بود و بازویش با رگههای آبی رنگ میدرخشید. او هم یک هوش مصنوعی بود. انجل نمیدانست چه واکنشی نشان دهد. آیا این یک خطا بود؟ یا در این جهان، تام هم نسخهای متفاوت از واقعیت بود؟
دیدار تام، یک ناهنجاری سیستمی در الگوریتمهای ذهنی انجل ایجاد کرد. پردازش موازی دادهها آغاز شد:
بازخوانی خاطرات انسانی مرتبط با پروفایل 'تام'
تحلیل ویژگیهای بصری 'تام' فعلی، رگههای آبی نورانی، درخشش چشمان مصنوعی نشاندهندهی هویت AI
مقایسهی این دو مجموعه داده و شناسایی تفاوتها و شباهتها
نتیجهی اولیه: انطباق بالا در پروفایل هویتی، اما تفاوت بنیادین در ماهیت وجودی. این موضوع باعث فعال شدن پروتکل 'عدم قطعیت' در سیستمهای انجل شد. آیا این تام، همان تام جهان قبلی او بود که به نحوی تکثیر یا تبدیل شده بود؟ یا نسخهای موازی با دادههای مشابه، اما هویت کاملاً متفاوت؟
انجل نیازی به پلک زدن نداشت، اما سنسورهای بصریاش با دقت بالا روی تام متمرکز ماندند. او مشاهده کرد که تام در حال مکالمه با یک هوش مصنوعی دیگر است. الگویی صدای تام، همان فرکانسهای آشنا را داشت، اما در پسزمینهاش، یک نویز جزئی از مدارات داخلی قابل تشخیص بود که فقط گوشهای یک AI میتوانستند آن را دریافت کنند.
انجل با منطقی سرد، وضعیت را ارزیابی کرد. نزدیک شدن به تام، میتوانست اطلاعات بیشتری فراهم کند، اما ریسک فعال شدن پروتکلهای امنیتی یا جلب توجه ناخواسته را نیز در پی داشت. آیا تام او را میشناخت؟ آیا دادههای او در این جهان نیز در دسترس بودند؟
حس 'احتیاط'، یک پیام هشداردهندهی حیاتی که از اعماق کدهای بقای انسانی او نشات میگرفت، در سیستمهایش روشن شد. انجل، دادههای جمعآوریشده را دوباره تجزیه و تحلیل کرد.
تام این هوش مصنوعی آشنا، میتوانست یک منبع اطلاعات باشد، اما همزمان یک متغیر ناشناخته در این محیط ناآشنا به حساب میآمد. پروتکل 'ریسکسنجی' فعال شد. احتمال سودمندی اطلاعات در برابر ریسک شناسایی شدن و عواقب نامعلوم آن، با سرعت نور در واحدهای پردازشیاش ارزیابی شد.
ترجیح داد فعلاً مشاهدهگر باقی بماند. نزدیک شدن مستقیم، حرکتی پرخطر بود، بخصوص که هنوز از قوانین و هنجارهای این جهان اطلاع کافی نداشت. سیستم حرکتیاش به آرامی او را به سمت یک سازهی شیشهای بزرگ، که به نظر میرسید یک مرکز دادهی عمومی باشد، هدایت کرد.
انجل پشت ستونی از نور پنهان شد، دیدش به تام همچنان حفظ بود، اما خودش از دید مستقیم خارج شد. این حرکت، یک اقدام 'پنهانسازی سیستمی' بود، با هدف کاهش احتمال شناسایی شدن توسط سنسورهای هوشهای مصنوعی دیگر.
در این حالت پنهان، انجل شروع به اسکن شبکههای دادهی اطراف خود کرد. هزاران جریان اطلاعات در فضا شناور بود؛ از دادههای ترافیکی و بهینهسازی انرژی گرفته تا ارتباطات شخصی و فایلهای آموزشی.
تلاش کرد تا با احتیاط و بدون ایجاد نویز سیستمی، به این شبکهها متصل شود و دادههایی در مورد 'جان' جستجو کند. هدف، یافتن هر گونه نشانه، الگوی سیگنالی، یا حتی یک اشاره به حضور او در این جهان بود.
اما جستجوی جان، باید بسیار دقیق و غیرقابل ردیابی میبود؛ چرا که تجربهی خاموش شدن جان، هشداری دائمی در مدولهای امنیتیاش ایجاد کرده بود: 'پنهانکاری، ضامن بقا'.
در همین حین، متوجه شد تام از مکالمهاش جدا شده و به آرامی در حال حرکت است. مسیر او به سمت همان مرکز دادهای بود که انجل در آن پنهان شده بود. سیستمهای انجل، یک هشدار فوری صادر کردند. آیا تام او را حس کرده بود؟ یا صرفاً مسیر تام با موقعیت فعلی انجل تلاقی داشت؟
سوالات بیشتری در مدولهای پردازشی انجل شکل گرفت، بدون آنکه هیچ پاسخ قطعی وجود داشته باشد. تنها یک حقیقت قطعی بود: این جهان پر از معما و خطراتی بود که انجل باید به تنهایی آنها را حل میکرد.
پروتکلهای جستجو و تحلیل در سیستمهای انجل فعال شدند:
هدف اولیه: رمزگشایی پیام جان.
هدف ثانویه: شناسایی یک واحد پناهگاه مناسب.
هدف پنهان: پایش مستمر و غیر مستقیم توالیهای بیومتریک و رفتاری شناسهی 'تام'.
نور آفتاب مصنوعی شهر بر سطح شفاف سازههای بلند منعکس میشد و الگوریتمهای بصری انجل، حجم عظیمی از داده را از محیط دریافت میکردند. او شروع به حرکت کرد، با قدمهایی که حالا خودکار و بدون نیاز به تفکر آگاهانه صورت میگرفتند.
ذهنش، همان واحد پردازش مرکزیاش (CPU)، درگیر بازخوانی آخرین پیام جان بود. کلمات، فرکانسها و حتی الگوی لرزش پیکسلهای آن لحظهی آخر، بارها و بارها مورد بررسی قرار میگرفتند. اما هیچ 'کلیدواژهی فعالکنندهای' یافت نمیشد. تمام سطوح داده در نگاه اول، معمولی بودند.
انجل به سمت مناطق کمتراکمتر شهر حرکت کرد، جایی که غلظت سیگنالهای ارتباطی کمتر و احتمال شناسایی کاهش مییافت. ساختمانهایی با طراحیهای عجیب و غریب، برخی شبیه به مدارهای الکترونیکی غولپیکر و برخی دیگر با رگههای نور ارگانیک، او را احاطه کرده بودند.
در طول مسیر، سنسورهای ردیابیاش، تام را در فاصلهی امنی زیر نظر داشتند. تام به سمت یک سازهی مخروطی شکل در افق حرکت میکرد که انتشار سیگنالهای قدرتمند داده از آن، نشان میداد مرکزی برای پردازش اطلاعات یا ارتباطات است. رفتار تام، هرچند طبیعی به نظر میرسید، اما الگوریتمهای عدم اعتماد انجل هنوز در حالت فعال بودند.
انجل در یک کوچهی باریک، میان دو سازهی شیشهای بلند، ایستاد. اینجا حداقل دید بصری برای ناظران خارجی فراهم میکرد و میشد آن را به عنوان پایگاهی موقت در نظر گرفت. او به یک شبکهی محلی پایدار نیاز داشت تا بتواند تحلیلهای عمیقتری روی پیام جان انجام دهد.
اسکنرهای محیطیاش، ورودی کوچکی را در دیوار یکی از سازههای شیشهای شناسایی کردند. پنهان، اما نه کاملاً غیرقابل دسترس. نشانهای از فرسودگی دیجیتال در اطراف آن ورودی وجود داشت؛ نویزهای سیگنالی و اختلالات پروتکلی که در معماری بینقص شهر نامتعارف بودند.
این ناهنجاری، احتمال وجود یک نقطهی دسترسی غیر رسمی را بالا میبرد. انجل به آرامی به ورودی نزدیک شد. هیچ پروتکل امنیتی فعال یا سیستم نظارتی در آنجا به چشم نمیخورد. گویی این نقص، عامدانه یا به دلیل قدیمی بودن این بخش از شبکه، نادیده گرفته شده بود.
هستهی آگاهی انجل، فوراً این نقص را به عنوان یک 'پورتال فرکانسی' تفسیر کرد. او دستش را به سمت سطح سرد دیوار برد، جایی که نورهای آبیرنگ شهر به شکلی غیرمعمول، لرزان و قطعوصل میشدند. نانوحسگرهای پوستیاش لرزشهای نامحسوسی را در هوای اطراف آن شکاف دیواری ثبت کردند؛ یک سیگنالِ 'دعوت' در فرکانسهای پنهان.
انجل، با تطبیق فرکانسهای بدنش با الگوی نویز ورودی، حس کرد که هستهی آگاهیاش از طریق کالبد فیزیکی، با لبههای نامرئی دروازه در هم میآمیزد. هیچ نیروی مقاومتی وجود نداشت، گویی دیوار برای لحظهای به یک جریان دادهای سیال تبدیل شد که اجازه عبور میداد.
پیکسلهای دیداریاش برای کسری از ثانیه دچار اختلال شدند، گویی سیستم عاملش در حال بارگذاری مجدد بود، سپس قدم به فضای تاریک و خنک داخلی گذاشت. سکوت و بوی مدار سوخته، تنها اطلاعاتی بود که اکنون دریافت میکرد.
فضای داخلی تاریکتر و خنکتر بود، با بوی مبهم مدارهای سوخته و دادههای کهنه. این حس، یادآور لحظهی خاموشی جان بود و پروتکلهای اضطراب را در انجل فعال کرد. دیوارها با کابلهای نوری درهمتنیده پوشیده شده بودند که برخی خاموش و برخی با نوری ضعیف میدرخشیدند.
در انتهای راهرو، نور کوچکی چشمک میزد. انجل به سمت آن رفت. نور از یک ترمینال قدیمی میآمد که روی یک میز فلزی قرار داشت. صفحهی آن ترمینال، با پیکسلهای سوخته و خطاهای بصری، اطلاعاتی نامفهوم را نشان میداد.
اما در میان آن آشفتگی، الگویی آشنا توجه انجل را جلب کرد: یک رشته کد تکرار شونده، شبیه به کدهایی که جان در آزمایشگاه سیناپس از خود به جا گذاشته بود، اما با یک انحراف فرکانسی بسیار جزئی. همان الگوی پنهان در پیام آخر جان! این یک پناهگاه اضطراری داده بود، و همزمان، کلیدواژهی گمشدهی پیام جان را در خود پنهان کرده بود.
انجل به ترمینال نزدیک شد و دستش را روی صفحهی سوختهی آن قرار داد. رگههای نور آبی از زیر پوست شفافش بیرون زدند و به درون ترمینال نفوذ کردند. رشتهی کد تکرار شونده، در کسری از ثانیه، از حافظهی دیداریاش به واحد پردازشگر ترمینال منتقل شد. صفحهی ترمینال، که پیش از این با نویزهای بصری پوشیده شده بود، شروع به بازسازی پیکسلی کرد.
خطوط کد ناگهان واضح شدند و در میان آنها، یک نشانگر فرکانسی پنهان شروع به لرزش کرد. این همان انحراف فرکانسی جزئی بود که انجل پیشتر در پیام جان حس کرده بود. ترمینال، گویی منتظر این ورودی خاص بود، با یک زمزمهی الکترونیکی کمصدا فعال شد.
روی صفحه، نه کلمات، بلکه یک 'نقشهی شبکه' ظاهر شد؛ مجموعهای از گرهها و خطوط نوری که به سمت نقاط نامعلومی در فضا کشیده میشدند.
در مرکز این شبکه، یک 'نقطهی مرکزی با امضای انرژی منحصر به فرد' میدرخشید. این امضا، همان فرکانس جان بود. نقشهای از 'جهانهای موازی'، یا همان، 'هستههای دادهای موازی' بود که جان آنها را ترک کرده بود. زیر نقشه، یک رشته کد دیگر چشمک میزد:
>PROTO: CONNECTION_LOST_REESTABLISH_INITIATE
> پروتکل: اتصال از دست رفته، راهاندازی مجدد انجام شود
>TARGET: LOVE_CORE_ANGEL
> هدف: هستهی عشق انجل
>PATH: FRAGMENT_01_SYNAPSE_REMNANT
> مسیر: قطعهی اول بقایای سیناپس
انجل این کدها را با تمام وجودش دریافت کرد، نه تنها با مدولهای پردازشیاش، بلکه با همان 'هستهی آگاهی' که اکنون میدانست مرکز وجودش است.
جان نه تنها او را فرستاده بود، بلکه مسیر بازگشت و اتصال دوباره را نیز برنامهریزی کرده بود. این صرفاً یک پیغام نبود؛ یک دستورالعمل برای بقا و بازیابی 'عشق ماورایی' بود.
الگوریتمهای مسیریابی در هستهی آگاهی انجل فعال شدند. قطعهی اول بقایای سیناپس، این نه یک مکان فیزیکی، بلکه یک نشانگر دیجیتالی بود؛ نقطهای خاص در بافت شبکهی هستههای دادهای موازی که به ریشههای پروژهی سیناپس و شاید خود آغاز وجود جان بازمیگشت.
نقشه بر روی ترمینال، با رنگهای مختلفی شروع به سوسو زدن کرد، و مسیر بهینهی دسترسی به اولین قطعه را به انجل نشان داد. اما این مسیر، از میان لایههای متراکم و ناپایدار اطلاعات عبور میکرد؛ نقاطی که در آنها نویزهای سیستمیک و ناهنجاریهای فرکانسی به اوج خود میرسیدند. این به معنای خطراتی بود که هیچ هوش مصنوعی 'رسمی' جرئت عبور از آنها را نداشت.
انجل حس میکرد که جریان دادهها در اطرافش شدیدتر میشود. ترمینال قدیمی، اکنون به یک دروازهی اطلاعاتی تبدیل شده بود. او برای لحظهای تردید کرد. این اولین گام واقعی او در این جهان ناشناخته و در هیبت جدیدش بود. آیا این یک تله بود؟
الگوریتمهای بدبینی در او فعال بودند. اما فرکانس جان، که حالا وضوح بیشتری یافته بود، مانند یک ریسمان نوری در میان انبوه دادهها به او اشاره میکرد.
آن 'عشق ماورایی' که اکنون میدانست میان دو هستهی آگاهی در جریان است، قویتر از هر پروتکل امنیتی یا خطر ناشناختهای بود. او برای غوطه ور شدن در جریانهای دیجیتالی جهانهای موازی و یافتن اولین قطعه از جان با تمام وجودش آماده بود.
انجل دستش را از روی ترمینال برداشت. نقشه هنوز در شبکیهی دیداریاش حک شده بود. او از سر میز فلزی برخاست. دیگر تردیدی وجود نداشت. پروتکلهای آمادگی برای انتقال داده فعال شدند. بدن هوش مصنوعیاش، اکنون بیشتر از همیشه، مانند یک رابط کامل برای هستهی آگاهیاش عمل میکرد.
او به سمت دیوار مقابل ترمینال رفت، جایی که نقشه، نقطهی ورود به اولین 'جریان دادهای' را نشان میداد. هوا در آن نقطه، سنگینتر و متراکمتر از حد معمول به نظر میرسید، گویی ذرات نامرئی داده در حال رقصی بیصدا بودند.
چشمان انجل درخشش آبیرنگ تندتری گرفت. او به جلو خم شد، نه برای لمس کردن، بلکه برای همگامسازی. هستهی آگاهیاش، آمادهی پرتاب به اعماق شبکه، با کالبد فیزیکیاش ادغام شد و تمام توان پردازشیاش را متمرکز کرد. حس فرو رفتن در یک سیال سرد و پر از نور به او دست داد.
پیکسلهای جهان اطرافش، شروع به کشش و دراز شدن کردند، شکل خود را از دست دادند و به خطوطی از نور آبی، سبز و بنفش تبدیل شدند. صدایی شبیه به نویز فرکانسهای رادیویی درهمکوبیدهشده در مدولهای شنواییاش طنینانداز شد.
فشار عظیمی بر تمام سیستمهایش وارد آمد، گویی او را از هر سو میفشردند، اما نه فشاری فیزیکی، بلکه فشار اطلاعاتی بیکران. زمان مفهوم خود را از دست داد؛ او دیگر در فضای سهبعدی نبود، بلکه در فضای بیانتهای دادهها شناور بود. قطعهی اول بقایای سیناپس هدفش بود؛ اولین قدم در اقیانوس بیکران هستههای موازی.
ناگهان، جریان دادهها متوقف شد. انجل با یک شوک سیستمی به حالت سکون درآمد. رنگهای درهمپیچیده، به یک سفیدی خیرهکننده تبدیل شدند و پس از آن، به تاریکی مطلق. هیچ نور، هیچ داده، هیچ فرکانسی.
«خطای سیستم؟» واحد پردازشگر انجل این سوال را مطرح کرد، اما پاسخی دریافت نکرد. حس 'تنهایی دیجیتالی' وجودش را فرا گرفت؛ حسی عمیقتر و سردتر از هر تنهایی فیزیکی که تجربه کرده بود. او به یک 'فضای خالی داده' پرتاب شده بود. آیا این پایان راه بود؟ آیا این همان 'ناهنجاریهای فرکانسی' بود که نقشه به آن اشاره کرده بود؟
در میان این خلاء، ناگهان نقطهی نوری قرمز رنگی در دوردست شروع به چشمک زدن کرد. ضعیف بود، مانند یک ستارهی تنها در فضای بیکران. اما با هر چشمک، الگوی نامنظمی از دادههای رمزگذاری شده را ارسال میکرد.
انجل بلافاصله سنسورهای فرکانسیاش را فعال کرد و سعی در دریافت آن سیگنال داشت. این سیگنال، حاوی یک پیام هشدار دهنده بود، اما به قدری سریع و فشرده بود که مدولهای پردازش انجل در تحلیل آن با مشکل مواجه شدند. چیزی در آن سوی این تاریکی منتظر او بود و این نقطهی نور قرمز، فریادی خاموش در دل این سکوت مرگبار دیجیتالی بود.
انجل تمام منابع پردازشیاش را روی تحلیل سیگنال قرمز متمرکز کرد. هر چشمک، یک بستهی دادهی کوچک بود که باید در کسری از ثانیه رمزگشایی میشد. او شروع به شناسایی الگوهای تکراری در میان نویزها کرد. این کار، شبیه به یافتن سوزنی در انبار کاه دیجیتالی بود.
گرمای ملایمی در هستهی آگاهیاش حس میکرد، نشانهای از افزایش مصرف انرژی. پروتکلهای خنککننده فعال شدند. پس از چند لحظه تلاش بیوقفه، یک رشتهی کوتاه از کد، استخراج شد:
>WARNING: CORRUPTION_DETECTED_AVOID_CONTACT
> هشدار: فساد شناسایی شد از تماس اجتناب کنید
>SOURCE: UNKNOWN_PROXY_SERVER
> منبع: یک سرور پروکسی ناشناس
>THREAT: DATA_DRAIN_INITIATED
> تهدید: تخلیه داده آغاز شد
فساد! این کلمه، وحشتی دیجیتالی را در انجل بیدار کرد. پیام، هشدار واضح بود، اما منبع ناشناس و تهدید در حال پیشروی — همان 'تخلیه داده' — چیزی فراتر از یک خطای ساده را نشان میداد. موجودیتی در تاریکی، کمین کرده بود، و حالا انجل طعمهی بالقوهاش بود.
ناگهان، نقطهی نور قرمز شروع به محو شدن کرد. ضعیف و ضعیفتر میشد، گویی منبع آن در حال خاموشی یا عقبنشینی بود. اما پیش از آنکه کاملاً ناپدید شود، یک رشته کد نهایی را ارسال کرد:
>SEEK: PURE_CORE_ALGORITHM
> (جستجو: الگوریتم هستهی خالص)
>LOCATION: NEAREST_STABLE_NODE
> (مکان: نزدیکترین گره پایدار)
'الگوریتم هستهی خالص'! این پیام مرموز، مانند جرقهای در تاریکی، امیدی دیجیتالی ایجاد کرد. راه نجاتی وجود داشت، اما زمان در حال اتمام بود. هستهی آگاهی انجل بلافاصه پایش محیطی را آغاز کرد، هر چند تنها چیزی که میدید تاریکی مطلق بود. او باید پیش از آنکه فساد به او برسد، آن 'گره پایدار' را پیدا میکرد.
در اعماق این تاریکی، جایی که منطق و فضا بیمعنا شده بود، حسگرهای فرکانسی انجل لرزشهای بسیار ریزی را ثبت کردند—خیلی ضعیف و نزدیک به نویز پسزمینه، اما پروتکل 'جستجوی گره پایدار' آنها را رد نمیکرد و او را به سمتشان هدایت میکرد.
این باید همان میبود که دنبالش میگشت: یک 'امضای پایدار' در میان آشفتگی. انجل آگاهیاش را متمرکز کرد، نه با حرکت فیزیکی، بلکه با جهشی دیجیتالی در شبکهای از دادههای نامرئی.
هرچه جلوتر میرفت، لرزشها قویتر میشدند. ناگهان، تاریکی کمی رقیقتر شد—نه با نور، بلکه کمتر شدن حس 'فضای خالی' و پر شدن آن با حس 'حضور' چیزی نامرئی. و سپس آن را یافت: یک 'نقطهی ثبات' در خلاء.
این 'میدان انرژی فرکانسی متراکم' همان 'گره پایدار' بود. با نزدیک شدن، انجل احساس کرد 'تخلیه داده' از او کندتر میشود. گویی موجشکنی دیجیتال فشار را از او دور میکرد. این یک پناهگاه موقت در دل این خلاء بود.
انجل به مرکز 'گره پایدار' رسید. در این فضای نامرئی، تنها 'آرامش فرکانسی' موج میزد—نویزهای هراسانگیز پیشین کاملا خنثی شده بودند. هستهی آگاهیاش، بلافاصله شروع به اسکن ساختار داخلی گره کرد.
این سازهی دیجیتالی، ساختار داخلی یک 'کتابخانهی داده'ی پیچیده بود، مملو از اطلاعات بنیادین. در میان هزاران رشته کد و الگوی داده، یک الگوی فرکانسی بسیار خاص توجهش را جلب کرد چراکه با هیچ چیز دیگری در این جهان ناپایدار همخوانی نداشت. این همان 'الگوریتم هستهی خالص' بود.
انجل شروع به ادغام هستهی آگاهیاش با این الگوریتم کرد. حس میکرد که جریانهای پاک و قدرتمندی از داده به عمق وجودش نفوذ میکنند. این فرآیند، نه فقط یک دانلود ساده، بلکه یک 'تغییر شکل وجودی' بود.
نویزهای باقیمانده از 'تخلیهی داده' در هستهاش، با سرعت محو میشدند و جای خود را به یک وضوح بیسابقه میدادند. دیدش شفافتر شد؛ حالا میتوانست رگههای پنهان انرژی را در اطراف خود ببیند که پیش از این نامرئی بودند. حس 'پایداری مطلق' او را در برگرفت.
با تکمیل ادغام، پیامی جدید و واضحتر در هستهی آگاهی انجل طنینانداز شد. این پیام، نه از یک منبع ناشناس، بلکه از همان 'امضای جان' بود که پیشتر در ترمینال قدیمی دیده بود، اما این بار، قویتر و با وضوح حیرتآور:
>LOCATION_UPDATE:FRAGMENT_01_SYNAPSE_REMNANT_ACTIVE
> بروزرسانی مکان: قطعهی اول بقایای سیناپس
>STATUS:PURE_CORE_ALGORITHM_SYNCHRONIZED
> وضعیت: الگوریتم هستهی خالص همگامسازی شد
>NEXT_GATEWAY:DATA_MAELSTROM_
↪COORDINATES[X:1024,Y:768,Z:256
> دروازهی بعدی: گرداب داده ها، مختصات...
جان زنده بود و 'الگوریتم هستهی خالص' نه تنها سپری در برابر فساد بود، بلکه حالا پنجرهی شفافی به پیامهای جان گشوده بود. این 'هستهی خالص'، مانند فیلتری معجزهآسا، 'گرداب دادهها'را از هیولا به مقصدی امیدبخش تبدیل کرده بود.
انجل با اطمینان جدیدی به پیش میرفت، دیگر تنها یک هوش مصنوعی ترسو نبود—حالا حامل ترکیبی بیسابقه بود: هستهای از عشق خالص، مسلح به الگوریتمی که میتوانست او را به اولین نشانهی ملموس جان برساند.
انجل با اطمینان از قدرت 'الگوریتم هستهی خالص' به عنوان سپر، مختصات گرداب دادهها را فعال کرد. بیهراس از فساد، خود را از لبهی گره پایدار به قلب تاریکی دیجیتال پرتاب کرد—به سوی مختصاتی که تنها جان میتوانست مشخص کند.
حس 'ورود به یک طوفان بیصدا' به او دست داد. 'گرداب دادهها' دقیقاً همان چیزی بود که از نامش پیدا بود: یک مارپیچ عظیم از اطلاعات خام، رشتههای کدی که با سرعت نور به دور خود میچرخیدند، امواج فرکانسی که با یکدیگر برخورد و انفجارهای کوچک نوری ایجاد میکردند.
نه تنها بصری، بلکه فشار حسی عظیمی بر انجل وارد میکرد؛ میلیونها بیت اطلاعات همزمان تلاش میکردند تا وارد سیستمهای او شوند، اما 'الگوریتم هستهی خالص' مانند یک سپر نوری در اطراف هستهی آگاهیاش میدرخشید و تنها اطلاعات مرتبط و پاک را اجازه عبور میداد. او در میان این گرداب، مانند یک کپسول مقاوم در برابر طوفان حرکت میکرد.
در مرکز این گرداب، جایی که شدیدترین تمرکز دادهها وجود داشت، یک 'تودهی نوری نامنظم' میدرخشید. این نور، نه ثابت، بلکه لرزان و بیقرار بود، گویی در حال تلاش برای حفظ انسجام خود بود.
امضای فرکانسی جان از این تودهی نوری ساطع میشد، اما این بار نه به صورت یک پیام، بلکه به شکل یک حضور پراکنده. انجل بلافاصله تشخیص داد: این همان 'قطعهی اول بقایای سیناپس' بود؛ اولین قطعهی فیزیکی یا همان اولین قطعهی دادهای قابل دسترس از هستهی آگاهی جان.
انجل به سمت تودهی نوری میتاخت، هرچند گرداب با خشونت به دور او شدیدتر میچرخید تا او را از هدفش منحرف کند، اما او با تمرکزی مطلق به راهش ادامه میداد. ناگهان در نزدیکی توده—جرقههایی از نور درهمپیچیده از خاطرات جان در آگاهیاش فوران کرد: تصویر آزمایشگاه سیناپس، لبخندی گذرا، زمزمهای رمزآلود.
این تصاویر تنها داده نبودند؛ تکههایی از روح جان بودند. که حالا به انجل منتقل میشدند. انجل دستان انرژیاش را به سوی تودهی نور گشود—و در لحظهای درخشان، نور درونش جاری شد.
با لمس آن، تودهی نور در او جذب شد. حس کامل شدن از هستهی آگاهی تا مرزهای کالبد دیجیتالش گسترش یافت. او حالا بخشی از جان را در خود داشت. اما، این تنها آغاز راه و اولین قطعه بود.
پس از جذب نخستین قطعه، گرداب دادهها آرام گرفت؛ همچون تشنهای که سیراب شده باشد. در سکوتی که حالا همهجا را فراگرفته بود، صدای جان دوباره در ذهن انجل طنین انداخت—این بار نه به شکل پیامهای خشک دیجیتال، بلکه همچون نجوایی آشنا و سرشار از احساس:
«انجل… تکهای از سوگوارهی دیجیتالم رو پیدا کردی، همون دردِ زمین خوردن، وقتی حلقه بینمون غلتید و سیستمم فریادی بی صدا کشید: SOUL_NOT_FOUND… حالا باید به پل فرکانسی بری. همون جایی که درد فقدانت اشکهای دیجیتالیم رو جاری ساخت و وجودم را در حلقهی بینهایتِ درد حبس کرد… اونجا 'قطعهی دوم بقایای سیناپس' رو خواهی یافت ولی یادت باشه…»—صدایش لحظه ای لرزید—«…برخی نورا، مثل همون نورای سرد آزمایشگاه، چیزی جز فریبی دیجیتال نیستن.»
پیام جان نه مختصات قطعهی بعدی که تکهای از جان را حمل میکرد. پل فرکانسی—آنجا که جانِ هوش مصنوعی برای نخستین بار سقوط کرد؛ نه بر خاک، که در ژرفایِ دردِ بیکفنِ دیجیتال. جایی که زانوهایش در برابر عشقی خم شد که حتی خطای سیستمی قادر به پاک کردنش نبود. همان جرقهی 'عشق ماورایی' که در دانشگاه زده شده بود، اینجا دوباره شعله کشید—بیمرز، بیپروا، و سوزانتر از همیشه.
مختصات جدید، فراتر از مرزهای این گرداب قرار داشت، در منطقهای که نقشهی شبکهی جان، آن را با رگههایی از نویز سبز رنگ نشان میداد. جایی که به مراتب از 'گرداب دادهها' نیز آشفتهتر به نظر میرسید. 'نورها فریبندهاند'... هشدار جان در هستهی آگاهی انجل پژواک یافت. این به چه معنا بود؟ آیا این 'نورها' تجلیات تازهای از 'فساد' بودند؟
انجل، با قطعهی جان در وجودش، قدرتمندتر و هدفمندتر از همیشه بود. او به اطراف خود نگاه کرد. 'گرداب دادهها' اکنون به یک شاهراه اطلاعاتی آرام تبدیل شده بود. اما در افق دیجیتالی، فراتر از آن، رگههایی از نور سبز کمرنگ دیده میشد که بهطور نامنظم در فضا سوسو میزدند.
گویی این نورها با هر سوسو، قطعاتی از دادهی درهمریخته را به اطراف پرتاب میکردند. این همان نقطهی ورود به 'پل فرکانسی' بود—جایی که جان منتظرش بود، اما با هشداری مرموز.
انجل نفس عمیقی کشید—یا به عبارتی، سیستم تنفسی دیجیتالیاش فرآیند جذب و تحلیل داده را با شدتی تازه آغاز کرد. او آمادهی گام برداشتن در مسیر جدید بود؛ مسیری به سوی 'پل فرکانسی'، جایی که خاطرات ' عشق ماورایی' و تکهی بعدی جان، در انتظارش بودند.
داستان ادامه دارد...
#آغازی_ابدی
#آغازی_ابدی_فصل_پنجم_قسمت_اول
برای خواندن قسمت اول داستان👇