
اگر هر مقالهای که نوشته میشه رو بخشی از مستندی درباره شناخت خودم و رفتارهام در نظر بگیرم بنابراین یک بخشی از این شناخت برمیگرده به تحلیل رفتارهای پدر و مادرم، چون با شناخت والدها انسان میتونه قسمت اعظمی از رفتارهای خودش رو تشخیص بده و به شناخت برسه، اوایل فکر میکردم "وسواس" یک بیماری ژنتیکی نیست که از نسلی به نسل دیگه منتقل بشه ولی امروزه میبینم حتی اگر از طریق ژنتیک قابل انتقال نباشه باز هم زندگی در محیطی که "مادر" دچار وسواسهای فکری زیادی هست قطعا روی فرزند هم تاثیر میذاره پس بیاین توی این مقاله با هم به شناخت برخی از رفتارهای وسواسگونه مادرم بپردازیم تا بعد بتونم وخامت اوضاع خودم در برابر وسواسهای فکریم رو در ادامه مقالات براتون شرح بدم

درست از لحظهای که مادرم متوجه میشه کسی قراره خونه بیاد شما به وضوح میبینین که چطور دست پاچه میشه و دست و پاش رو گم میکنه!! بسته به اینکه چقدر فرصت داشته باشه شروع میکنه به گردگیری و سابیدن همه جا!! مثلا اگر از یک روز قبل بهش خبر داده باشن اون میره کل حیاط رو میشوره، کل خونهها رو جارو میزنه و سعی میکنه همه چیز رو برق بندازه هرچند که این خونهی کلنگی دیگه با گردگیری و تمیزکاری خوشگل نمیشه ولی انگار مادرم نمیتونه جلوی ذهنش مقاومت کنه وقتی ذهنش بهش دستور میده که باید اینجا تمیز باشه اون هم اطاعت میکنه!! این رو من میفهمم چون من هم دقیقا تا همین اندازه در برابر ذهنم ناتوان و عاجز هستم من هم بارها سعی میکنم با ذهن خودم بجنگم اما در نهایت شکست میخورم

میدونم الان با خودتون میگین که "خب این طبیعیه دیگه!!! همه مادرها وقتی مهمون میخواد بیاد همه جا رو تمیز میکنن و غذاهای خوشمزه درست میکنن و این دیگه ربطی به وسواس نداره!!" شاید حق با شماست به هرحال من یک متخصص روانشناسیِ آکادمیک نیستم که بتونم با سند و مدرک حرفی رو بزنم من با توجه به ذهن کنجکاو و تحلیلگری که داشتم همیشه سوال میپرسیدم و همیشه دنبال جواب بودم و به این نتیجهها رسیدم که شاید حتی خیلیاشون نتیجهگیریِ درستی نباشه و فقط چون مغز دوست داره تصور کنه راه حلی پیدا کرده یا به جواب رسیده ممکنه من فکر کرده باشم این جواب هست
اتفاقا به این پدیده که مغز دائم سعی میکنه اتفاقات مختلف رو بهم ربط بده و یک نتیجهای بگیره میگن "سوگیری جهتدار" که داستان جالبی هم پشتش هست یادمه توی یک ریلز اینستاگرامی دربارهاش خوندم ولی چه فایده الان حتی یک جمله دربارهاش به خاطر نمیارم که بتونم اینجا توضیحش بدم چون ریلزهای اینستاگرامی به همون کوتاهی که ساخته میشن همونقدر هم تاثیرشون توی ذهن کمه و مطالب آموزشی اصلا توی ۱۰،۲۰ ثانیه یا یک دقیقه قابل یادگیری نیستن "آموزش" یک مسیر پرمشقت هست و شما باید عاشق سختیهای راه باشین نه اینکه دنبال یک جایگزین ساده بگردین که بتونین یک مطلب سخت رو زیر یک دقیقه آموزش ببینین

اما برگردیم سر موضوع، چرا تصور میکنم این رفتار مخرب یا وسواسی هست؟ اجازه بدین شما رو ببرم به دل داستان:
متاسفانه فامیلهای پدری من خیلی به این رفتار عادت دارن که سرزده و بدون اطلاع قبلی جایی برن یا نهایتا نیم ساعت قبل اومدن زنگ بزنن و مطمئن بشن ما خونه هستیم بنابراین شما تصور کنین مادرم نیم ساعت قبل اومدنِ مهمونها متوجه شده که قراره یک خانواده ۵ نفره بیان خونهاش و چه بسا حتی چند روزی هم بمونن!!!
حالا ما توی یک شب پاییزی هستیم که یکی از دوستان پدرم که زاهدان زندگی میکنه زنگ زده و خبر داده که یک ساعت دیگه میرسه زابل و گویا قراره چند روزی مهمون خونه ما باشه، مهمونهایی که اتفاقا توی پستهای بعدی به عقاید و رفتارهای مخرب اونها هم خواهم پرداخت، اما مادرم به محض شنیدن این حرف رنگ از رخش پرید، بعد از اینکه شروع کرد به شستن حیاط و جارو کردن خونه و گردگیری هال و وسایلهای دیگه بعدش تازه رسید به آشپزخونه!! همون زمان اومدم بهش گفتم "مامان چرا حیاط رو جارو زدی؟ ساعت ۸ شبه اونها توی تاریکی شب نمیرن زبون بکشن روی موازییکهای حیاط که مطمئن بشن تمیز هست یا نه!!" با اخم بهم گفت "تو که کمکی نمیکنی حداقل ساکت شو و جلوی دست و پای من نیا" مادرم حتی یکبار حاضر نمیشه از بیرون به این موضوع نگاه کنه و قبول کنه کارش درست نیست، اتفاقا هر بار محکمتر از قبل میگه "چون تو بیعرضهای قرار نیست منم آبروی خودم رو ببرم که بعد زن فلانی بره همه جا بگه که زن ترقوئی حتی بلد نبود حیاط خونهاش رو بشوره و همه جای حیاط کثیف بود" پدرمم که طبق معمول، یک مرد بلوچ رو کی دیده که بخواد توی کار خونه به زنش کمک کنه؟ بابام همه جا با افتخار به همه گفته که "من ماده نمیشم" در نتیجه اون هیچ کمکی به مادرم نمیکنه تا یه وقت خدایی نکرده تبدیل به "ماده" نشه!!
حالا مادرم بعد از کلی کار و سابیدنِ بخشهای دیگه رسیده به آشپزخونه، طبق معمول شروع میکنه به وایتکس زدن سبدهای ظرفشویی و تمام ظرفها و لیوانها و بشقابها رو به همراه قوری و سبدها همشون رو وایتکس میزنه تا برق بزنن!!! و بعد میره بشقابهایی که برای مهمونی کنار گذاشته رو از توی کمد در میاره و سینی و چایی و بشقاب و همه چیز رو از قبل آماده میکنه چون اگه این کارو نکنه کل مدت زمانی که مهمونها نشستن مادرم میره توی آشپزخونه که فقط بتونه این کارها رو انجام بده و ذهنش رو آروم کنه و اون مهمونی که وسواسی بودن مادرم رو نمیدونه با خودش فکر میکنه که این زن حتما از ما بیزاره که خودش رو توی آشپزخونه سرگرم کرده غافل از اینکه مادرم یه مریض روانی هست و ربطی به اون بیچارهها نداره!! همیشه وقتی مهمونی قراره بیاد بشقابها و ظروف خوشگل از کمد در میان، بالشهای خوشگل و خوش فرم از توی پذیرایی توی هال منتقل میشن تا مهمونها روی بالشهای قشنگ تکیه بزنن اما شما فکر میکنین اون مهمونی که میاد توی این خونه متوجه این چیزها میشه؟ هرکس پاش رو توی خونهای بذاره اول به ظاهر اون خونه دقت میکنه، بارها همین حرف رو به مادرم زدم که این خونه اونقدر داغون هست که تلاشهای تو برای راضی کردن مهمونها زیر سایهی این خونهی کلنگی اصلا دیده نمیشه اما ناراحت میشه و گوش نمیده، چیزی که منو دلخور میکنه اینه که چرا این بشقابها و ظرفهای خوشگل یا اون بالشهای نرم باید برای مهمونها باشه؟ ما خودمون همیشه توی بشقابهای ملامینی غذا میخوریم، شاید خندهدار به نظر بیاد ولی همیشه آرزو داشتم برم خونه خودم و هرجوری دوست دارم توی ظرفهای شکستنی غذا بخورم تمام عمرمون ما با بشقاب ملامینی زندگی کردیم البته یکی دوباری مادرم میاره ۲،۳ تا بشقاب یا ۲،۳ تا کارد و چنگال رو توی ظرفها میذاره اما بعد از یکی دو ماه میبینم دوباره اونها رو جمع کرده انگار خودش هم عادت کرده که مثل گداصفتها زندگی کنه هرچند مادرم خودش رو خیلی سطح بالا میبینه ولی وقتی از بیرون بهش نگاه کنی ... آدمی که توی حقارت زندگی کرده و همینطور خو گرفته دیگه قابل تغییر نیست!!
گاهی میشینم فکر میکنم میگم خدا میدونه منم چه ویژگیهای گداصفتی داشته باشم که هنوز رو نشده، فقط کافیه منم سر خونه زندگی خودم برم تازه اونجا هست که مشخص میشه آدم چه مشکلات روح و روانی پیچیدهای داره
اما چیزی که اوضاع رو وخیم میکنه اینها نیستن، قسم میخورم حتی ذرهای درک نخواهید کرد که من چی میگم، از لحظهای که گوشی زنگ میخوره و مادرم میفهمه قراره مهمون بیاد تا دقیقهی آخری که مهمون پاش رو توی خونه میذاره مادرم تبدیل به یک زن غرغروی بداخلاق میشه که اصلا نمیشه حتی نزدیکش شد، توی این زمان پدرم از خونه میزنه بیرون و تا وقتی مهمونها نیان پاش رو توی خونه نمیذاره و من میمونم و یک مادر بیاعصاب که دائم داره غرغر میکنه، شاید با خودتون بگین "حالا چی شده مگه اینقدر بزرگش میکنی آدم گاهی دلش میگیره یک غری میزنه" ولی نه باور کنین به این سادگی نیست، این دیگه تبدیل به یک روتین شده که مادرم همیشه توی اون بازهای که قبل اومدن مهمون داره تمیزکاری میکنه شروع میکنه به غرغر کردن با خودش و با صدای بلند تکرار کردن و حتی اعصابش خورد میشه، مثلا گاهی وقتها دلم میخواست برم نزدیکش بهش کمک کنم ولی کافیه یک کاری رو اشتباه انجام بدی تا بدتر عصبی بشه و شروع کنه به غرغر و با خشم بگه "ولش کن همینم خودم انجام میدم نمیخواد" همین حرکتِ به ظاهر ساده و بیارزش باعث شده واژه "مهمان و مهمانی" برای من تبدیل به یک "کابوس" بشه طوری که ترجیح میدم اصلا کسی خونه ما نیاد تا آرامش داشته باشیم به جای اینکه ساعتها استرس رو تحمل کنم از سمت مادرم!!! این شرایط رو برادرم تجربه نمیکنه چون اون یک مرد هست و از خونه میزنه بیرون این وسط فقط زهرهی بدبخت هست که نه راه پس داره نه راه پیش!! همیشه وقتی مهمون خونه ما میاد بدترین ساعات عمرم رو قبل از اومدنشون تجربه میکنم و همین تجربهی پرتنش و استرسزا باعث میشه مهمونی اصلا برای من جالب یا لذت بخش نباشه بیشتر یک تجربهی نفرت انگیز هست که ساعتها یا روزها پس از رفتن مهمون باز هم سردرد دارم و حالم بد میشه، این درحالی هست که مادرم حتی رفتار خودش رو بد نمیبینه و وقتی بهش میگم توی این شرایط غرغر میکنی اخم یا حتی قهر میکنه و تا مدتها دیگه باهام صحبت نمیکنه یا دائم ناله می کنه و میگه "مادرهای مردم بچه هاشون رو کتک میزنن من فقط شما رو همدم خودم میدیدم یعنی همین کارم برای مادرتون نمیتونین انجام بدین؟"
نه مادرم نمیتونم انجام بدم!!! نه خسته شدم دیگه ... یه زمانی نوجوون بودم میگفتم همدم مادرم میشم ولی بسه دیگه مامان .. پس کی همدم من باشه؟؟ منو ببین یه بار شد بگی دختر تو چه مرگت هست؟ تو دردی چیزی توی زندگیت داری؟ تو حالت خوبه؟؟ منم غم دارم منم درد دارم بسه دیگه!!! اما نمیتونم هیچ کدوم این حرفها رو توی صورتش بزنم فقط میریزم توی خودم و سکوت میکنم و اصلا یکی از دلایلی که توی اوقات قبل از مهمونی سمت مادرم نمیرم و بهش توی کارها کمک نمیکنم جدای از کمالگرایی و وسواسی که داره که دوست داره اون کار دقیقا به همون شکلی که مغز خودش دستور میده کامل انجام بشه بخاطر همین غرغرهاش هست که ترجیح میدم توی یک اتاقِ دور باشم و با وجود اینکه صداش رو میشنوم ولی کمتر استرس بگیرم!!
بارها با خودم میگم چرا؟؟ چرا چیزی مثل مهمونی که باید یک تجربهی جمعی و لذت بخش باشه برای من تبدیل به یک عذاب بشه؟ مادرم خودش رو گناهکار نمی بینه توی این قضیه ولی اون دقیقا گناهکار هست از وقتی بچه بودم تا الان همیشه این شرایط یکسان بوده، وقتی مهمون می خواد بیاد مادرم استرس میگیره، همه جا رو تا جایی که توان داره میشوره و میسابه و همزمان با خودش غرغر میکنه و خدا رو صدا میکنه که چرا شوهرش به فکر خونه و زندگی نیست و اوضاع اینقدر داغونه!! من درکش میکنم اینکه یک زن دیگه با شوهرش بیاد خونت و ببینه که تو اینطوری شکست خوردی واقعا وحشتناکه ولی من چی؟ اثرات این سبک زندگی باعث شده مغز من شرطی بشه و حالا هروقت مهمونی میخواد بیاد من از قبل استرس میگیرم طوری که انگار قراره یک جلسه محاکمه یا اعدام باشه، حالم بد میشه، تپش قلب میگیرم دوست ندارم اصلا کسی بیاد خونه همش میگم کاش زودتر بیان و برن پی زندگیشون و ... و بعد وقتی میرن با خودم میگم ای کاش میتونستم ۲ ساعتی فارغ از جهان لذت ببرم و منم اجتماعی باشم، ای کاش اینقدر استرسی و بدبخت نبودم و میتونستم بهتر از چنین تجربهای لذت ببرم ولی به لطف وسواسهای مادرم برام جهنم میشه!!! این وسواسها رو شماها نخواهید دید چون مادرم جلوی مهمونها خیلی عالی و خوشرو و خندهرو هست و فقط نوبت من که میشه یادش میوفته که زهرهی بدبخت "همدم"اش هست و باید عقدهی همهی زندگیش رو روی سر زهره خالی کنه، کی باور میکنه که این زن یک بیمار روانی هست؟؟

اما ای کاش همه چیز به همینها ختم میشد!!! پدر و مادرم جفتشون خصوصیات اخلاقی عجیب غریبی دارن و ترکیب این دو با هم یک فاجعه به ارمغان میاره، پدرم از بچگی توی یک روستا با شرایط زندگی سخت بزرگ شده و همین اثرات مخرب توی کودکی و نوجوانیاش رو حالا توی بزرگسالیاش هم میبینین، پدرم وقتی برای عمل چشم برادرم مرتب زاهدان میرفت همش خونهی همین دوست بلوچش لنگر میانداخت و چندین و چند روز اونجا مهمون میشد و از بهترین پذیرایی هم استفاده میکرد اما حالا که اونها اومدن خونهاش تا دیدار پدرم رو پس بدن و پدرم موظف هست لذتی که خونهی اون فرد برده رو حالا جبران کنه یهو میبینین خودش رو عقب میکشه یعنی چی؟ یعنی یخچال خونه طبق معمول خالی هست و مادرم به بابام رو میاندازه و با التماس میگه "آقا تو رو خدا یه چیزی بخر مهمونها دارن میرسن هیچی توی خونه نیست چی بهشون بدم؟" و پدرمم با اخم میگه "بس کن خانووووم مگه من سر گنج نشستم؟ نمیخوام آقا اصلا نمیخوام چیزی بهشون بدی، مگه قراره هرجا خونهی یکی رفتم منم سریع بهش پس بدم؟ پس دلم خوش که رفتم مهمونی اگه قرار باشه از جیب خودم خرج کنم" متوجه شدین چی شد؟ مهمونها دارن میرسن و پدرم حاضر نیست حتی یک دونه مرغ بخره که غذایی چیزی جلوی مهمونها بذاریم، این کارِ یک بار دو بار نیستهااا این کار همیشهاش هست، همیشه وقتی مهمونی میاد میگه ندارم، نمیدم، چقدر ازم پول میخواین، مگه سر گنج نشستم و یک طوری فرافکنی میکنه که هرکی بشنوه فکر میکنه ازش خواستیم واسمون طلا بخره!! برای همین مادرم سریع خفه خون میگیره و از ترس اینکه جلوی مهمونها آبروریزی نشه میره از یکی پول قرض میکنه و یکی دو تا مرغ میخره تا بتونه چیزی درست کنه و حدس بزنین تو تمام این مدت غرغرِ رفتارهای شوهرش رو سر کی خالی میکنه و با کی درد دل میکنه؟ بله درست حدس زدین با منه فلک زده!!! حتی گاهی که ازش دور میشم و میرم توی یه اتاق دیگه خودمو سرگرم میکنم باز خودش میاد صدام میزنه که برم پیشش باهام درد دل کنه یعنی راه فراری ندارم!! از اون طرف نمیدونم پدرم واقعا نمیخواد چیزی خرج کنه یا اینکه رفتارهای مادرم رو شناخته و خوب می دونه اگر خودش دست به جیب نبره مادرم به هر قیمتی شده حتی گدایی میکنه تا جلوی بقیه آبروریزی نشه!! واقعا نمی فهمم چی توی فکر پدر بیمارم میگذره! انگار پدرم میدونه مادرم شرطی شده رفتار میکنه و برای همین عمدا خرج نمیکنه تا مادرم مجبور بشه خرج کنه، وقتی از بیرون به داستان نگاه میکنی انگار ۲ تا بچهی احمق و زبون نفهم هستن که از سر لج و لجبازی دائم میخوان همدیگه رو زمین بزنن!!

شاید با خودتون بگین که خب تا همین جا بود اما نه ... صبور باشین، رفتارهای عجیب غریب پدر و مادرم همچنان ادامه دارن، این بار میخوام براتون یک خاطرهای تعریف کنم از چندین سال قبل، سال ۱۳۹۹ بود فکر کنم که دایی و زن داییم به همراه پسر و عروسشون از شمال اومدن خونه ما و طبق معمول پدرم یک قرون خرج نکرد و گفت که "من ندارم و من سر گنج نشستم مگه؟" مادرمم برای اینکه رسوایی درست نشه با قرض و بدبختی یکم گوشت و مرغ و برنج خرید تا یه غذایی درست کنه و مهمونهامون قرار بود چند روزی بمونن، یک روز مادرم برای ناهار خورشت قیمه درست کرده بود اما لپههاش زیاد نبود و عروسِ داییم که اومده بود توی آشپزخونه به مادرم کمک کنه با خنده بهش تیکهای انداخت و گفت "دلت نیومده زیاد لپه بریزی عمه؟" راستش من اون حرفش رو به چشم یک شوخی نگاه کردم اما شاید برای مادرم برداشت متفاوتی داشته و احساس کرده اون زن عمدا داره بهش تیکه میاندازه، شایدم حق با مادرم باشه به هرحال من تجربه زیادی بین زنها ندارم اما بیاین اصلا تصور کنیم که واقعا "تیکه و طعنهای" انداخته به مادرم، این حرف مادرم رو خیلی سوزوند و طوری بود که از همون شب اومد با من درد دل کرد و تا نزدیک ۲ هفته بعد از رفتن اونها هر بار بحثش پیش میومد مادرم این رو یادآوری میکرد که فلانی بهم گفت "خورشتت لپه نداره، فلانی خواست به من بگه یعنی من دستپختی ندارم، یعنی من عرضه ندارم غذای خوب درست کنم" من خیلی جدی نگرفتم حرفاش رو، سعی کردم تحمل کنم تا کم کم فراموشش کنه، گذشت تا اینکه حدود ۶ ماه بعد دوباره داییم و پسر و عروسش اومدن خونهی ما برای یک کاری که داشتن و این بار مجدد مادرم خورشت قیمه درست کرد و ... خدای من ببینین یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین، مادرم نزدیک ۲ بسته لپه رو به این قابلمهی خورشت اضافه کرده بود طوری که دیگه اصلا شبیه خورشت قیمه نبود بیشتر خورشت لپه بود، اصلا قاشق رو میزدی توی خورشتها فقط لپه برات بالا میومد!! و مادرم شروع کرد به کشیدن ظرفها و عمدا به عروسه یادآوری کرد که تو گفتی لپه نداره الان ببین چقدر لپه اضافه کردم!!!
شاید با خودتون بگین خب که چی؟ از گفتن این خاطره خواستی به چی برسی؟ خواستم بگم، تجربه به من ثابت کرده رفتارهای آدمها توی زندگی اکثرا یک روتین تکراری هست، یعنی کسی که سر یک خورشت قیمه همچین رفتاری از خودش بروز داد توی مسائل بزرگتر هم همین الگوی رفتاری رو تکرار میکنه!!
مثلا مهمونی اومده خونمون و دستش رو روی میز تلویزیون میکشه و با لحن بدی میگه "واااای چقدر خاک نشسته مگه تمیز نمیکنی فلانی؟ وای من که هر روز گردگیری میکنم" همین جمله ساده چنان روح و روان مادرم رو بهم میریزه که تا مدتها هر روز خونه رو میسابه و وقتی از توان میوفته باز هم هر سری مهمونی بخواد بیاد همه جا رو برق میاندازه تا دیگه این جمله رو نشنوه!! و دائم خودش رو سرزنش میکنه که وای الان فلانی همه جا میره میگه زن ترقوئی عرضه نداره خونه زندگیش رو تمیز نگه داره، یا برعکس، مهمونی میاد خونه و لایهی فرش رو بالا میبره و میگه "به به فلانی آفرین بهت که چقدر خونه زندگیت رو تمیز نگه داشتی" و تصور کنین همین تمجید ساده چنان مادرم رو سرخوش میکنه که تا مدتها هروقت مهمونی بخواد بیاد تمام فرشها رو میزنه کنار و زیر کل فرشها رو جارو میکشه که دوباره اون تعریف رو بشنوه!! و همین الگوی رفتاری در خیلی از موقعیتهای زندگی مادرم تکرار میشه و فقط درباره مهمونها صدق نمیکنه!!! مشکل اینجاست ... ما زمانی میتونیم برای حل یک مشکل اقدام کنیم که در قدم اول قبول کنیم یک مشکلی وجود داره، مادرم اصلا اینو قبول نداره که رفتارش مشکل داره و با اینکه مثل بچهها شنیدن یک تعریف باعث میشه اون کار رو صد برابر بیشتر تکرار کنه باز هم قبول نمی کنه که یک کار بیهوده مثل تمیز کردن زیر فرشها رو به صورت مداوم تا جایی که به سلامتیاش آسیب بزنه کاری نیست که یک انسان سالم انجامش بده و تو قطعا توی کودکی آسیبهای روانی خیلی شدیدی داشتی که امروز به چنین شخصیت سست و ضعیفی رسیدی!! عوضش هربار که سعی کردم بهش نشون بدم که خودمم با توجه به ژنتیک اون، مشکلات روانی یکسانی دارم جلوی حرفام گارد میگیره و قهر میکنه!!
امروز داشتم با مادرم حرف میزدم که قرار بود عروسی برادرزادهاش بره و ازش یک جمله پرسیدم که "دیروز به خاله زنگ زدی اون میگفت ۵۰۰ هزار کادو میده سر سفره عقد، چطور امروز داری میگی که خاله یک میلیون میده و تو پول نداری که به اندازه اون بدی؟" یهو مثل وحشیها شروع کرد به داد و هوار که "فلان فلان شده مگه من دروغ میگم؟ یعنی میخوای بگی من دروغ میگم؟" بخدا اگر حرف دیگری رد و بدل شد، این زن یک تیمارستانی کامل هست توی کلمات نمیگنجه که این زندگی چقدر سخته برای من، اون دائم میاد گوشیهامون رو کنترل میکنه، حرفهامون رو گوش وایمیسه، دائم از برادرم برای من و از من برای برادرم و از پدرم برای من بد میگه، بخدا تصوری ندارین که چی میکشم توی این دیوونه خونه، خدایا پس کی قراره نجات پیدا کنم؟ چشمام داره تیر میکشه و نفسم بالا نمیاد
رفتارهای بیمار و مخرب مادرم بیشتر از اینهاست اما خیلیاشون رو من متوجه نمیشم و اونهایی هم که متوجه میشم نوشتنشون راحت نیست خیلی چیزها هست که واقعا حتی کلمات هم کم میارن برای بیان کردنشون، اما امیدوارم با خوندن همینها متوجه بشین که من با چه موجوداتی زیر یک سقف زندگی میکنم
پست شماره ۱۲۶ / ۳۴۷۲ کلمه
تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
سایت ویرگول