گاهی جهان مثل معمایی بیرحم پیشِ رویمان میایستد؛
جهانی که نه آغازش را به یاد داریم، نه مقصدش را میدانیم،
و در میانهی این راهِ بینقشه، فقط میپرسیم:
ما از کجا آمدهایم؟ چرا به این خاکِ سنگین تبعید شدهایم؟
و این همه درد، این همه زخم، این همه تاریکی… برای چیست؟
دنیا گاهی شبیه اتاقی پر از پژواک است؛
هرچه میگوییم، به خودمان برمیگردد.
هرچه میدویم، انگار دور خودمان میچرخیم.
و هرچه میفهمیم، بیشتر گم میشویم.
انسانهایی میآیند، میسوزند، میافتند، میمیرند؛
عدهای در نور، عدهای در سایه،
و تاریخ مثل چاهی بیانتها،
پر میشود از نامهایی که هیچکس به یاد نمیآورد.
ظلم، فقر، تجاوز، مرگ…
همه مثل موجهایی تکراری،
بر ساحلِ خستهی این دنیا میکوبند و باز میگردند.
گاهی حس میکنم درونم پر از خلأ است؛
خلأی که نه با آدمها پر میشود، نه با حرفها، نه با زمان.
انگار همیشه تنها بودهام،
همیشه نادیده، همیشه نشنیده، همیشه درکنشده.
دنیا سنگین است،
و من زیر وزنش خم شدهام.
اما در دل همین تاریکی،
یک جرقهی کوچک هست؛
جرقهای که نمیدانم از کجا میآید،
اما هر بار که میخواهم فرو بریزم،
آرام در گوشم میگوید:
«بلند شو… ادامه بده… تو هنوز تمام نشدهای.»
نمیدانم کی هستم،
نمیدانم قرار است چه کسی بشوم،
نمیدانم این مسیر را خودم انتخاب کردهام یا انتخابم کردهاند.
اما میدانم که در دل این جهانِ عجیب،
نیرویی هست که اگرچه جنگیدن با آن سخت است،
اما کسانی که ادامه میدهند،
همانهاییاند که در پایان،
به چیزی شبیه رهایی میرسند.
شاید ما در برزخیم،
شاید از دنیایی دیگر مردهایم و اینجا بیدار شدهایم،
شاید همهچیز یک رؤیاست،
شاید یک امتحان،
شاید یک سفر،
شاید هیچ.
اما یک چیز را میدانم:
در جهانی که پر از تاریکی است،
همین جرقههای کوچکاند که جهان را نگه میدارند.
شاید معنای زندگی همین باشد:
در میان این همه درد و آشوب،
آن نقطهی کوچک نور را پیدا کنیم،
و با آن ادامه بدهیم.
نه برای اینکه جهان بهتر شود،
نه برای اینکه کسی ما را بفهمد،
بلکه برای اینکه خودمان را گم نکنیم.