صفحه رسمی نویان ریحانی(امید) جهت ارتباط یا همکاری در پروژه های ادبی و هنری ایمیل بزنید noyanreyhani@gmail.com
نویان ریحانی - داستان - اخراج از مدرسه

نویان ریحانی - اخراج از مدرسه
صبح امروز با بیحالی از خواب بیدار شدم تا بروم مدرسه. هوا ابری بود و کف حیاط خانه پر از برگ شده بود. دمپاییام را پوشیدم و به سمت شیر آب رفتم. همینطور که صدای خرچخرچ برگها زیر دمپاییام بلند میشد، خمیازهای کشیدم و دستم را به سمت فلکهٔ شیر آب بردم. مثل یخ سرد بود و سفت... سفت! بدشانسیِ محض؛ آب یخ زده بود!
با همان سر و صورت آشفته برگشتم داخل خانه، دستی به سر و صورتم کشیدم و کنار سفره نشستم تا دو لقمه صبحانه بخورم. هی... باز هم روغن حیوانی با دمنوش آویشن، که به قول خودمان اسمش «کهلیوتی» است. از اسمش خندهام میگیرد. بیرمق صبحانه را خوردم و به قصد مدرسه خانه را ترک کردم.
سرِ نبشِ کوچهٔ لاله، بیژن و نوچههای الدنگش را دیدم که ژست لاتها را گرفته بودند. داشتم بیمحل از کنارشان رد میشدم که بیژن محکم کیفم را از پشت گرفت و مرا به عقب راند. همان لحظه توی دلم گفتم: «بیژن، حوصلهات را ندارم...»
تا به خودم آمدم، دیدم رفقایش را جمع کرده و همگی دورم حلقه زدهاند. بیژن با غیظ به یکی از بچهها اشاره کرد. او هم آمد بالای سرم و یقهام را گرفت. طوری گفت، انگار طلبکار است:
— پولا رو رد کن بیاد!
تعجب کردم و گفتم:
— کدوم پولا؟ من از شما پولی نگرفتم که بخوام پس بدم!
بیژن نگاهی به اطرافیانش کرد و با تمسخر گفت:
— هه! آره، پولی ندادی... ولی بچهپرو باید اینو بدونی که این محله رو انگشت ماها میچرخه!
بعد رو کرد به بقیه و گفت:
— مگه نه؟
همه هم حرفش را تأیید کردند. حالم از او به هم میخورد. فکر میکرد نمیتوانم با او رو در رو شوم. همهاش برای این بود که بابایم به آنها بدهکار بود و ما هم نمیتوانستیم چیزی بگوییم...
با هزار زور بالاخره از شرشان خلاص شدم و به مدرسه رفتم. زنگ آخر برایم خط و نشان کشیدند و به زور برای گرفتن پول توجیبیام مرا تا دم دکهٔ مدرسه کشاندند. دعوایمان شد و نامردها همگی ریختند سرم...
حالا هم داخل دفتر مدیریت مدرسه هستیم. از آقای غلامی، مدیر مدرسه، متنفرم! وقتی بابای بیژن آمد داخل دفتر، طوری به او احترام میگذاشت که انگار چه کسی است!
بابای بیژن دستهچکش را درآورد، مبلغی نوشت و روی میز مدیر پرت کرد و گفت:
— نمیخوام ماجرا کشدار بشه...
غلامی هم فوراً نامهای نوشت و گفت:
— پسر بچهپرو! حالا برای من دعوا راه میاندازی؟!
— اخراج!
با التماس گفتم:
— نه آقای غلامی، تقصیر بیژن بود، اون میخواست که...
با فریاد حرفم را قطع کرد:
— گمشو بیرون!
و پروندهام را پرت کرد توی صورتم. پرونده افتاد روی زمین. اشک توی چشمانم حلقه زد. خم شدم و آن را برداشتم. به بیژن نگاه کردم؛ داشت میخندید...
بعد از آن، چند روزی در خانه ماندم و به بهانههای مختلف بیرون میرفتم تا خانواده شک نکنند. اما نشد. آخر سر بابایم ماجرا را فهمید و کلی دعوایم کرد. وقتی همهچیز را توضیح دادم، گفت:
— غلط کرده! چون بهش بدهکاریم، یعنی هر کاری دلش بخواد میتونه بکنه؟
گفت:
— فردا میریم مدرسه، تکلیف این بیژن رو روشن میکنم. اصلاً ازشون شکایت میکنیم.
میدانستم آخرش هیچ کاری از ما برنمیآید. همین هم شد... دست از پا درازتر برگشتیم خانه.
مجبور شدیم به مدرسهٔ دیگری برویم. از آن به بعد دیگر میلی به درس خواندن نداشتم. همهٔ فکر و ذکرم شده بود بیژن و بابایش...
بعد از این ماجراها، نه حوصلهٔ خودم را داشتم و نه حوصلهٔ بازی کردن. بابا میگفت:
— تو که لااقل عرضهٔ ماندن در مدرسه را نداشتی، فردا پسفردا میبرمت پیش اسماعیل بقال، ورِ دستش کار کنی.
وقتی این حرفها را میشنیدم، حس میکردم دیگر هیچوقت قرار نیست رنگ مدرسه و همکلاسیهایم را ببینم. ذهنم فقط درگیر بیژن بود؛ اینکه چطور تلافی کارش را سرش بیاورم... اما همهٔ نقشههایم نقش بر آب میشد.
میدانی؟ آدمهای پولدار ساختمانِ هزارطبقهٔ زندگی را با آسانسور بالا میروند، در حالی که تو تازه طبقهٔ اول را از پلهها رد کردهای...
شاید ما به اندازهٔ آنها پولدار نباشیم، ولی حداقل باید نشان بدهم که عرضهٔ پول درآوردن را دارم.
از آن پس میرفتم پیش عمو اسماعیل. کار زیاد سخت نبود؛ گاهی تی میکشیدم و اگر مشتری میآمد، به او رسیدگی میکردم. حقوقش هم چندرغازی بود که خیلی به چشم نمیآمد، اما خدا را شکر، به این فکر بودم که پولها را جمع کنم و با آن یک دوچرخه بخرم.
بعدازظهرها که از مغازه برمیگشتم، دوستانم را میدیدم. میگفتند:
— از وقتی از مدرسه رفتی، بچهها سراغت رو میگیرن... اما خبر ندارن که اخراج شدی.
پایان - به قلم: نویان ریحانی(امید)
چنانچه تمایل دارید تا با نویسنده اثر جهت همکاری در پروژه های هنری و ادبی در ارتباط باشید از طریق ایمیل مستقیم تماس حاصل کنید.
نویان ریحانی(امید) نویسنده؛ رمان، نمایشنامه، فیلمنامه، داستان کوتاه، شاعر و خالق اثر.
noyanreyhani@gmail.com

مطلبی دیگر از این انتشارات
نویان ریحانی - در خواب خواب می دیدم
مطلبی دیگر در همین موضوع
از پاییزههای یک زن خانهدار
بر اساس علایق شما
معلم