اکنون من مرگ گشتهام، نابودگر جهانها...
اپیزود دوم: در تقلا
الان که این متن رو مینویسم، حدودا دوازده روزی از قطعی اینترنت گذشته. علاقهای نداشتم این اپیزودها ادامه پیدا بکنه؛ اما انگاری ناگزیرم.
اولین روزایی که ویرگول رو پیدا کرده بودم تا مدت طولانی بدون اکانت آدمای بسیاری رو میخوندم؛ ولی وقتی من اکانت زدم، اکثریت افرادی که نوشتههاشون رو دوست داشتم یا دیلیت اکانت کردن یا کمتر نوشتن یا دیگه ننوشتن. از همون بازهها بود که من نیومده، انگاری محکوم به رفتن بودم. خود نوشتن نه؛ ولی نوشتن توی ویرگول دیگه اون احساس خوب رو بهم منتقل نکرد. مثل این بود که توی استادیومی که خالی از تماشاچی هستش، بخوای بازی رئال با بارسا رو ببینی. برای همین بود که با اینجا غریبه شدم؛ ولی با آدماش نه! اما الان مثل کوه نوردی که مدتهای طولانی توی برف پیش اومده، رسیدم به یه کلبه و میخوام توی گرمای کلبه، خودمو گرم کنم.
این روزایی که که گذشت، چندان روزای جالبی نبود، احتمالا بشه یکی از پر چالشترین بازههای زندگیام. طوری که بعدها حتی نمیتونم تصور کنم چطوری از پسش براومدم، دلم میخواد متنهایی که دارم اینجا مینویسم زیبا باشه و فاخر؛ ولی الان شده صرفا یه شرح حال کلی. انگاری یه رمان هفتصد صفحهای رو از صفحه سیصدم شروع کنی به خواندن و متعجب بمونی که چرا روند داستان به نظرت گنگ و مبهمه! عزیزم، بهتره کتاب رو از صفحه اول شروع کنی؛ چون بارها و بارها اگه صفحه سیصد شروع کنی، تاثیری قرار نیست داشته باشه روی میزان فهم تو از داستان.

دارم سوال هندسه پایه حل میکنم، برف هم آروم آروم بعد از مدتها به تن سرد شهر من داره میشکنه. به برف نگاه میکنم و از اعماق وجودم دلم میخواد برم بیرون و آدم برفی بسازم و اسمش رو بذارم هوشنگ یا چنگیز. به ثانیهای نمیرسه که حتی از تصور چنین فکری هم خودم رو سرزنش میکنم و نگاهم رو از برف میگیرم.

از کنار یه مدرسه پسرونه رد میشم، یه پسر گلوله برفی ساخته و رفیقش رو هدف گرفته. من دقیقا توی راستای پرتاب گلولهام. خم میشم تا گلوله بهم نخوره. هر دوتاتون متوجه این کار من میشن و لبخند میزنن، منم لبخند میزنم.

سرم سنگین به نظر میرسه، طوری که انگاری همه مسگرهای جهان نشسته باشن توی مغزم و کاسبی راه انداخته باشن. ذهنم درگیره چیزای مختلفی هستش؛ اما برام واقعا جای سوال داره که اون موضوعات هم ذهنشون درگیر من هستش؟ یا کلا ما آدما فقط داریم همه چیز رو سخت میکنیم و سخت میگیریم؟

مطلبی دیگر از این انتشارات
باد پیچید تو حیاطِ خالی.
مطلبی دیگر از این انتشارات
انرژی.....
مطلبی دیگر از این انتشارات
کَلافِگی.