دیگه رمقی نمونده باقی

سال کنکورم، ۱۴۰۲، وقتی اینترنت‌ها قطع شد و همه‌چیز خطرناک بنظر می‌رسید، می‌گفتم که من هنوز دانشگاه نرفتم، من هنوز به عنوان کسی که دانشگاهش اونجاست تو انقلاب قدم نزدم. و خب اون روزها هم تموم شد و دانشگاه هم رفتم. اکیپ بازی کردم. کتاب‌فروشی‌های انقلاب رو شخم زدم. رو سردر دانشگاه هم نشستم. تو پارک لاله بدمینتون بازی کردم. به عنوان صبحونه پیراشکی خوردم. تنهایی قدم زدم و تو ۱۶ آذر دوییدم و تا تئاترشهر پیاده رفتم تا ریحون و علیرضا رو ببینم. تو کوچه پشتی اسم با بچه‌ها امتحان دادیم. تا شب بردگیم بازی کردیم. کافه‌ وه کارگر جنوبی رو پیدا کردیم.
سال ۱۴۰۴ تابستون وقتی اینترنت‌ها قطع شد و جنگ بود، با خودم می‌گفتم که من هنوز دست کسی رو نگرفتم، هنوز نبوسیدم، هنوز نتونستم بلند به کسی بگم دوستت دارم. دوست داشتم فقط یکبار دیگه وست آبیم رو بپوشم و موهام رو باز بذارم، دوست داشتم بیشتر برم کوه. و اون‌ روزهاهم تموم شد، کنار دست هم درس خوندیم. شب‌ها ۱۶ آذر رو دوتایی طی کردیم. زیر خسوف دست همو گرفتیم. شب یلدا تموم زمان دست همو گرفتیم. روبروی آرزو و کلیسا همو بوسیدیم. باهم درکه و دربند و دارآباد رفتیم و دستای همو ول نکردیم.

امروز صبح که از خواب بیدار شدم داشتم به این فکر می‌کردم که الان چیز بیشتری برای از دست دادن دارم انگار. اینکه اینترنت قطع بشه، اینکه دیگه نتونم ببینم یا ببوسمش، من رو خیلی می‌ترسونه. اونقدری که هنوز خبر ندارم.

می‌دونم اینها هم می‌گذره. می‌دونم که یا می‌میرم یا به یه روشی به زندگیم ادامه می‌دم و داستان‌های جدید رقم می‌زنم ولی از طاقتم بیشتر شده این سبک زندگی. و می‌دونم همه همینن. ولی من دیگه رمقی هم برای فکر کردن به این مملکت ندارم. دوست دارم فقط زندگی خودم رو بپام. کاش از برچسب ایرانی و خاورمیانه‌ای جدا بودم. کاش آزاد بودم.

نمی‌دونم هر مسیری که به چشمم میاد زیادی لوس و مسخره است و نمی‌دونم درواقع چجوری دوست دارم زندگی کنم بدون فکر کردن به اینکه نمی‌خوام ادامه بدم.

کاش آخرین طناب‌ها رو هم رها کنم و فرو برم تو افسردگی چون سخته جنگیدن مداوم.