نازنین!

.

روزگار غریبی است نازنین! به هر کجا که نظر می‌کنی، درد می‌بینی! زندگی درین منطقه‌ی خاص از جغرافیای این کُره‌ی خاکی، دردسرهای خودش را دارد! دانه‌های برف، روی زانوهایم می‌ریزند و من سعی می‌کنم تک‌تک‌شان را به دقت ببینم! صدای همهمه‌ می‌آید! جنگ و آشوب... بوی خون... شلاقی از گیسوانِ رها... سرما... نور...دلار... تیر... دود... سیگار...

.

.

موج‌ها خیز بر‌می‌دارند! یورش می‌برند! به صخره‌ها بر‌می‌خورند و در چشم برهم زدنی، رام می‌شوند! قطره‌های بی‌قرار، از دریا جدا می‌شوند و اینطرف و آنطرف می‌پاشند! بخار می‌شوند و آه... بخار می‌شوند و امان... بخار می‌شوند...

دست نرم خورشید، بر گونه‌ی من، دست مرگ است بر چهره‌ی قطره‌ای تنها! قطره‌ای که نابود نمی‌شود! هیج‌چیز نابود نمی‌شود! فقط تغییر فاز می‌دهد! جامد می‌شود، مایع می‌شود، گاز می‌شود... درآن رساله‌ البته نوشته بود اگر بو یا رنگ آب راکد با نجاست تغییر پیدا کند، نجس می‌شود! اما یک قطره خون... آن‌هم در دریایِ دائما در حال خروش؟ فقط ابلهان ممکن است به این فکر کنند...

.

.

دیدمش. سر بُریده‌ی‌ خدا در دستانش بود! معبد؟ او خدا رو کشته بود! کشته بود و سرش را گوش تا گوش از تنش جدا کرده‌بود! یادم هست که می‌گفتند خدا تن ندارد! تن بد است. شرم‌آور است! باید خجالت بکشی از داشتنش! خدا دوست دارد خجالت کشیدن تو را ببیند! گلگون شدن همان گونه‌های شرم‌آور که خودش ساخته و پرداخته! خیال، حقیقت را آفریده! در وجود تو از خود دمیده! تو را دیوانه و متوهم کرده! از خیالات واهی‌ات دست بردار. دست بردار و خجالت بکش. سر بُریده‌اش در دستانِ من است! لاشه‌ی خیال، در میانِ دستان توست...

.

.

من که چیزی نمی‌خواستم مادر! فقط دلم میخواست دریا نباشم! پرنده‌ای باشم، که بر فراز دریا پر می‌گشاید! تیز در آب فرو می‌شود و نرم، سهم خود را به چنگال می‌گیرد! ماهی‌ای باشم که در میانِ چنگِ صیاد دست و پا می‌زند! البته دست و پا که نه... ستون مهره‌هایش را حرکت می‌دهد و باله‌هایش را در هم می‌کوبد! پولک‌های سختی که دارد، اجازه‌ی ورود تیزی نمی‌دهند و او، خود را می‌رهاند! آه می‌خواستم یک روز به جای آن ماهی بودم! آن صید رها گشته از صیاد! شنا می‌کردم در پهنه‌ی دریا! سهمِ کوسه‌ی دریا می‌شدم اما گوشتِ تنِ مرغِ بیگانه‌ی آسمان نه!

آه مادر من که چیزی نمی‌خواستم! فقط دلم میخواست مثل آن علف سبزِ سگ‌جان بودم! از میانِ سنگ و خاشاک سر بر‌می‌آوردم و گُل می‌کردم! دلم میخواست برف زمستان، حیاتِ در رگ و ریشه‌ام را منجمد می‌کرد و از سرمای زمستان تلف می‌شدم!

من دلم میخواست زنبور بودم! یکی ازآن کارگر‌های کندوی زنبور‌های وحشی! تلخیِ دشت را سر می‌کشیدم و به تو، عسل می‌دادم تا بنوشی!

من دلم میخواست کوچک باشم! کوچکی که تنهاست! مثل آن آبشارِ کوچک... که مثل مادری به تمامِ آن دشت، شیر می‌داد! راستش حالا سخت است! حالا نمی‌دانم! نمی‌دانم قطره‌ام؟ دریایم؟ اقیانوسم؟ آزادم..؟

.

.

جسدها روی هم افتاده بودند مادر! خون در خیابان راه می‌رفت! چاقوی در شکمِ "نور" را نگذاشتم بیرون بکشند! تو می‌گویی نباید اینکار را کرد! من یادم بود! بوی خون می‌آید هنوز! چشم‌هایم را از سرم خارج کن! درست مثل آن چشمِ خالیِ "صخره"! "نور" از همانجا به ما می‌رسد مادر! "نور" ما را نجات می‌دهد! به ما زندگی می‌بخشد! به ما امید می‌بخشد!

میانِ کاغذپاره‌هایش صحبتی از تو و خواهرت نیست؟ به دل نگیر مادر! حماقت را به دل نگیر. ولی رام نشو. رام نباش. ببین... ما باید وحشی باشیم! "گربه" اگر شکار نکند می‌میرد مادر! ولی موش نمی‌میرد! چاق و چاق‌تر می‌شود! زاد و ولد می‌کند! دنیا را به گند و کثافت می‌کشد! همه‌چیز را می‌جَوَد و نابود می‌کند... رحم نکن بهشان. گرگ اگر شکار نکند می‌میرد... او دهانش بوی خون می‌دهد مادر! ولی هنوز زنده است... نگاهش کن... هنوز نفس می‌کشد...

.

.

کنار پنجره نشسته‌ام و به ماه فکر میکنم! ماه در آسمان نیست! به جایش چراغِ خانه‌ی همسایه روشن است. پنجره‌ی اتاق‌شان باز است و باد با پرده‌ی سفید‌شان بازی می‌کند. صدای موتور، ماشین، رادیو... صدای نفس‌های کلاغِ نشسته بر لب پنجره!آسمانِ خالی...

سرم را پایین می‌اندازم. بافتنی‌ام را پشت و رو می‌کنم و شروع می‌کنم به بافتن. نخ قرمز از کلاف باز می‌شود و دور انگشتم تاب می‌خورد و دور میل بافتنی می‌پیچد و خودش را آویزانِ نخ قبلی می‌کند! بدون نخ قبلی خیلی سخت می‌شود زندگی! مثل اولین ردیف همین شال گردن یا هر شال گردن دیگری در دنیا...

یاد روزی می‌افتم که احساس کردم غرق شده‌ام! غرق شده‌ای که مجبور است تا ابد دردِ نفس نکشیدن و سنگینی شدید سینه‌ را تحمل کند! درد شکستن استخوان‌های سینه و فرو رفتن تیزی‌شان در ریه‌های تنگ و ترسیده! غریقی که یک دست از آب به بالا آورده و انتظار کمک می‌کشد...

چشم‌هایم می‌سوخت و خونِ سینه‌ی دریده‌ شده‌ام در آب راه می‌رفت! من رقصِ آن را تماشا می‌کردم و سعی می‌کردم با آن خون، بر صفحه‌ی سرد اقیانوس نقاشی کنم! آدم‌ها همیشه می‌خواهند یک چیز از خودشان باقی بماند! چیزی که بعد از آن‌ها زبان‌شان باشد. برای ارضای توهم جاودانگی! برای آنکه کمتر احساس کنیم حتی هیچ هم نیستیم!

.

.

حالا شک دارم مادر! نمی‌دانم ما خود دریاییم یا فقط درین دریا دفن شده‌ایم! حالا سخت است مادر. قطره‌ها هم به آسمان می‌روند؟ تو فکر میکنی این یک قطره‌ خونِ ما، زندگی را نجات می‌دهد مادر؟ تو...

...
...

.

پ.ن: گفتم قبل از اینکه اینترنت کامل وصل بشه یه پست بذارم و از ویرگول تشکر کنم به خاطر این روزا! هنوز تموم نشده.....

.