دوپامین من کو؟ | یادداشت روزمره رندوم.

این روزای بی نتی تو کامنتای سایتای مختلف وقتی بقیه رو تحلیل میکنم، یعنی رفتار عموم مردم رو؛ همه انگار تشنه ان، ولی صرفا خود نت نیست، روابط اجتماعی، شغل، تفریح و البته؛ منبع اصلی دوپامین روزمره رو از دست دادن. واقعیت اینه که خیلی وقت بود زنگوله نوتیف های لعنتی ویرگول هیچ معنایی برام نداشت، و وقتی بعد از سه ماه میومدم و می دیدم 64 تا نوتیف دارم به جای ذوق کردن و دریافت دوپامین، عملا پانیک می کردم، که وات دا فاک کی جواب کامنتا رو بده و اضطراب می گرفتم اصن. اما الان واسه روزی شیش تا نوتیف، هشتاد بار ویرگولو ریفرش میکنم، در ساعت های مختلف شبانه روز، و برای یه مولکول دوپامین گدایی می کنم؛ اصلا مهم نیست حتی اگه بیام ببینم کامنت پر فحش بوده، فقط اون لحظه لمس کردن عدد نوتیف ها و دریافت دوپامین.

خیلی دنبال یه عبارت ادبی قشنگ و مناسب و در خور وجه اجتماعی اینجا م گشتم، ولی پیدا نشد؛ و بهترین جمله ای که دارم اینه که «الان هوا هوای اعتیاده». واقعا تو کمبود دوپامین اعتیاد خیلی می چسبه، از منظر تجربی و روانشناختی؛ حالا اعتیاد به هرچی. اینو تو رفتار آدما میشه دید؛ مثلا من یه هفته س از اعتیاد به گیم؛ به اعتیاد به زل زدن به رادار ابر آروان و چک کردن لحظه ای وضعیت اینترنت و پینگ گرفتن بیست و چهار ساعته از آدرس کلادفلر رسیدم، منتظر اون لحظه تخیلی ای که یهو ارتباط برقرار شه و بوم! خوشحالی و شادی ای که توهمی بیش نیست؛ نت درست شه میرم میخوابم درجا؛ اما خب، الان که نت نیست سه شبه درست نخوابیدم.

میل به دوپامین رو اگه درست شناسایی کنی به چیزای جالبی میرسی، مثلا می بینی کسالت یه پیغام عاجزانه برای مغزته، و درخواست تغییر، به جای نفرت ازش اگه یه راه حل پیدا کنی؛ خب، موقتا نجات پیدا کردی. من هیچوقت گوشیمو جواب نمی دادم، آدم تلفن گریز و «ضدزنگ» مطلقی بودم که همیشه گوشیم میوت بود و سالی یه بار به کسی در حد سی ثانیه زنگ می زدم، الان چند روزه عادت کردم هی زنگ میزنم به مهسا و نیم ساعت؛ یه ساعت حرف میزنیم، دوتا آدم کم حرف؛ که مثلا در طول روز خیلی زیاد هم چت نمی کردیم. الان مثلا با زنگ زدن اضطرابم خفه میشه، دوپامین دریافت میکنم و البته خب، صحبت کردن با دوستِ خوبم حالمو بهتر میکنه.

از طرفی یه ساید خیلی دارک هم داره این کمبود دوپامین، که ممکنه بعدا خودتو تو یه چرخه و زنجیره از رفتار ها و عادات ناسالم و مزخرف پیدا کنی؛ مثلا چند روزه برای فرار از احساس بی رمقی بسته قرص کافئین رو ول نمیکنم، و بعدش هم چایی روی چایی، برای کافئین بیشتر، و قند بیشتر؛ برای اینکه مغزم بهتر از کافئین استفاده کنه، و البته لیوان های بزرگ چایی، که مقدار آب موردنیاز تجزیه و مصرف کافئین رو جذب کنم. یا زل زدن به یه نمودار مزخرف اینترنت، منتظر یه لحظه که وصل شه. شبیه کارکرد لاتاری به نظر میاد، یا حتی؛ ولش کن، بقیه شو خودتون درک کردین.

چند روزه گیم های آفلاین داستانی جذابم رو هم ول کردم، چون اونقدر حوصله نداشتم که با یه چیز پیچیده ور برم، و گیم های کارتی دو بعدی سخت بازی میکنم، مثل Slay the Spire، که کلا ریسک و پاداش و مجازاته، بازی با نوسان دوپامین توی مغزه دقیقا، چیزی که بهش نیاز دارم. حتی پاسور، الان نشسته بودم کف اتاقم، چیپس می خوردم و یه بازی تک نفره پاسور رو بازی می کردم، که هم ساده س و هم جذاب؛ و هم شدیدا آرامش بخش، و اعتیادآور، نمیدونم چرا بعدش دلت نمیخواد ولش کنی.

اینا همش روش های سازگاری م با فاجعه س؛ اما بخش غم انگیز ماجرا اینه که همه اینا منو به یه موجود مزخرف سطحی تبدیل کرده. شایدم اشتباه فکر میکنم، و اینکه بشینم «هستی و زمان» هایدگر رو بخونم چندان برتری خاصی نداشته باشه. فک کن روزی که حوصله نداری چایی بریزی بخوری بشینی «تحلیل هستی شناسانه هستی هستندگانِ پیشِ دستی بر مبنای در-جهان-بودن» رو بخونی، اره میدونم با خودت گفتی وات دا فاک؛ و تازه این یه صفحه از یه کتاب 900 صفحه ای رو در بر میگیره؛ احتمالا شکنجه کردن خودم با خوندن صفحه 203 این کتاب به هیچ وجه منو از یه موجود مزخرف سطحی به یه متفکر تراز اول ارتقا نداده؛ پس باز با وسوسه دوپامین میام ویرگولو چک میکنم، و گیم کارتی. لعنتی.

کسالت منو به چه گیم هایی که نکشونده؛ البته ظاهر ساده ش رو مخم بود قبل از بازی کردنش، وقتی فهمیدم چقدر سخته خوشم اومد. دوپامین من کو؟
کسالت منو به چه گیم هایی که نکشونده؛ البته ظاهر ساده ش رو مخم بود قبل از بازی کردنش، وقتی فهمیدم چقدر سخته خوشم اومد. دوپامین من کو؟