Fantasy

دیواری در انتهای کوچه‌ای تاریک، تکیه‌گاهی شد برای جسم خسته‌اش. تکیه داد و سُر خورد. هر کسی که از زمین نمور آنجا رد میشد، صدای وز وز ریزی می‌شنید. خواننده‌ای که تمام توانش را گذاشته بود و می‌خواست با صدا و متن موسیقی‌اش حواسِ پرت و بهم ریخته‌ی دختر را بخرد. هندزفری زور میزد تا جسم نشسته‌ی روی زمین را از آن تاریکی جدا کند.

دستش را داخل جیب سویشرت‌اش برد و دنبال پاکت بی‌نوایی گشت که اگر پیدا میشد، پس از آخرین نخ، مچاله و درون سطل زباله پرتاب میشد.

دو انگشتی که به خواسته‌شان رسیدند و نخی باریک میان‌شان به آتش کشیده شد. با فندکی که لج کرده و صبر دختر را امتحان میکرد. پوکی عمیق زد و نگاه خالی از حس و غرق فکرش را به نقطه‌ای تاریک و نامعلوم داد.

دست دیگری که روی زانویش بود لرزید و روشناییِ صفحه، چشم‌هایش را زد. اخمی کرد و بلافاصله آیکون پرواز را لمس کرد. کاش می‌دانستند وقتی گم و گور می‌شوی، با لگد وارد خلوتت نشوند. گم و گور شدن یعنی من که نمی‌توانم تو را از مغز و زندگیم بیرون کنم پس یک دقیقه، دو روز، سه هفته، بگذار به حال خودم باشم.

اوجِ موسیقی، موفق شد پلک‌هایش را به آغوش یکدیگر درآورد. با لذت، بوسه‌ی دیگری از سیگار گرفت و دودش را به آسمان مشکی هدیه داد.

با یادآوری اتفاق چند لحظه قبل، نیشخندی زد و با همان چشم‌های بسته، تصاویر را مرور کرد. آهنگی که در آن شلوغی به محض پخش شدن، صدای فریاد و غافلگیریِ جمع را به همراه داشت و دیگرانی که در رقص همراهی کرده بودند.

و بعد بوی عطری که پیچید، کمری که بی‌اجازه میان دست‌های غریبه آرام گرفت و بدنی که بی‌اختیار به پیچ و تاب خود ادامه داد.

اما باز هم خلوت کردن با پلی لیست‌اش در تنهایی مزه‌ی دیگری داشت. درست مثل همان لحظه از شب که عقربه‌ها از صفر کیلومتر گذشته بودند.

هیچ آغوشی تا آن لحظه به اندازه‌ی مشت‌هایی که تشنه‌ی خوابیدن روی چهره‌ی مزاحم‌ها بودند، ارزش و لذتی نداشت. جز آن غریبه‌ای که هنوز هم گرمای لمسش را روی پهلوهایش‌ حس می‌کرد.

گوشه‌ی دیگر لبش هم بالا رفت و کمانی از لبخند ساخت. لبخندی که هنوز قصد نداشت به غریبه نشان دهد. فعلا باید از نگاه‌های بی‌اعتنا و وحشی‌اش قابی بر دیوار ذهنش میزد. همین که مغزش تصمیم داشت، در خلوت خود جایی برای شخص دیگری باز کند، تمام چراغ‌های چشمک‌زن و اخطارهایش‌ به صدا درآمده بودند.

سوزش انگشتش، پلک‌هایش را باز و اخمش را درهم کرد. سیگار خاکسترشده را گوشه‌ی دیوار رها کرد و از جا بلند شد.

سرمای هوا داشت به تمام تنش رسوخ می‌کرد؛ اما چه کسی اهمیت می‌داد؟ به جای محکم کردن یقه‌ی لباسش، با ریتم موسیقی امتداد کوچه را طی کرد، دور خودش چرخید و زیر لب زمزمه کرد. همانطور که دست‌هایش در آسمان می‌رقصید، برق نگاهی را دید که به دیوار تکیه داده و وظیفه‌ی دیدبانی‌اش را طوری انجام می‌دهد که انگار حقوقی در قبالش‌ دریافت می‌کند.

بدون اینکه تغییری در وضعیت خود ایجاد کند، به رقص پایش ادامه داد و لب زدن لیریک موردعلاقه‌اش را متوقف نکرد. نسیم ملایم بهاری، کمی از موهای فر و آبی-مشکی‌اش را تکان داد.

شاید... شاید اگر نیشخند هر کس دیگری بود، به تابلوی کوچکی از خون تبدیل می‌شد.

اما خودش را نمی‌توانست گول بزند. آن غریبه هر کسی نبود.

انگار کارش را خوب بلد بود! برخلاف دیگران، به جای کادوپیچ کردنِ کلمات، شیفتگی‌اش از برق نگاهش فریاد می‌زد.

در پاسخ، ابرویش را بالا انداخت و از کنارش رد شد؛ اما یک ترن‌یو درون خودش سُر خورد.

به خودش تشر زد که این اد و اطوارها را جمع کند. اوه... قلبش هم چَشم بلندی فریاد زد! مغزش گفت خوابش را ببینی.

پس از لحظاتی طولانی(!) بالاخره به ماشین رسید و قبل از اینکه پشت فرمان بنشیند، چشمکی که وسط قلب احمقش نشست، علارغم تمام تلاش‌اش تبدیل به لبخندی نامحسوس شد.

ماشین را روشن کرد و صدای سیستم را تا کر نشدن گوش‌هایش بالا برد. با اینکه هنوز هم سنگینیِ نگاهش را حس می‌کرد، شیشه‌های دودی را به بهانه‌ی پیچیدن باد پایین داد. با یک دست فرمان را چرخاند و پدال گاز را تا انتها فشرد.

صدای خواننده‌ی موردعلاقش میان جیغ لاستیک گم شد:

Fantasy (in the right place)

It's a fantasy (you next to me)

It's a fantasy (one more night)

You're my fantasy

Let's repeat it one more night (one more night)

Give me one more night (one more night)

Give me one more

Fantasy, fantasy

(One more night / bts)

پ.ن: گوشه‌ای از من که لَه لَه میزند برای زیستن در جهانی که زیادی می‌داند آرزوهایش را.

نیمی از من که در دنیایی موازی، در قلب نیویورک جوانی می‌کند!