بار واژگانی را به دوش میکشم که به تازگی سقط کردهام و هنوز خون است که از من میرود
متناقضانِ به ناچاری
ناتانائیل، درست است که اعمال ما، ما را میسوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته، نشانِ آن است که سختتر از دیگران سوختهایم. - آندرهژید

او، یک کودکِ مفقود در انفرادی ردیف نوزدهم است. مفردِ گم شده در مرافعات، بین تناقضات مملکت و تعارضات میان خاندان پدر و خاندان مادر، درون اندرونی خیالات. و سخت میشود برای تو ای شرابخواهِ عصیاننشین که «شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من / فریبکار دغل پیشه بهانهاش نشنیدن بود..» وقتی بند نافت را با لبهی تیز تناقض پاره کنند، در نیمی از کالبد، خاندان پدر هستند. زاییدگان رحِمِ پیرزنی که منقلبِ انقلابش بود و دینش، عادت زیر زبان. بُراده شعارهای چاقوصفتان را تا مویرگ فرو میکنند و نمیگذارند خونی، حتی قطرهی رقیقِ خونی بر این سیارهی زیر پا بچکد، مباد شبههای شود و روایتی از پسش در کتابی ادله بیکفایتی. که در حوالی ما کفایتِ همگان، بری از مذاکرات است. و در آن نیمِ دیگر کالبد، خاندان مادر، شبهآتئیستانی هستند که منطِقشان بر دینشان، دوچندان چربیده بود و هنوز گاهی لابهلای حرفهایشان بیهوا میگویند: «خدا را شکر.» انگار از یادشان میرود، هیئتی آمده، دینشان را تجزیه کرده، در جزایر مطلوبِ متضادها، فرقهها، متفرقهها میجنباند و سپس آنها را مهمور به پیامد مرگبرها کردند. مُهرِ ضدِ زندگی کوباندند و زندگی در خطهی نیاکان ممنوع شد. همان زمان بزرگمردی نام فرزندش را نیاسان گذاشت. به مانند نیاکان. به مانند نیاکانمان. میپرسم که مگر آزادگی سپر بلای بیدینان نبود؟ پس این هیئتِ هرمان، چه کسانیاند؟ بردگان حقارت تاریخاند که مینویسند به پای ما و تو هم میدانی که همینها ریشهی پارگی دوگانگیاند در تولدِ من. دلیلِ آشوبِ شادمانیهایی که در خاندان پدر، گناه میشود و در خاندان مادر، افترا. و پدر اینها را نمیداند. ورای مسلک و تدین و القا، پدر است. و پدر تا ابد پدر میماند و چوبِ الفِ تعصباتش بر جولانِ جوانیِ دخترش سَر است و من پیشاپیش بر پدر بودنش، بر دستانِ پدرانهی رفیعش بخشیدهام. و اینجا مادر هم معشوقهی پدر نام دارد و عشق، عقاید را تضعیف میکند. برمیگرداند. شور میکند. اینها از چشمان عابرانِ زندگی پنهان میماند. اینها را تنها من میبینم که بادیهنشینِ این مبادلات هستم و گوشم از توحشات پر است. از معادلاتی که در من حل نمیشوند. درجه روی درجه میآید و تا اینجای زمان، لحظهی وقوع تشدیدِ یک برهه، استفراغ شده و میريزند تا قلهی قلم. بارها به عقب برمیگردند، ولیکن عاقبت در قاموس واژگان، میگنجند و تراوش میشوند. این واژگانِ غریب..این حاملانِ بارهایی به سنگینی عقدههای ما. که احترام را با عقیده متعادل میکنیم و در دلمان، طفلِ وحشی بیماری، به دیوار میکوبد، تنِ تبدارش را. من کودکِ وحشیام را در ردیف نوزدهم، به اسارت کشیدهام. نوزده سال است که در مهار، رهایش کردهام. و گفتم: هیس.. مبادا دیواری بشکند. که دل پدر بشکند که عاقبتِ ذاتِ ناترازم، عاریه شود و کفِ جهانی بریزد که هوایش به سنگینی هوای آخرین طبقهی اقیانوس در زمین است. از من پرسید: «تمام اینها چگونه در سرت جای میشود؟» همانگونه که تاریخچهی زخمهای جهان در سر این نسل جای گرفته. قرنهایی جای گرفته که لیاقتِ زیستن ما را بیشتر داشتند. تمام اتفاقهای جهان، تمام انقلابهای سپید و سیاهی (سیاهی ، سیاهی ، سیاهی..) که در سرنوشت ما بودند و نبودند؛ اما جسارت فرزندانشان در ما غوطه میخورد و لبریز میشد از دهانمان: برای قیام!
کدامین قیام؟ و انگار جوابها در دهانمان آماده بودند.

زندهیاد علی حاتمی نوشت . در صحنه مرگ امیرکبیر در حمام: - مرگ حق است، اما به دست شما بسی مشکل. ولی شوق از میان شما رفتن مرگ را آسان میکند.
- امشب، برف کوهستان را شست. سپیدهی فلک با صدای دعای مادران میبارید. باشد بدرقه جانِ آشنایانی که دلیل خداحافظیشان آشکار است..
خداوندِ داستانها نگهدارتان باد .
مطلبی دیگر از این انتشارات
اونارو میبینی آقایِ رنگو؟!
مطلبی دیگر از این انتشارات
شادیِ خیالی؛
مطلبی دیگر از این انتشارات
زنده باد مردن !