اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبتبار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحهها رجوع کنید!
اضطراب

در محل کار هستم. دستهایم به قدری میلرزند که خودکار از بین انگشتانم فرار میکند. نمیدانم باید با این حال چه کنم!
این بیماری لعنتی تمام روزمره من را هدف گرفته. نه تمرکز کافی دارم و نه حتی میتوانم کارم را درست انجام دهم. کوچکترین استرسی من را به حالت رعشه درمیآورد. حافظهام خیلی کُند شده. کمتر چیزی را میتوانم به یاد بسپارم. زودرنج و حساس شدهام.
خودکار را به کناری میگذارم و به نوشتههایم مینگرم. لرزش دستانم بقدری تسلط نوشتن را از من گرفته که گویی کودکی دبستانی دست من را گرفته و مینویسد.
گاهی با خودم میاندیشم که شاید بهتر بود مثل چند ماه گذشته خودم را در خانه محبوس میکردم و به محل کار نمیآمدم.
شاید واقعاً بعد از این بیماری من دیگر همان منِ گذشته نیستم.
قلبم چون گورستانی است که علایقم را در آن دفن کردهام.
آری... من دیگر از پس هیچ جیزی برنمیآیم. مشتری ها اعصاب من را بهم میزنند. بارهای بار با آنها بحث کردهام و گاهاً سرشان داد کشیدهام.
شاید بهتر باشد دوباره به آسایشگاه برگردم!
خودکار را روی میز میگذارم، دستانم را به جلو دراز میکنم. لرزش آنها خیلی محسوس است.
چه میتوان کرد با این شرایط؟ کاش همان روز مرگ برای همیشه من را در آغوش میگرفت.
من دیگر این زندگی لعنتی را نمیخواهم...
چهاردهم دی۱۴۰۴
.
مطلبی دیگر از این انتشارات
دنیای این روزای من
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان خواهرانه
مطلبی دیگر از این انتشارات
مادر؟