یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۱۸ ساعت پیش - خواندن ۱ دقیقه در آغوش اهریمن اهریمن خودکشی من را در آغوش میگیرد.
یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۱ روز پیش - خواندن ۱ دقیقه حتما مطالعه شود دوستان خوبم سلامقصد داشتم این پست رو حوالی ظهر براتون بنویسم، اما فرام...
یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۲ روز پیش - خواندن ۱ دقیقه کاش اهریمن دوباره بازگردد! از صمیم قلبم خواستم دوباره او را ببینم
یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۳ روز پیش - خواندن ۱ دقیقه اضطراب با دستانی لرزان مینویسم، شاید قلم معجزهای کند!در محل کار هستم. دسته...
یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۴ روز پیش - خواندن ۳ دقیقه دنیای این روزای من علیرضا آذر عزیزم میگوید: حرفهای نگفتهای دارم / گوش خود را به حرف من...
یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۵ روز پیش - خواندن ۱ دقیقه پیمان خواهرانه رفاقت ما از اتاق ۱۰۸ آسایشگاه شروع شد و تا بهشت زهرا ادامه دارد.
یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۷ روز پیش - خواندن ۱ دقیقه خدیجه جمعهای تلخ بر من گذشت. یکی دو روزی میشود که پی بردهام در محل کار جد...
یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۱ هفته پیش - خواندن ۱ دقیقه شروع زندگی شغلی من! امروز دو هفته است که من شاغل شدم. کارم سخت است اما من همان دختر سخت کو...
یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۱ هفته پیش - خواندن ۱ دقیقه در جستجوی محبت دو روزی از تمام شدن مسافرت شمال میگذرد. مادرم همچنان با من سرسنگین اس...
یادداشتهای یک دوقطبی در شبدری در تیمارستان ☘️ ۱ هفته پیش - خواندن ۵ دقیقه مادر؟ مادر؟ چقدر این کلمه برایم غریبه است.