اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبتبار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحهها رجوع کنید!
خدیجه

جمعهای تلخ بر من گذشت. یکی دو روزی میشود که پی بردهام در محل کار جدید، من چون عروسک خیمه شب بازی جملات سرپرستان را تکرار میکنم و مردم بیگناه را گول میزنم و پولشان را از دستشان میگیرم. عذاب وجدانی شدید مانند رگبار بر قلبم میبارید.
من دوست ندارم از این مسئله که کسی به پول نیاز دارد سوءاستفاده کنم تا خودم بتوانم به درآمد برسم.
میبینم که بقیه خیلی راحت این کار را میکنند و این موضوع باعث میشود که بیشتر از خودم بدم بیاید. (چون خودم را همتراز آنها میدیدم)
براستی که اگر من هم بخواهم فقط به درآمد و و منافع خودم فکر کنم، عملاً فرقی با آنها ندارم.
همینطور با خودم درگیرم. بالاخره باید یک تصمیم جدی بگیرم...
اتفاق هولناک امروز چیز دیگری بود. خدیجه کوچک من (مرغ عشق من) مدتها بود که بیمار بود و داروها برایش اثری نداشتند. به ناچار ما باید هر چند وقت یکبار منقار او را کوتاه میکردیم تا بتواند غذا بخورد. امروز که او را در دستم گرفته بودم، ناگهان در دستم جان داد!
سریع اتاق را ترک کردم و تمام وجودم درد میکند. اشک امانم نمیدهد.
من او را کشتم... دختر بیگناه من!
دخترم من را ببخش، نتوانستم برایت مادر خوبی باشم.
وقتی به جای خالیاش در قفس نگاه میکنم، از خودم بدم میآید. دستان من که جز هنر و محبت کاری نکرده بود حالا آلوده است. رد نفسهای او تا همیشه روی دستان من باقی میماند.
خودکار را کنار میگذارم و به دستم نگاه میکنم. مانند بید میلرزد...
من با این دست جان خدیجه دوست داشتنی خودم را گرفتم! کاش خدیجه مرا بخشیده باشد.
من با این دست چقدر خطا کردم. همین دستی که قرار بود فقط محبت کند، این روزها دارد فاکتورهایی مینوسد که بابتش مردم را گول زدم!
چقدر من پست و خطاکارم...
چهاردهم آذر ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
شروع زندگی شغلی من!
مطلبی دیگر از این انتشارات
حتما مطالعه شود
مطلبی دیگر از این انتشارات
اضطراب