در آغوش اهریمن

دیروز آقای مشاور بعد از شنیدن صحبت‌ها و نوشته‌های من، با چهره‌ای که تشخیص دادن حالتش دشوار بود، به من گفت که اگر همین روند ادامه پیدا کند باید دوباره به خانم دکتر نامه بدهد!

ترسیدم؟ خیر ناراحت شدم؟ خیر شاد شدم؟ خیر بله درست است، هیچ اتفاقی در من رخ نداد. این خبر بقدری برایم عادی بود که انگار بگوید «می‌زنم لیوان را می‌شکنم! »

من دوباره به باتلاق برگشته‌ام! شاید هنوز اثبات نشده باشد، اما حس من دروغ نمی‌گوید.

افکار مرگ شدیدتر از همیشه است. اهریمنِ خودکشی اما در فاصله‌ای نه چندان دور ایستاده است و چون مادری خیرخواه آغوش خود را برای در بر گرفتن من باز کرده. دیگر از او نمی‌ترسم!

جالب است اهریمن تاریکی‌ها برای من خیرخواهی می‌کند! او می‌خواهد من را از این دنیای غمبار نجات دهد. کسی به آن ناجی با سپر پولادین(اشاره به نوشته‌های قبل) خبر دهد که من دیگر نمی‌خواهم تو بیایی، حالا من خودم عضو جبهه سیاهی هستم.

دیشب با مرد(عشق) صحبت کردم. می‌دانم او هم یکروز از این جریانات خسته می‌شود و مرا تنها خواهد گذاشت. آری حق با دکتر آسایشگاه بود. مرد(عشق) حق دارد که خسته شود و مرا رها کند. اما او می‌گوید که چنین نیست. مرا در آغوش محبت خود می‌فشارد و در گوشم زمزمه می‌کند که هرگز قرار نیست این اتفاقات بیوفتد.

به وقایع می‌اندیشم. آغوش اهریمن یا آغوش عشق؟ چه دو راهی سختی! عشق تنها مسکن است اما اهریمن راه نجات!

آقای مشاور می‌گوید: «مرگ اولین راه است و همیشه اولین گزینه‌ها خیلی راه حل‌های خوبی نیستند.

آه... این مسیر نکبت بار زندگی حال من را بهم می‌زند. تا کجا می‌توان تحمل کرد؟ تا کجا می‌توان تاب آورد؟ زندگی لعنتی گلوی من را فشار می‌دهد. این احساس خفگی تا کجا؟

این حرف‌ها تا کی؟ باید زودتر خودم را به آغوش اهریمن بیاندازم!

بیست و سوم دی ۱۴۰۴