اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبتبار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحهها رجوع کنید!
در جستجوی محبت

دو روزی از تمام شدن مسافرت شمال میگذرد. مادرم همچنان با من سرسنگین است. فقط گهگداری پدرم با من تماسی میگیرد و بعد گوشی را به او میدهد. من همچنان دارم از آنها فاصله میگیرم اما امروز که باشگاه بودم و به خانه آمدم، دیدم که مادرم تماس تصویری گرفته. بیاعتنا گوشی را کنار گذاشتم. اما پیامی از او به دستم رسید که مرا بسیار متعجب کرد. چنین نوشته بود «سلام عزیزم خوبی کجایی؟»
کلمه ی عزیزم از سمت او برایم غریبه بود. آنقدر تحت تأثیر این پیام قرار گرفتم که بلادرنگ نوشتم «سلام از باشگاه اومدم خونه»
سیگاری آتش زدم و عمیق فکر کردم. او هرگز مرا اینگونه خطاب نمیکرد! حسی در قلبم میگفت شاید او قصد تغییر دارد. اما صدای درون سرم میگفت او هرگز تغییر نمیکند و باز میخواهد به تو نزدیک شود تا دوباره رفتارهایش (عمداً یا سهواً) را از سر بگیرد.
اما من چون یک ماهی تشنه به دنبال قطرهای محبت بودم!
آه... چگونه میتوان از این برزخ نجات یافت؟
بیست و دوم آبان۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
شروع زندگی شغلی من!
مطلبی دیگر از این انتشارات
دنیای این روزای من
مطلبی دیگر از این انتشارات
کاش اهریمن دوباره بازگردد!