اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبتبار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحهها رجوع کنید!
دنیای این روزای من

امروز پنجشنبه است. اولین روز سال میلادی جدید! اولین بار است که به جای دفترم ابتدا در تلفن همراهم تایپ میکنم.
نمیخواهم بگویم کجا هستم یا چه میکنم. اما چند روز پیش وقتی نوشتههایم را برای آقای مشاور خواندم او به من گفت که خوشحال است از اینکه ذهن من از آن سردرگمی سابق خارج شده و خط فکری ثابتی یافته است.
حقیقتاً این جمله چون تیری در قلبم بود. دائم جملات او را در ذهنم تکرار میکردم و صدایش در گوشهایم میپیچید «تو قبلاً در نوشته هایت دنبال معنای زندگی بودی. اما حالا فقط یک راوی هستی که خاطرات را روایت میکند. حالا از سردرگمی نجات یافتهای»
روزهاست که به این مسئله فکر میکنم. آیا این نکته مثبتی است؟ یا من از آدم پیچیده و عمیق به یک فرد سطحی تبدیل شدهام؟ با خود اندیشیدم آیا منِ اکنون معنای زندگی را میداند؟ پاسخ روشن است.
این دنیا هنوز هم با تصویری زشتتر از دیروز من را غافل گیر میکند!(اشاره به نوشتههای قبل)
من هنوز هم از این زندگی نکبتبار بیزارم. هنوز هم دلیلی برای زندگی نیافتهام. هنوز هم قلب من پر از غم و اندوه است. هنوز هم گاهی آرزوی مرگ میکنم.
آری... هنوز چیزی تغییر نکرده. من هنوز همان آدمِ لعنتی هستم! اما حقیقتی غیرقابل انکار در گوشهایم صدا میزند که اگر هنوز در سرِ من اینها در جریاناند، چرا واکنشهای من با گذشته فرق دارد؟
باید بگویم که در ذهن و قلب من عملاً تغییری رخ نداده است، اما داروها ذهن من را بیاحساس کردهاند. اکنون من انسانی هستم که عمیقاً از زندگی و هر آنچه در روز میبینم نفرت دارد، اما هیچ اقدامی نمیکنم.
انگار که من آدمِ آهنی هستم و دکترها و مشاورها رفتارم را کنترل میکنند. فقط خودم میدانم که در روز(در محل کار) چند مرتبه قصد میکنم که با مشت بر دهان سرپرستم بکوبم. فقط خودم میدانم که وقتی یکماه زحمت میکشم و حقوقم حتی به بیست میلیون هم نمیرسد، چندبار آرزوی مرگ میکنم. من هرروز با کراهت به محل کار میروم، اما تاب خانه ماندن هم ندارم. من هنوز در عمق قلبم به دنبال مرگ هستم، اما انگار جانی برای قدم گذاشتن در این راه ندارم. من به خاطر شغلم هر ساعت به خودم لعنت میفرستم، و هرروز بیشتر از پیش از خودم بیزار میشوم. آری دلم به حال خودم خیلی میسوزد(اشاره به نوشتههای قبل) که مجبورم برای کار کردن پول مردم بیچاره را از دستشان بگیرم. آری من این روزها بیشتر از قبل خودم را دوست دارم اما...
این روزها با ماههای اخیر تفاوتی ندارد، جز آنکه انگار سیمی از بٌردهای درون جمجه ام قطع شده(اشاره به آدم آهنی بودن) و ذهن من را بایپَس کرده(توضیح در پینوشت)
این روزها من دیگر در هیچ موضوعی عمیق نمیشوم و هر دیتا از مغزم فقط عبور میکند، بی آنکه من حتی فرصت کنم بفهمم.
از من به آقای مشاور: تهران هنوز هم غمبار است. دیوارهای خانه هنوز هم به من هجوم میآورند(اشاره به نوشتههای قبل)، اما من دیگر در خانه نیستم.من هنوز هم تنها هستم، اما در روز حتی وقت نمیکنم به آن بیاندیشم. هنوز هم دوست ندارم بپذیرم بیمارم، اما ناچارم داروها را مصرف کنم. آری من هنوز هم به دنبال مرگ هستم، اما تنم دیگر جانی ندارد که با اهریمن ملاقات کنم. آری من هنوز همان دختر کوچک بیگناهم با قلبی آکنده از اندوه که این روزها نقاب لبخند بر چهرهام خودنمایی میکند.
بگذار هرچه میخواهد بشود...
یازدهم دی ۱۴۰۴
پن: بای پَس در علم الکترونیک حالتی است که ورودی مدار به طور مستقیم به خروجی متصل میشود و هیچ پردازشی که مربوط به مدار است روی دیتا ها انجام نمیشود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
شروع زندگی شغلی من!
مطلبی دیگر از این انتشارات
خدیجه
مطلبی دیگر از این انتشارات
اضطراب