شروع زندگی شغلی من!

میز کارم چون رنگ بنفش کمک می‌کنه آدم بهتری باشم.
میز کارم چون رنگ بنفش کمک می‌کنه آدم بهتری باشم.

امروز دو هفته است که من شاغل شدم. کارم سخت است اما من همان دختر سخت کوش و فعال گذشته هستم. ساعت‌ها کار می‌کنم، باشگاه می‌روم، کلاس می‌روم، مشاوره می‌روم، همچنان کارهای خانه را به خوبی گذشته انجام می‌دهم، اما چیزی که مرا آزار می‌دهد هیچکدامِ آنها نیست؛ واقعیت این است که من هنوز در محل کار پذیرفته نشده‌ام.

دخترکی که سرپرست تیم دیگر است، مدام مرا در جمع تحقیر می‌کند، برای من قیافه می‌گیرد تا جایی که وقتی امروز مشتری پشت تلفن با من کار داشت او به من نگفت و من اتفاقی متوجه این موضوع شدم.

نمی‌دانم باید چه کنم تا این مسائل را برطرف کنم؟

بقیه کارمندان هم شاید رفتار بدی با من نداشته باشند، اما متوجه هستم که در نظر آنها پذیرفته نیستم.

چه می‌شود کرد؟ این چیزی است که خودم انتخاب کردم و موظف هستم پای بد و خوب آن بایستم.

در نظر آنها من یک دختر لوس مرفه هستم که از روی شکم سیری به اینجا آمده‌ام، ولی آنها نمی‌دانند که من با چه مسئله هولناکی درگیرم. یعنی همان اهریمن خودکشی...

درست است که مدتی از نبود او می‌گذرد، اما همچنان استرس او در رگ‌های من در جریان است.

براستی که هرکس با یک مشکل که برای خودش لاینحل است دست و پنجه نرم می‌کند. کاش ما یاد می‌گرفتیم دیگران را درک کنیم.

چقدر این بیماری من را شکننده‌تر کرده. چقدر نوع نگاه آدم‌ها آزارم می‌دهد.

آه... دختر بی‌گناه من (اشاره به خودم) چقدر دلم به حالت می‌سوزد و کاری نمی‌توانم برایت انجام دهم!

دهم آذر 1404