مادر؟

مادر؟ چقدر این کلمه برایم غریبه است.


روز سه‌شنبه است. در حالیکه چراغ اتاق خاموش است و اندک نوری از پنجره به من می‌تابد، روی تخت خوابیده‌ام و می‌نویسم.

دیروز در جلسه روان درمانی راجع به مادرم صحبت کردم. از حس حیرت آقای مشاور دریافتم که چیزی در این میان درست نیست. و تصور من از عادی بودن شرایط اشتباه محض است. شب که به خانه آمدم با مرد (عشق) صحبت کردم.

او به عنوان کسی که در بطن ماجراست و از سمت دیگری وقایع را می‌بیند، حرف‌هایی به من زد که فکرم خیلی درگیر شد.

واقعیت‌هایی که شاید خیلی از آنها را من می‌دانستم اما همیشه برایم سخت بود که آن را بپذیرم، و پیش خودم حقیقت را کتمان می‌کردم.

امروز که از خواب بیدار شدم متوجه شدم هوش مصنوعی اینستاگرام کار خودش را کرده و صفحه من از پست‌هایی راجع به پدر و مادر سمّی پر شده بود.

از روی کنجکاوی پست‌ها را نگاه می‌کردم. هر پستی که می‌دیدم گویی تلنگری بود به من که تو باید واقعیت را بپذیری!

در دنیای خیال به گذشته سفر کردم...

دیدم تعداد دفعاتی که مادرم به من ابراز محبت کلامی کرده از انگشتان یک دست هم کمتر است و جالب تر اینکه هر بار هم که من به او ابراز احساسات کردم پاسخ گرفتم «من دوستت دارم نمی‌خوام، اگه واقعا دوستم داشتی به حرفم گوش می‌کردی» یا «اگه واقعا راست میگی دوستم داری اتاقتو مرتب کن»

حداقل تا جاییکه من به یاد دارم او هرگز مرا در آغوش نگرفت اما شب عروسی که برایم بهترین شب زندگی بود او مدام اشک می‌ریخت انگار که جدایی از من برایش دشوار است. او زحمت‌های زیادی کشیده که قابل انکار نیست اما هرگز به من اعتماد نداشت و من دائماً سعی می‌کردم خودم را به او ثابت کنم که تلاشی بود بس مذبوحانه! در نهایت هم پاسخ می‌گرفتم «من به تو اعتماد دارم اما به جامعه اعتماد ندارم» که حتی همان روزها هم برایم قانع کننده نبود.

او مدام وسایل من را تفتیش می‌کرد و این برای منِ نوجوان حقارتی بزرگ به حساب می‌آمد.

او بسیار خودشیفته بود. زمانیکه من باید انتخاب رشته می‌کردم (دوران دبیرستان)، به من می‌گفت حتماً باید ریاضی بخوانی و در جواب من برای رفتن به رشته الکترونیک، فضای خانه را به شدت سمّی کرده بود و دائماً مشاجره می‌کرد.

در نهایت با اصرارهای من، راهی جلسه مشاوره تحصیلی شدم. آقای مشاورِ آنجا، به من گفت با روحیاتی که دارم باید به هنرستان بروم. خوشحال به خانه آمدم و زمانیکه ماجرا را برای پدر و مادرم تعریف کردم، مادرم به مدت دو هفته با من قهر کرد و حتی پول تو جیببی‌ام را هم قطع کرد. لاجرم با پدرم رفتم و در مدرسه ثبت نام کردم. او به قدری این لجبازی را ادامه داد که طی دو سالی که من در هنرستان تحصیل می‌کردم حتی یک مرتبه هم به مدرسه نیامد. همین مسئله باعث شده بود که ناظم از پدرم بپرسد که دخترتان با شما زندگی می‌کند یا با مادرش؟ ما هم گفتیم همه با هم زندگی می‌کنیم.

از لجبازی هایش اگر بخواهم بگویم، در همان سالها یک روز به خاطر یک مسئله کوچک و کم اهمیت(که الان در خاطرم نیست) تا می‌خوردم من را کتک زد. بعد هم من قهر کردم و سر سفره شام نرفتم. من منتظر بودم که او پا پیش بگذارد که دختر جان بیا غذا بخور اما نیامد و این اعتصاب غذا تا ده روز ادامه داشت. جالبتر آنکه او حتی پول تو جیبی‌ام را هم قطع کرد که در هنرستان نتوانم چیزی بخورم. طی این ده روز من فقط آب می‌خوردم و شب‌ها که پدرم برای شام صدایم می‌زد، می‌شنیدم که او می‌گوید «ولش کن تو مدرسه از دوستاش خوراکی گرفته سیره»

او بی‌احترامی و تحقیر را تا جایی پیش برد که بارها جلوی فامیل با من دعوا کرد و گاها من را کتک می‌زد که دیگران جلوی او را می‌گرفتند. در نهایت وقتی تب و تاب دعوا می‌خوابید، پیش من می‌آمد و می‌گفت «تو الان یه زن گنده شدی خجالت نمی‌کشی که از من کتک می‌خوری» و با کلامش قلب من را هزار تکه می‌کرد.

یادم می‌آید یکبار در همان سالهای نوجوانی ابروهایم را تمیز کرده بودم. وقتی متوجه شد انقدر با دمپایی خودم من را کتک زد تا دمپایی پاره شد.

اولین باری که پریود شدم نتوانستم به او چیزی بگویم. حتی از ترسش به دیگران هم حرفی نزدم و با استرس زیاد آن روزها را گذراندم. سومین ماهی که پریود شدم (به مدرسه می‌رفتم) و چون نمی‌دانستم باید چه کنم روزهای سختی را می‌گذراندم. در خانه هم اوضاع همینطور بود. یادم است که یکی از لباس زیرهایم را زیر تشک تخت پنهان کرده بودم که شب وقتی او خواب است آن را بشویم. چند دقیقه‌ای به سوپر مارکت رفتم تا خرید کنم وقتی برگشتم متوجه شدم زمانیکه او داشته اتاقم را می‌گشته آن را پیدا کرده و متوجه اوضاع شده. وقتی لباس در دستش بود و من را صدا زد چنان دلهره‌ای گرفتم که در تمام عمرم شبیهش را نچشیده بودم.

دانشجو که شدم آنها مجبور شدند برایم تلفن همراه تهیه کنند. که او می‌گفت باید رمزی داشته باشد که من آن را بدانم. یک شب که از این اوضاع خسته شده بودم رمز را تغییر دادم اما صبح که بیدار شدم هرچه گشتم موبایلم را پیدا نکردم. انگار قطره‌ای آب که در زمین فرو رفته باشد. وقتی بیدار شد گفت موبایل دست من است و تا رمز را نگویی آن را پس نمی‌دهم. بعدها که موبایلی داشتم که با اثرانگشت باز می‌شد او زمانیکه من خواب بودم دستم را روی گوشی می‌گذاشت تا رمز آن باز شود و تا جایی که می‌توانست آن را تفتیش می‌کرد.

این‌ها فقط قطره‌هایی بود از دریای آسیبی که او به من وارد کرد. اگر بخواهم همه آنها را بنویسم کاغذها و خودکارهای روی زمین کم می‌آید...

حالا من بعد از سالها می‌دانم که او چقدر آسیب‌زا است. باید از او دوری کنم!

اما نمی‌توانم... اطرافیان هم مانند او به من احساس گناه می‌دهند.

من تا گردن در باتلاق گیر کرده‌ام و به سختی نفس می‌کشم...

کاش راه گریزی وجود داشت!

سیزدهم آبان 1404


پ‌ن: او نه تنها از این کارهایش پشیمان نیست بلکه هنوز هم این رفتارها (با شدت کمتر) ادامه دارد.

پ‌ن۲: بعد از خواندن این متن اگر می‌خواهید از او حمایت کنید (چون فکر می‌کنید مقام مادر مقدس است) لطفا برایم پیامی ننویسید چون گوش من از این حرف‌ها پر است.