اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبتبار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحهها رجوع کنید!
پیمان خواهرانه

امروز برایم روز عجیبی بود. بعد از سپری کردن حواشی داخل شرکت اتفاقی عجیب افتاد.
راستش چند روزی بود که از تنها دوستم خبری نبود. هرچه تماس میگرفتم، تلفنش خاموش بود. به برادرش پیام دادم، تا حالش را جویا شوم، اما جوابی نگرفتم.
نمیدانستم کجاست!
ناگهان به یاد آسایشگاه افتادم. فورا شماره موبایل نگهبان آنجا را گرفتم. وقتی مشخصات دخترک را به او دادم، فهمیدم پنج روز است بستری شده.
برگه مرخصی را امضا کردم و فوراً به سمت آسایشگاه حرکت کردم. بین راه برایش رز آبی رنگ خریدم.
وارد آسایشگاه که شدم دیدم دارد در حیاط راه میرود. به پشت سرش که رسیدم ناخودآگاه برگشت و مرا دید.
انتظار دیدن من را نداشت و خیلی از این ملاقات خوشحال شد.
روی نیمکت سرد آن آسایشگاه غمبار نشستیم و سیگاری روشن کردیم. او از اتفاقات پیش آمده برایم میگفت و قلب هر دو ما از این مکالمه خون بود، اما هر دو میخندیدیم تا از غم آن کلمات بکاهیم.
کمی بعد با لبخندی واقعی از هم خداحافظی کردیم.
در راه برگشت میاندیشیدم که رفاقت چه مسئله پیچیدهای است. با خود گفتم درست یک روز بعد از اینکه مرگ تو را نپذیرفت، در کنج یکی از اتاقهای آسایشگاه روانی، دختری هماتاقت میشود که بعداً بهترین دوست یکدیگر میشوید.
تمام دوران کودکی و نوجوانیام آرزوی یک دوست واقعی بر دلم مانده بود، غافل از اینکه رفاقت در آسایشگاه انتظار مرا میکشیده.
براستی این دختر در یکی از عمیقترین نقاط قلب من جای دارد.
کاش زندگی با هر دو ما کمی مهربانتر باشد...
سوم دی ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
حتما مطالعه شود
مطلبی دیگر از این انتشارات
خدیجه
مطلبی دیگر از این انتشارات
در آغوش اهریمن