کاش اهریمن دوباره بازگردد!

دیروز برایم روز سختی بود. آنقدر سخت که حتی دستم به خودکار نرفت تا چیزی بنویسم. دخترِ درونِ شرکت با همکاری کسی که گمان کرده بودم دوست من است، حاشیه‌ای برای من درست کرد که منجر به اخراج من شد.

سرپرست من را صدا زد و عذرم را خواست. رفتار او به قدری توهین آمیز بود که حتی اجازه نداد کارم را به اتمام برسانم. در همان ساعت مجبور شدم وسایلم را جمع کنم و به خانه باز گردم. این روزها فکر می‌کردم که بالاخره من توسط نیروهای آن مجموعه نکبت بار پذیرفته هستم و درست در همین لحظه آنها از پشت به من خنجر زدند.

آری من دوباره رکب خوردم. مدام در ذهنم تکرار می‌شد که دیدی دنیا هنوز هم زشت است، حتی بیشتر از گذشته!

وقتی در جواب محبت‌هایی که به آنها کرده بودم، بی‌انصافی و بدی پاسخ گرفتم، مدام شعر مهدی موسوی عزیزم در سرم تکرار می‌شد:

همه از پشت خنجرم زده‌اند / دوستانی خجالتی دارم

چقدر دنیا بی‌رحم است. دوباره تکرار می‌کنم، این دنیا هر روز با تصویری زشت‌تر از روز قبل من را غافلگیر می‌کند.

به وقایع دوباره و دوباره می‌اندیشم و درمی‌یابم که من هنوز برای رویارویی با این وانفسا خیلی کوچک و معصوم هستم. دنیای بیرون از خانه همیشه حال بهم زن است. اما درون خانه هم حال و روز خوشایندی در جریان نیست.

نتیجه می‌گیرم شاید من متعلق به هیچ جهانی نیستم؛ لطفا من را به آسایشگاه برگردانید...

این کلونی نفرت انگیز دیگر برای من قابل تحمل نیست. کاش فرصتی به دست آید تا دنیای درون خاک را تجربه کنم.

این روزها غم از سر و رویم می‌چکد اما هنوز خود را سرپا نگه داشته‌ام.

یعنی این پاهای سست و کم توان چقدر دیگر توان ادامه دادن دارد؟

کاش اهریمن دوباره بازگردد!

هجدهم دی ۱۴۰۴

.