اندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
ببار، ابرِ پیرِ زمستان.
ببار، ابر پیر زمستان. دادگاه، لبریز از ازدحامِ شاکیان و قاضیان و مرتکبان است؛ هیاهوی عالم مجال نمیدهد به محکوم کردن تو. ببار و خون ریخته به دست این یاران گنهکار را بروب از قتلگاه جهان. بگذر و بگذار بگذرند از من، که بر دهان تشنهی زمین جز مشتی نانِ خشک نینداختم و به رسم کوفیان، آب را دریغ کردم از خاک. و از تابستان، که زیر تیغ آفتابش، نای پرواز میسوخت در بالِ همای. و بهار، آه، بهار که کافرترین است؛ بهار، که شکوهمندانه میشکفت و مژده میداد، مژده از رسیدنِ آن غبارِ بیسوار. ببار، ای دیرینهرفیقِ چرخِ فلک. کافور بر کشتگان ما بریز و در کفن بپیچ و مدفون کن. سپید کن از نو بومِ این بوم را، که فروردین به رستگاریِ رنگها سوگند خورده است.

۱ بهمن ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
روزی که بروسلی پادشاه خرها را نجات داد
مطلبی دیگر از این انتشارات
تا تو در ذهن منی جایی برای درس نیست؛
مطلبی دیگر از این انتشارات
زمینِ بازی.