از خاک در آمديم وبرباد شديم!:)✰INFJ-4w5
مادرم؛ایران

ایران من،برای نوشتنش تردید داشتم. عشق را نوشتن،کار هرکسی نیست.
اگر برای مادرم ننویسم،پس برای چه کسی بنویسم؟
میخواستم داستانی بنویسم؛شاید از عطر بهارنارنج در کوچه های شیراز بگویم،یا شاید از هوای سرد و مه آلود گرگومیش گیلان،قصه ای که سراسر این خاک را دربرگیرد.
وزش باد در ذرات این خاک قصه افرادی را حکایت میکند،که برای مادرشان جان میدهند.
قصه هایی که من،لایق روایتشان نیستم.
اما من برایت مینویسم.
از فرزندانت مینویسم.
برای فرزندانت مینویسم.
مینویسم تا بدانی چقدر دوستت دارم.
خدا حافظت باشد ایران جانم،خدای سربازان جوانی حافظت باشد که در راه حفاظت از تو جان فدا کردند.
خدای مادرانی حافظت باشد،که سوگ فرزند بر دل دارند.
تو بهتر از هرکسی میدانی،سوگواری چیست.
تو سوگ سیاوش ها به دل داری،سیاوش هایی که از خونشان لاله میروید.
مینویسیم،تا بمانی.
میگذریم،تا بمانی.
جان می دهیم،تا بمانی.
بمان،جانمن.
مادر لاله ها،لالایی بخوان.
از وطن بخوان،از فداکاری بخوان.
از کسانی بگو که برای ماندن تو رفته اند و از کسانی که دلهایشان برای تو میتپد.
تا ابد برایت می نویسم مادرم،جان و قلمم وقف تکتک ذرات خاکت.
نغمه امید را،زمزمه کن.
تو میمانی؛این خاک میماند.
خاکی که از آن امید، میروید.
مطلبی دیگر از این انتشارات
آرام است؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
به دَرَک، بیا بنویسیم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
رشتــــههایِ نخ؛