مرگِ ۵ ساعته

پلک‌هایم

کنار پنجره‌ی بازِ زمهریر

تا حوالی بامداد، کشیک می‌دهند

خدنگِ واژه، امشب

چه غریبانه بر کمان نشسته است

خبری نیست از شکار

خبری نیست

از آهوانی که خرامان

قافیه‌های غزل را می‌دوند

انگار باز هم گرسنه به خواب باید رفت

و فردا

دگرباره در تمنای قطره‌ای از رنگ خواهم مُرد

من تمام وسعتِ روز را

در شرمِ آفتاب خواهم مُرد

و آسمان

باز آن شراب هزارساله را می‌نوشد

به همین زودی، دوباره

وقتِ مرگِ پنج ساعته‌ی عقربه‌هاست

خاموش کن فانوس را

که امشب هم هیچ‌‌کس

در غربتِ این زمینِ برف‌پوش پرسه نمی‌زند

۵ مرداد ۱۴۰۴