یک غریبه؛ وقتی که ماه آنجا بود و تماشا میکرد. Intp-A | https://t.me/song_of_night
پیشول،یه گربه عادی !
داشتم توی خیابون راه میرفتم و به حرفاش فکر میکردم . میگفت : دنیا بینهایته اما همزمان پوچه ! توی همین فکرا بودم که یهو یکی بهم تنه زد . بعدش چشمم به یه گربه ی عجیب افتاد . گربه داشت با موبایلش ور میرفت ! نکنه داشتم توهم میزدم؟
وقتی رسیدم خونه دقیقا همون گربه توی حیاط نشسته بود . خیلی عجیب بود. به من خیره شده بود. یهویی بدون اینکه خودم بدونم چرا ، رفتم و از تو خونه براش غذا آوردم . کمی خورد و وقتی سیر شد مثلا برای تشکر خودشو به پاهام چسبوند و میو میو کرد . شاید واقعا من توهم زده بودم و اون یه گربه ی معمولی بود.
هنوز یک ساعت تا اومدن مامان وقت داشتم و دوباره برای گربه غذا بردم.
غذایی که براش آورده بودم را تا آخر خورد . بعدش همینطوری به من زل زد . منم بهش زل زدم.
- اسم من پیشوله . یکم طول کشید تا بتونم بهت اعتماد کنم . اسم تو چیه ؟

با تعجب گفتم : اسم من لناست . اما مگه گربه ها حرفم میزنن ؟
کمی خودشو کش و قوس داد و بعد گفت : همه ی گربه ها که نه . فقط بعضی هاشون . میدونم الان کلی سوال تو ذهنته . اما نگران نباش ، من برات کل ماجرا رو تعریف می کنم . داستان از اونجایی شروع شد که من توی خونه ام لم داده بودم و داشتم...
وسط حرفش پریدم و گفتم : وایسا ! مگه توخونه هم داری؟
با عصبانیت میو میویی کرد وگفت : میشه وسط حرفم نپری ؟
این بار دیگه ساکت شدم و چیزی نگفتم . حواسم پرت آسمون شده بود . اون روز آسمان شکل عجیبی داشت ، من رو یاد پدرم می انداخت . آخه پدرم مرده بود.
- میشنوی چی میگم؟ امممم ، کجا بودم؟ آهان یادم اومد ! داشتم میگفتم ، توی خونه ام نشسته بودم و داشتم سوسیس بندری ای رو که از دنیای شما دزدیده بودم میخوردم .توی دنیا ی ما موجودات عجیب غریب و ناشناخته ای زندگی میکنن که گاهی وقتا برای کار های اداری شان یا برای تفریح به دنیای شما میان . مثل من . البته این موجودات فقط برای شما عجیبن مگرنه برای ما کاملا عادی هستن. یکی از این موجودات غول ها هستن که ما به زور با اونا کنار میاییم . آخه اونا به مهربونی بقیه ی گونه ها نیستن . به هر حال ، وقتی که من مشغول خوردن سوسیس بندری ام بودم یهو رییسم وارد خونه ام شد و به من گفت که غول ها دیگه دارن زیاده روی میکنن و میخوان شما انسان ها رو بخورن و دنیا ی شما رو تاریک کنن . اگه دنیا ی شما تاریک بشه ، دنیای ما هم نابود میشه و به دست غولا میفته ! برای همین من باید بیام پیش تو و ازت کمک بخوام . نمیدونم چرا باید میومدم سراغ تو ولی به هر حال دستور رییس بود . آره دیگه ، خلاصه ی ماجرا همین بود . هر چند چیزای دیگه ای هم هست که تو باید بدونی ولی فعلا تا همینجا بدونی کافیه.

مات و مبهوت نگاهش کردم . کلی سوال توی ذهنم بود ولی انقدر خسته بودم که بیخیال شدم .حدس میزدم این یه گربه ی عجیب غریب باشه ولی فکرشم نمیکردم که برای کمک گرفتن از من اومده باشه.
گربه به ظاهر خیلی عادی بود . یه گربه با چشمای سبز بود که موهای تنش سیاه بود با خال خالی های ناهماهنگ سفید ، به نظر خیلی بامزه میومد و موقع حرف زدن صداش مثل یه پسر بچه ی 6 ساله بود . ازش پرسیدم : خب الان چه کاری از دست من بر میاد؟

یهویی خیلی تعجب کرد . بعد گفت : یعنی خودت نمیدونی ؟ من فکر کردم تومیدونی.
پنجول هاش رو لیسی زد و ادامه داد : حالا که هیچ کدوممون نمیدونیم باید صبر کنیم ببینیم چی میشه . تا جایی که من میدونم غول ها فردا شب میان و تو هم باید یه جوری جلوشون رو بگیری . قدرتی چیزی نداری؟
فقط نگاهش کردم و اون فهمید خبری از قدرت نیست . دیگر هیچی نگفت . انگار نگران شده بود . منم هیچی نگفتم و توی خانه نشستم . مامان زنگ زد و گفت امروز نمیتونه بیاد خونه و این یعنی من حسابی تنها بودم .پنجشنبه شب بود و مامان هنوز از ماموریت برنگشته بود .
تلویزیون را روشن کردم و به یه برنامه ی مزخرف خیره شدم . صدایی از روی پشت بام شنیدم . تا اومدم سرم رو برگردونم ببینم چه خبر شده ، دیدم یه غول پشت سرم وایساده . قدش حدودا 20 متر بود و سقف خونه رو ترکونده بود . با حالتی غضبناک به من نگاه می کرد . غول خیلی زشتی بود ، انقدری زشت بود که نشه وصفش کرد . خیلی ترسیده بودم . کاملا ماتم برده بود . میخواستم از دستش فرار کنم اما یه نیرویی نمیذاشت تکون بخورم . نمیتونستم حرکت کنم.
حالا هم توی چنگ غول گیر افتادم و قطعا خوردن من برای اون خیلی خیلی آسونه!
پ.ن : این اولین باریه که دارم یه داستان این شکلی مینویسم و برای همین نگرانم که نکنه مزخرف باشه . امیدوارم لذت برده باشید و همچنین امیدوارم از تعلیق به خوبی استفاده کرده باشم . ممنون که وقت گذاشتید و خواندید:)
قسمت ۲....
مطلبی دیگر از این انتشارات
به دَرَک، بیا بنویسیم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
بارانی که دشت را خشک می کند...
مطلبی دیگر از این انتشارات
قسم به چشمهای تو؛