اندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
گوشواره؛
دخترک پشت پنجره مینشیند، از لابهلای موهایش ستاره میچیند و به گوش آسمان بلند شهر میآویزد. غولهای نورانیِ خیابان اما حریصاند؛ میبلعند گوشوارهها را.
دخترک باز ستاره میچیند برای نیلیِ تنهای شب، گرچه سخت میترسد؛
از آن روزی که گذرش به روستایی کوچک و آرام بیفتد؛ جایی دور از غولهای خشمگینِ درخشنده. بعد، دستی در موهایش بکشد و ستارهای را لمس نکند.

مطلبی دیگر از این انتشارات
زير درخت توت
مطلبی دیگر از این انتشارات
ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سبز
مطلبی دیگر از این انتشارات
هاگوارتز:شروعی تازه