برای آموختن، مینویسم! | دکترای فلسفه علم، مدرس مهارتهای اندیشیدن | موسس و مدیر موسسه تیزفکری
سخنی در نکوهش بیماری کاملگرایی

سخنی وقتی قرار باشد قلم را بگذاری و روی کاغذ رهایش کنی، تا اختراع جدیدی به نام «برداشت فکری» را به ثبت رسانی، نباید خیلی سختگیری کنی! مثل وقتی که سوار اسبی می شوی و فقط دوست داری کمی این زبان بسته آرام برایت راه برود! تا به این حس ملیح دست یابی که من دارم سواری می کنم!
و البته اگر در همان لحظه به تو پیشنهاد بدهند که قرار است این اسب نجیب با سرعتی عجیب به سمت مانعی بدود -و از آن مانع بپرد!- و این حرف شوخی نباشد و واقعا حس کنی اسب آرامی که سوارش شدهای، واز تو ورزشکار تر است!، آن موقع است که دلت می خواهد از همان بالا خودت را پرتاب کنی پایین!
یا اگر اعتماد به نفس زیادی داری و البته درباره سرعت اسب و سستی ستون فقراتت اطلاع چندانی در مخیّله نداری، می توانی لگام اسب را محکم بچسبی و استرس ات را با فشار پا در رکاب اسب خالی کنی و لبخند مسخره ای بر لب داشته باشی! و اینقدر ادامه دهی تا یک مرتبه فریاد بزنی! دارم می اُفتم و بخواهی کسی مرکب را، برای راکب بیجربزه اش نگه دارد!
این حکایت کسی است که به نیّت یک آب تنی خشک و خالی، در قسمت کم عمق استخر، جفت-پا توی آب می پرد و اما از بدحادثه، کمی گِرا را به او بد داده اند و حالا، در قسمت عمیق است، و باید برای حفظ آبرو هم که شده، شلپ شلپ یک طول استخر را آب تنی که چه عرض کنم، آبخوری کند! آری! میان نوشتن و نویسندگی هم چنین اختلافی است! و جالب اینجاست که غالب ما دوست داریم نویسندۀ بزرگی شویم اما از نوشتن- و ایضا آب تنی و سوارکاری غیر حرفه ای- خوشمان نمی آید!
اما چرا نوشتن و در قسمت کم عمق پریدن و به آرامی سوار اسبی شدن را «کار» نمیدانیم و با خفّت و خواری از آن یاد می کنیم! من یک جواب و تنها یک جواب برای این بیماری رایج بدعلاج یافته ام! نام این بیماری کاملگرایی است!
نمی دانم این بیماری میراث تکثیر کدام ویروس و میکروب خبیث است! تخم نحس کدام کرم کدوست! که مغز آدم های سالم را از کار می اندازد و دست و بال هزار جوانه رو به رشد را در همین مزارع اطراف و اهالی هم پیشانی بسته است!
باوری وجود دارد بس ستبر! به اندازه قطر یک درخت تنومند 200 ساله ی چنار! با هزار هزار ریشه، که سنگهای حوض امید همسایههای ما را تکه تکه کرده است! باوری با پرچمی شبیه به دزدان دریایی! با شعار «کامل ترین ام یا نیستم!» و زیر عنوان اعصاب خورد کن: «من باید همین الان، از دید همه، تا همیشه، بهترین باشم! ».
هیکل بدریخت این جمله را دوباره ببنید! واقعا عجب جانوری است! اژدهایی است! هشت پایی است! قابض الارواحی است! نیش سمی اش می تواند آدم را برای پنجاه سال سرجایش خشک کند! می گویند هر که را گزیده، آنقدر خیره به اتاق «کامل بودن» مانده است، که تا قبل از مرگش جلوی پایش صد بهار و سیزده به در، سبزه سبز شده است! هزار هزار سبزه به درد نخور وسط خیابان و جوی آب، ثمره درخت زندگی اش بوده است!
چرا فکر می کنی تو باید بهترین کار را همین حالا برای همیشه تمام کنی! چرا واقعا چرا؟ چرا تو؟ چرا بهترین؟ چرا برای همیشه؟
شاید مغروری! تعجب می کنی! در گوشم می گویی: اتفاقا من چون تواضع وافری دارم، می خواهم پایم را هرگز از گلیمم دراز نکنم و کار ناقصی نسازم و آن نکنم که خدایی نکرده به استادان صاحب نام و صاحب نظران خوش نام بر بخورد. می گویی: من از اتفاق آدم کم رو و متواضعی هستم!
ای دروغگوی مغرور! روی دیگر سکه کمروییات حالم را بدحال می کند! تو دوست داری آنقدر ستایش شوی!، آنقدر استادانت تشویقت کنند!، آنقدر برایت هورا بکشند!، دوستداری حلقه ای دورت جمع شود و فرعونِ وجود تو را ستایش کنند! نه؟ اینطور نیستی؟ حداقل شیفتۀ آنی که یکی بگوید: شاگرد عزیز! شما آیندۀ درخشانی دارید!
به ریشت می خندم! چقدر زبونِ فیلمها شده ای! سریال موفقیتِ سانسور شده ای که صدبار دیده ای! تابلوهای خیالی کارگردان های ناکام! بیا باهم به قصه های مجید برویم! مجید شاعر! مجید ریاضیدان! مجید بازیگوش و شاد و مشنگی که «زندگی زندگان» را به تصویر می کشید! بیا مجید مجید مجید خودمان باشیم! ستودۀ احساس های رشید! رویشی در کنار خودت، از فصل بودن! بیا معمولی باشیم! معمولی ترین! ساده! با خنده های واقعی با گریه های واقعی! با اه و تععّعَه و آخ و وای و جانم و جووووونم پاکِ «دل و لهجۀ» زیبای اصفهانی خودمان! بیا باشیم، هر چه هستیم! بیا «بی بی» را قانع کنیم که ملخ دریایی فسفر دارد، و ما برای فهم ریاضیات باید یک قابلمه ملخ دریایی بخوریم!
یک پای دیگر این هشت-پا، خودپسندی است! شاید تو خود پسندی! نیستی؟ چرا همدیگر را با عبارت «بچه دبستانی» مسخره می کنیم؟
آه خدای من! چقدر نادان است کسی که مرا با چنین صفتی دشنام دهد! «بچه دبستانی!» بچه دبستانی مشق مینویسد! با مداد مشکی و قرمز! با صدا می نویسد! بچه دبستانی تابلوی مغازه ها را با صدای بلند میخواند! بچه دبستانی از معلم حساب می برد! بچه دبستانی در کیفش تغذیه می گذارد، بچه دبستانی کتاب ها را ورق می زند، دنبال سرنخی برای یک خنده! یک جمله! یک ارتباط! بچه دبستانی همه این ضعف ها را دارد، جز خود پسندی!!
دانشجوی بچه دانشگاهی! چرا به نوشتن مشق افتخار نمی کنی؟! برای این امتحان آخرت چند دفتر مشق سیاه کرده ای؟! چرا وقتی چیزی می نویسی پاره اش میکنی! مگر معلم تان نگفته بود که نباید کاغذهای دفترتان را بکنید؟! نویسنده نیستی!؟ عکاسی؟! چرا همه عکسهایت را چاپ نمی کنی! چرا آنها را که دوستداری قاب نمی گیری؟ عکاس نیستی؟ نوازندهای؟ قاری قرآنی؟ مداحی؟ پزشکی؟ مهندسی؟ کاسبی؟ قصابی؟مرده شوری؟ چرا با روش خودت، برای خودت، با دو دست پر احساس و «بی مایه» خودت کار نمیکنی؟! چرا نمی فهمی که تو هیچ کس نیستی! هیچ کس! چرا باور نمی کنی باید این لباس های امانتی را از تن شخصیت واقعی ات در بیاوری؟! چرا باور نمیکنی مثل یک قالب یخ در آفتاب تابستان رو به فنایی، مگر اینکه آهنگ دیگری بنوازی! دانه ای بکاری، کاری کنی، نهالی نشانی! بدانی که تنها عاشقانه ای! برای یک دل! چرا نمی بینی که هیچ کس دیگری اصلا در جهان نیست؟!
سعدی را ببین! جهانگردِ پختۀ پارسی گوی 700 سالۀ گلستان فامِ بوستانِ ایران زمین را ببین:
به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست! / که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست!
می بینی!؟
لسان غیب را ببین!
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی/ من از آن روی که در بند توام، آزادم!
شش پای دیگر ماند! چه می دانم! شاید اصلا هزارپا باشد این جانور! با این حال، خوش ندارم بیش از این درباره این جانور موذی سخن بگویم، خودم خسته شدم! دلم گرفت! برایم شربت بهار نارنج بیاورید تا ساده و مختصر «کامل گرایی» را تعریف کنم: اکابر گفته اند اگر چنین و چنان شد که عرض خواهیم کرد، جنابتان دچار کاملگرایی شده اید:
اگر دیدید کار بزرگی را شروع نمی کنید! اگر دست بسته اید، این پا و آن پا می کنید؟! اگر مدت زیادی است رسما در جا می زنید! اگر خودتان را کم حساب میکنید و یا الکی زیاد حساب میکنید .... به این دلیل که روزی روزگاری، در خیالات ذهن نردبانیتان می خواسته اید بهترین و والاترین، و در یک تمام «کامل ترین» کارها را بکنید، بر مکتب و مرام و آیین شما، این نام را نهاده اند: کامل گرایی!
و نهیب می زنم! به تو! به خودم! به همه ی آنها که می خواهد گُلی، بری، شکوفه ای بدهند، بگذرند و زراعتی کنند، بذر بپاشند و دانه ای نشانند، حظی ببرند و حظی رسانند، خطی نویسند و درس و رسمی بر جای گذارند، مثل مرشد های زورخانه میگویم تا به زور هم که شده در باور خود جاسازی کنید:
بدانید و آگاه باشید! تنها پس از اینکه کاری کردید و در عرصۀ عملی وارد شدید! و تا نیمه ی طناب بند بازی «عمل» را با چوب دستی استعداد و دانستهها و علایق خود طی نمودید، می توانید تصور کارِ کاملی بکنید! تنها پس از عمل است که می توانید به انجام عملی کامل امیدوار باشید! یعنی با همین پرت و پلا نویسیها، آب تنیهای امیدوارانه، اسب سواری های چند دقیقه ای، شاید روزی نویسنده و شناگر و سوارکار ماهری شوید! لطفا بر قلم و حوضچه و زین امروزتان بیشتر احترام گذارید! ....
من حرف ام را زدم!
حالا شما می توانید به همه هیاهوهایم شک کنید!
لطفا لااقل این کار را، همین امروز بکنید!
تا یادم نرفته، خیلی می چسبد: می خوانمت: یا اکمل الکاملین! کاملترین فقط تویی!
حامد صفاییپور
بهار 1391
بعد نوشت:
1- من آنروز که این نوشته را نوشتم، چیزی از مفهوم دقیق و روانشناسانۀ کمالگرایی، و اصطلاحات امروزین آن نمیدانستم. این اصطلاح تا آنروز تا این حد باب و سکه بازار نبود. رویارویی من با این موضوع شخصی بود. (تیزماه 1404)
2- روزی یکی از دانشجویان ام گفت: این نوشته را در ابتدای دوره های آموزشی تان بدهید هر کسی که از نوشتن میگریزد، بخواند! و من نصیحت او را گوش کردم. (دی ماه 1391)
مطلبی دیگر از این انتشارات
بالا و پایین
مطلبی دیگر از این انتشارات
مثل من زندگی کردن چه حسی داره؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
روزنوشت | نیمهزنده و نیمهمُرده - انشعابات انتزاعی