«دنبالهروِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
گفتوگوهای پراکنده! (۲۸) 🔞
بیعقلترین!
بیعقلترین آدمی که تا الان به تورت خورده کی بوده؟
چند تا زورگیر بهام حمله کرده بودند. چند تا ضربه چاقو خورده بودم. کف خیابون افتاده بودم داشتم جون میدادم. یکی بهام رسید به جای اینکه زنگ بزنه پلیس و اورژانس ازم پرسید: لباس و شلوارتو از کدوم فروشگاه خریدی خیلی خوشم اومده ازشون؟!
یارو عجب آدم بیعقلی بوده!
تو چی؟ بیعقلترین آدمی که تو عمرت دیدی کی بوده؟
من با ماشینم وسط اتوبان خوردم به یه ماشین دیگه چند تا معلق زدم. چندتا از استخونام خُرد شده بود. دندونام ریخته بود تو شکمم. وقتی به هوش اومدم که یکی داشت میزد تو گوشم و چپ و راست تکونم میداد و میگفت: زودباش تعریف کن ببینیم چی شده؟!
اینقدر به دههی هشتادیها گیر نده!
من کی بهشون گیر دادم؟
همین دو روز پیش!
دو روز پیش؟
گربههه رو یادت رفت؟
همون گربههه که کارشو کرد و رفت و مثل بقیهی گربهها خاک نریخت روش!
چه ربطی داشت به دههی هشتادیا؟!
وقتی من گفتم چرا این گربههه رو اثر هنریش خاک نریخت؟ تو چی گفتی؟ نکنه یادت نیست؟
مگه چی گفتم؟!
گفتی شک ندارم این گربههه هم دهه هشتادیه!
بچه دختر باشه بهتره یا پسر؟!
اعظمتون بالاخره بچهاش به دنیا اومد؟
آره!
بچهش دختره یا پسر؟
دختره!
دختر به چه درد میخوره یه ساعت میره بیرون، حامله میشه برمیگرده!
این چه حرفیه؟ خوب پسرم بشه اگر بد تربیت بشه یه ساعت بره بیرون یکیو حامله میکنه برمیگرده!
بیجنبه!
رفتی از پریجون معذرتخواهی کنی؟
رفتم ولی ای کاش نرفته بودم!
چرا؟
رفتم گفتم پری منو ببخش! فکر میکنی بهام چی گفت؟
گفت بگو گوه خوردم تا ببخشمت!
تو چی گفتی؟
گفتم گوه خوردم ولی با دهن تو!
بعدش چی شد؟
دوباره دعوامون شد! گیس و گیسکشی! نبودی ببینی!
دوباره میری ازش معذرتخواهی کنی؟
من گوه بخورم دیگه دور و بر این آدم بیجنبه پیدام بشه!
اگر اون بیاد ازت معذرتخواهی کنه چی؟ میبخشیش؟
میگم اول بگو گوه خوردم تا ببخشمت!
گریهی اسکندر کبیر!
شنیدی که اسکندر مقدونی با اون عظمتش یه بار زده بوده زیر گریه مثل بچهی مادرمُرده زار میزده؟
نه والّا! حالا برای چی گریه میکرده؟
برای اینکه دیگه جایی برای فتح کردن نمونده بوده که بره فتح کنه!
چِرت محضه!
چرا؟
چون اسکندر برخلاف تصور خیلیها همهجا رو فتح نکرد. مثلاً فقط بخش کوچکی از هند رو فتح کرد و سراغ چین هم اصلاً نرفت.
ای بابا! من کلّی ذوق کرده بودم. میخواستم اسم بچهمو اگر پسر شد بذارم اسکندر!
حالام اگر خواستی بذار ولی قبلش یه کم در مورد فسق و فجور و ظلمهایی که کرد مطالعه کن.
خالجوش!
بگو چه کار کنم!
چی شده؟ دوباره چه گندی زدی؟
خاک تو سرت! قراره هر کی دوستدخترت بشه بزنی حاملهاش کنی؟
من قصد داشتم باهاش ازدواج کنم!
در مورد قبلیهام دقیقاً همین زر رو زدی!
ولی این یکی فرق میکرد. تصمیمم جدی بود!
بود؟
هنوزم یهکم هست!
یادته اینجور مواقع چه جملهای بهت میگفتم؟
آره یه چیزی میگفتی بابابزرگم گفته خالجوش و اینجور حرفا! یادم رفته!
بابابزرگم میگفت قبل از ازدواج فقط به اندارهی یه خالجوش پیشروی کنید تا واسهتون دردسر نشه!
آخرین خندهی تهدلی!
آخرین باری که از ته دلت خندیدی کی بوده؟
هومممممم هر چی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد!... خودت چی؟ آخرینبار کی از ته دل خندیدی؟
همین امروز صبح!
به چی از ته دل خندیدی؟
یه کلیپ طنز دیدم!
جسارتاً میتونم بپرسم کلیپه چی بود؟
یه نفر خیال کرد تو ماشین تنهاست گوزید. بعدش سر و کلهی چند نفر از صندلی عقب پیدا شد که خودشون رو قایم کرده بودند! خیلی باحال بود!
کار سخت!
آقا رضا! شاگرد نمیخوای؟
چرا نمیخوام. بیا روزی ششصد هفتصدم بهت میدم!
شاگردای قبلیت چی شدند؟ چرا پیشات نموندند؟
آخرین شاگردم گفت میرم نون بگیرم. نمیدونم کدوم نونوایی رفته که هنوز نوبتش نشده! فکر کنم نونواییه خیلی شلوغ بوده!
حتماً اذیتشون میکنی؟
نه بابا! کار جوشکاری همهاش صدای بلند و دود و آتیشه. کسی دووم نمیاره.
یعنی از کار تو معدنم سختتره؟
پس چی؟!
تو مگه تو معدنم کار کردی؟
نه! ولی یه باجناق گشادی دارم که به خاطر گشادیش هیچجا استخدامش نمیکردند. ولی همین آدم الان ده ساله که توی معدن کار میکنه! مثل اینکه خیلیام ازش راضیان!
خوشحالی!
تو رو چی خوشحال میکنه؟
برم توی مترو یه مُشت محکم بزنم تو شکم اولین آدم چاقی که میبینم! تو رو چی خوشحال میکنه؟
مرگ نابهنگام!
مرگ نابهنگام دیگه چه کوفتیه؟ بابابزرگم وقتی مُرد. نود و چهار سالش بود. ملّت میگفتن نابهنگام مُرد!
یعنی ندونیم قراره بمیریم. شب بخوابیم و صبح پاشیم ببینیم مردیم و همهچیز تموم شده رفته! سن و سالش دیگه خیلی فرق نمیکنه.
خوش به حال کیا؟
من میگم خوش به حال پولدارا تو میگی خوشبهحال کیا؟
من میگم خوشبهحال اونایی که تا ارزونی بود خوردند و فربه شدند!
حالا چرا خوشبهحال اینا؟
چون الان که گرونی شده اگر نتونند بخورند یک عالمه چربی برای آب شدن دارند، ولی ما لاغرمردنیا چی؟!
این همه درس خوندی آخرش هیچی!
این همه درس خوندی آخرش هیچی!
چی هیچی؟
مثل من بیکاری دیگه!
بیکاری من و تو خیلی فرق داره! من درسته بیکارم ولی حافظهام خیلی قویه!
حافظهات قویه که چی بشه؟
الان میتونم کل جدول مندلیف رو از حفظ بگم! تو میتونی؟
چه فایدهای وقتی حتی پول خرید یه بطری آب معدنی رو نداری؟
درسته پول خرید آب معدنی رو ندارم ولی میدونم عناصر شیمیایی آب چیان!
یعنی وقتی تشنه بشی به جای آب خوردن، عناصر شیمیایی آبو مرور میکنی ؟!

گفتوگوهای پراکندهی پیشین:
یادداشت پیشین:
حُسن ختام: بخشی از نمایشنامه "پلیس" نوشتهی "اسلاومیر مروژک:
دفتر رئیس پلیس با یک میز، دو صندلی و تمامی دیگر ضروریات در اتاق در مکانی قابل مشاهده قرار گرفته و دو تابلو نیز بر دیوار آویزان است. یکی تصویری است از «شاه نوپا» و دیگری تصویری از «نایب السلطنه». همهی آنهایی که به هر طریقی با پلیس در ارتباط هستند سبیلهای کلفتی دارند.
«زندانی انقلابی» همچون ترقیخواهان قرن نوزدهمی ریش نوک تیزی دارد. همهی افراد پلیس دارای چکمهی نظامی، شمشیر و یقههای آهاری بلند هستند. بازپرس یک لباس شخصی کوتاه و تنگ پوشیده است. یونیفرمها که همگی آبی تیرهاند دکمههای بسیار براق فلزی دارند.
رئیس پلیس: ( ایستاده و مشغول خواندن بخش آخر یک ورقه است) ... و بنابراین با کمال شرمساری و انزجار از تمامی گناهان خود توبه میکنم. تنها آرزویی که دارم آن است که با تمام قوا و نهایت احترام و علاقه، باقی زندگیام را صرف خدمت به حکومتمان کنم.
مینشیند، کاغذ را تا میکند.
زندانی: نذارش کنار. امضاش میکنم.
رئيس: امضاش میکنی!؟ یعنی چی؟
زندانی: همین که گفتم. امضاش میکنم.
رئيس: آخه واسهی چی؟
زندانی: یعنی چی واسهی چی؟ ده سال تمومه که داری از من بازجویی میکنی، بازپرسی میکنی. تو زندون نیگرم داشتی. هر روز خدا تو این ده سال این فرم رو دادی به من تا امضاش کنم. وقتی که رد میکنم واسهم شاخ و شونه میکشی که به وحشیانهترین وضع شکنجهام میکنی و بعد هم هی سعى میکنی تا متقاعدم کنی. حالا هم که بالاخره به امضا کردنش رضایت دادم تا بتونم از زندون خلاص بشم و به حکومت خدمت کنم، چشمهات رو گرد میکنی و میپرسی واسهی چی!
رئيس: اما این خیلی ناگهانی و بیمقدمهس.
زندانی: کلنل من دستخوش یه تحوّل بزرگ و اساسی شدم.
رئیس: چهجور تحوّلی؟
زندانی: یه تحوّل اساسی درونی. من دیگه نمیخوام با حکومت بجنگم.
رئیس: آخه چرا؟
زندانی: من دیگه بریدهم. اگه کس دیگهای دلش میخواد با حکومت در بیفته، نمیدونم کی، شاید جاسوسهای یه قدرت خارجی یا مأمورهای مخفی. بذار اونقدر بجنگه تا جونش دربیاد اما من دیگه نیستم. من یکی زور خودم رو زدهم.
رئیس: (غمگین) هیچوقت انتظار همچین چیزی رو از تو نداشتم. دیگه نمیخوای با حکومت بجنگی؟ خیلی جالبه که این حرف از دهن تو دربیاد. از دهن قدیمیترین زندانی این کشور.
زندانی: همینه، کلنل. مگه نه اینه که من آخرین کسیام که هنوز تو زندون مونده؟
رئیس: (با اکراه و تردید) خُب بله...
زندانی: میبینی؟ خیلی وقت پیش واسهی همه روشن شده که ما بهترین نظام سیاسی کل دنیا رو داریم. همقطارهای سابق من به گناهشون اعتراف کردن مورد عفو قرار گرفتن و رفتن سر خونه زندگیشون. حالا دیگه کسی نمونده که بشه بازداشت کرد، من آخرین بازمانده انقلابیون هستم. اما چه جور انقلابیای؟ تهِ تهِ وجودم رو که خوب نیگا کنی میبینی که من فقط یه کلکسیونر تمبرم.
رئیس: تو الان داری اینو میگی، اما کی بود که به طرف ژنرال بمب پرت کرد؟
زندانی: اون که به تاریخ باستان پیوست، کلنل. تازه اون بمب حتى منفجر هم نشد. اون جریان حتی ارزش بررسی دوباره رم نداره.
رئيس: راستش نمیتونم به گوشام اعتماد کنم. ده سال تموم تو توبه نکردی. به طرز باشکوهی دووم آوردی و هرگز هم تسلیم نشدی در عوض، (در مقابل تصویر از صندلی برمیخیزد و خبردار می ایستد) شاه نوپایمان و عموی نایب السلطنهاش (مینشیند) با نفرت میایستادی و تف مینداختی. ما به زندگی مشترکمون در اینجا عادت کرده بودیم. همهچیز داشت عالی پیش میرفت و حالا تو یهو میخوای همهش رو خراب کنی.

گفت و گوهای پراکنده!(چهارده)
گفت و گوهای پراکنده! (هجده)
گفتوگوهای پراکنده! (۲۳)