عطر داغ زمستان!

به شبی برمیگردم که زمان در دستان تو یک بازیچه بود؛

مثل طناب آن را در دستانت گرفته بودی، میکشیدی و پیچ و تابش میدادی. آن شب تنها برای چند دقیقه میخواستم که کنارت باشم اما دقیقه ها گذشت و من در آغوش تو، سنگینی حرکت عقربه های ساعت را حس نکردم.

تو را در آغوش گرفته بودم و موهایت را میبوسیدم، در گوش تو حرف هایم را قطره قطره می ریختم.

ریه ام پر بود از عطر تو،

همیشه سرم را روی سینه ات می فشردم، به صدای قلبت گوش میدادم و میگفتم: قلبت تند میزنه!

و حال تو لبخند زدی و با لحنی شبیه به من، گفتی: قلبت تند میزنه!

آنجا میان درختان در آغوش تو،

اگر بهشت نبود پس چه بود؟

زمان!

میگفتم زمان برایم ثانیه به ثانیه اش با حسرت و غم و درد میگذرد

میگفتم کاش زودتر دنیا به اخر برسد یا که من کنج این اتاق در تاریکی و غم دق کنم و بمیرم.

چه اهمیتی دارد؟ به کجای جهان برمی‌خورد؟

میگفتم اگه نباشم هم خوب می‌شود.

فکرش را بکن! دیگر منی نیست که مامان را اذیت کند یا که به جان بابا غر بزند.

فکرش را که میکردم به نظر بد نمی آمد.

بارها تا لبه پنجره رفتم و ارتفاع پنجره تا زمین را سنجیدم و بعد پا پس کشیدم.

از تو چه پنهان دلم میخواست زندگی کنم!

اصلا به قول روانشناس ها اگر به سرت بزند و بخواهی کار دست خودت بدهی مجبور میشویم تو را پیش روانپزشک بفرستیم آنجا که بروی برایت قرص می نویسند.

خب قرص به چه درد ادم میخورد؟

اخر که چه؟

مرگ که حق است

این جمله را یک جایی شنیده بودم اما نمیدانم کجا.

چندی پیش یک پادکست هم که گوش میدادم همین را می گفت

مرگ اخر کار ماست دیگر اخرش باید سرمان را بگذاریم زمین و برویم آن دنیا؛

اما طبیعت این را نمیخواهد میخواهد زنده بمانیم و برایش جوجه کشی راه بیندازیم.

هر طور که شد من زنده ماندم و از میان حجمی از روح های سرگردان و موجوات عجیب غریب و سیاه رنگ فرار کردم.

و تو را دیدم؛

و تو،

تو با آن چشم های مردد و روشن،

تو با آن پیراهن سفید رنگ و آن دست های خوشبو و سرخ شده در سرما،

تو و رد عطرت روی دستم،

تو و من.