شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حالِ ما، سبکباران ساحلها؟
یغمای روز
حیاط، حیاطِ رَهی، غبارآلود
خوش کرده جا به تندِ روانِ خونآلود،
سوز گفته برگش که تازیان میبارد:
«چه آهنِ خشکی، چه خاک زنگینی!
که شور فِشانده عَطرِ اشکانی…!»
گمانِ فگنده، شاید خطاست، امّا
مِهی گَرتهپای، پخته و خام انگار
خاکشترش را دوش، آتشی برده
به خویِ سرمایی، سَرَک گردانده
بادِ سکوتش مدام مینالد:
دریغان، دریغ ای آه
که روز به یغمای شب رفته...»
مطلبی دیگر از این انتشارات
پایان ما، نرسیدن است؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
یه سری چیزا از غم بدتره
مطلبی دیگر از این انتشارات
اندراحوالات فریادها و عشق و رفاقت و جنگ؛