نمونهخوان و فعال حوزۀ کتاب، برگزارکنندۀ جلسات معرفی و همخوانی کتاب، لیسانس مدیریت تبلیغات تجاری و کاردانی حسابداری مالی.
اندراحوالات فریادها و عشق و رفاقت و جنگ؛

دیروز که سوم اردیبهشت بود بالاخره بعد از اینهمه روز درستوحسابی از خونه بیرون نرفتن، رفتم بیرون. با مترو. با تاکسی. پیاده.
عجیب بود حالم. احساسات مختلفی به طور همزمان درونم به هم میپیچیدن و دلشون میخواست از حلقم بیان بالا و از دهنم بزنن بیرون!
عین قدیم (منظورم همین پنجاه_شصت روز پیشه.) رفتم بانک. همهچی انگار عادی بود. آقایی با سیس علیِ برنامۀ عشق ابدی داشت از معاملۀهای چارده_پونزده میلیاردیش حرف میزد، بلندبلند! به سیسش اشاره میکنم چون حاضرم شرط ببندم شما هم اگر توی یه جایی جز بانک اون آقا رو میدیدید و حرفاش رو میشنیدید، فکر میکردید یه چیزی مصرف کرده یا داره خالی میبنده... ولی خب نه. اون آقا واقعاٌ اونهمه پول داشت و براش انگار پول خرد بود و من در همون لحظه و همون ثانیه از اینکه توی یکی از کارتهای قدیمیم، سیصدهزارتومن یهویی پیدا کرده بودم، از درونم صدای ساز و دهل میاومد :)
...
از این بانک به اون بانک رفتم و کارتهای خالیِ بانکیم رو یکم سروسامون دادم و با سیس دختری که باید بره سوار ماشین شخصیش بشه (حتی در آرزوهامم فعلا ماشینی در نظر ندارم که اسمش رو بنویسم!) رفتم یه انرژیزای ایرانی خریدم به مبلغ صدهزارتومن و قیمت جدید غذاهای کافههای کریمخان رو نگاه کردم و حس کردم از تندی و داغی آفتاب داره تنم آب میشه و مغزم داره گیج میخوره. (هممون میدونیم که بخاطر آفتاب نبود این حالم. درسته؟)
...
داشتم ماشین میگرفتم و به قرارم با دوستم فکر میکردم. به اینکه کاش دستم باز بود براش عیدی یه چیزی بخرم. لااقل برای دخترش. داشتم فکر میکردم کاش میشد قبلش برم با خیال راحت توی کافه بشینم، لپتاپم رو در بیارم و بشینم به تایپکردن داستانی که توی سرمه. اما راستش حقیقت این شکلیه که من جرات ندارم لپتاپ عزیز و دلبندم رو از خونه بیارم بیرون! چون انقدر قدیمیه که مطمئنم اگر توی یه کافه بین اونهمه آدمای "mac پرسن" این سونی کوچولوی ده کیلویی رو در بیارم و بذارم روی میز و روشنش کنم، همه از صدای موشکمانندش در میرن... آها! کنار لپتاپم دلم میخواست یه آیسآمریکانو یا آیسکاراملماکیاتو هم داشته باشم. اما خب مرگ بر آمریکا و مرگ بر گرونی قهوه کیلویی سه میلیون تومن و مرگ بر نوشیدنیهای الکی پر از یخِ دونهای چهارصدوپنجاههزارتومن و مرگ بر مدیری که یهویی از کار بیکارت میکنه و اصلاٌ مرگ بر خودم که با جیب خالی از خونه میزنم بیرون.
...
یه صدایی توی سرم وزوز میکرد: «نشسته بودی تو خونه دیگه... چی بود بیرون زدنت؟»
دلم میخواست داد بزنم. دلم میخواست فریاد بزنم. دلم میخواست جیغ بزنم...
برگشتم خونه و لیوانم رو پر از یخ کردم و نسکافۀ حاضری رو ریختم توش و فکر کردم همونیه که از کافه میخواستم. بیچاره البته خیلی چیزی از اون آیسکاراملماکیاتوی کافه هم کم نداشت. آفتاب از تندیش افتاد و منم از بیقراریم.
دوباره زدم بیرون و رسیدم جلوی کافۀ مدنظر که دوستم زنگ زد و گفت رسیده. برگشتم سمتش و چشمتوچشم شدیم و بغضم گرفت. بغلش که کردم گفتم: «یادته بعد جنگ دوازدهروزه هم اولین قرار کافه رفتنمون با هم بود؟ خوشحالم زندهای...»
و این «خوشحالم زندهای...» صادقانهترین ابراز احساساتیه که این مدت به آدمها میکردم. حتی به همون مدیری که از کار، بیکارم کرد. حتی اون همکارِ مثلاٌ رفیقِ شفیق. حتی رفیقِ شفیقِ جونجونیش که جام رو قراره بگیره...
وقتی به اینها فکر کردم باز دلم میخواست داد بکشم.
...
وارد کافه شدیم و این عکس رو روی دیوار کافه دیدم.
فهمیدم که نه. جنگ و بیکاری و بیپولی بلایی سرم آورده که دیگه با کافه و حرفزدنهای زنونه و گریه و خنده و شیکشکلات آروم نمیگیرم.
خدا برام نگهش داره یار رو 3> وسط کار و شلوغی و بیحوصلگیش که زنگ زدم و گفتم "فقط لازم دارم بیام ببینمت." بهم "نه" نگفت و منم بهدو رفتم پیشش...
چیه این "عشق"؟
که درمون هرچیزیه؟
درمون درد بیکاری. درمون درد بیپولی. درمون درد بیکَسی. درمون درد این صداها و فریادهای توی سرم. درمون درد اینهمه جنگ باخته و نباخته...
چیه این عشق؟!
...
{میگوید: دیدارمان کی؟
میگویم: یک سال و یک جنگ دیگر.
میگوید: کی پایان جنگ است؟
میگویم: وقت دیدار ما...
#محمود_درویش}
مطلبی دیگر از این انتشارات
صدایم کن؛ به هر چه تو میخواهی...
مطلبی دیگر از این انتشارات
یغمای روز
مطلبی دیگر از این انتشارات
خشمِ اندوه