ابتذال حقیقت و فضیلتِ اطاعت

پ.ن اول: ویرگول برای من همیشه بخشی بود که از احساساتم بنویسم، عاشقانه، دردمندانه و گاه و بیگاه بیزاری و تلاشی در جهت پرورش آنچه شاید بشود به آن ادبی نویسی گفت. ولی در این زمان که فعلا ورودی تمام راه‌هارا بسته‌اند، تنها نوشتن و گفتن مانده و هرچند سخت و دشوار و خجل، بر خودم تازیانه زدم و که بنویس حتی اگر زبان الکنت خواننده نداشته باشد.

پ.ن دوم: من حقوق خوانده‌ام و علاقه‌ای به مراتب بیشتر از این رشته به علوم سیاسی و جامعه‌شناسی داشته‌ام و هرچه اینجا نوشتم، حداقل تطابق لحظه‌ای و کنونی با رفرنس‌های اصلی ندارد. پس امکان نادقیقی واژگان انتخاب شده وجود دارد. در هر حال مطالب ذیل بیشتر بر نظریات آرنت، نولته و فوکو ریشه‌ دارد.

...

۱.تحریف آگاهانه‌ی معنا و تولید «دشمن خیالی»


نظام‌های استبدادی و توتالیتر نه بر پایه‌ی اقناع عقلانی، بلکه بر اساس دستکاری نظام‌مند معنا، حافظه و روان جمعی عمل می‌کنند. آن‌ها برای حذف مخالف، پیش از هر چیز باید «خواست» را نابود کنند؛ زیرا خواستِ آگاهانه، نقطه‌ی آغاز سوژه‌بودن است. از این‌رو، نخستین میدان نبرد نه خیابان، بلکه زبان و ادراک است.
در این نظام‌ها، مطالبات اجتماعی هرگز در شکل واقعی و تاریخی خود بازنمایی نمی‌شوند. اعتراض، نه به‌مثابه نتیجه‌ی انباشت خشونت، فقر، تحقیر و بی‌عدالتی، بلکه به‌صورت مجموعه‌ای از شعارهای سطحی، هیجانی یا «ناآگاهانه» تصویر می‌شود. این فروکاست، تصادفی نیست؛ یک تکنیک آگاهانه برای بریدن پیوند میان رنج واقعی و بیان سیاسی آن است.

در تجربه‌ی شوروی، اعتراض کارگری یا روشنفکری هرگز به‌عنوان تضاد درونی نظام پذیرفته نمی‌شد، بلکه همواره به «انحراف»، «سوءفهم ایدئولوژیک» یا «نفوذ دشمن» تقلیل می‌یافت. در فاشیسم اروپایی نیز، بحران‌های عمیق اقتصادی و روانی جامعه، نه نتیجه‌ی ساختار قدرت، بلکه محصول «خائنان داخلی» یا «عناصر فاسد» معرفی می‌شد.
در باب امروز هم که مشخصا از اوباش (۷۸) فتنه‌گر(۸۸) اغتشاشگر(۹۶,۹۸،۴۰۱) و تروریست معرفی شده‌اند.
در هر دو مورد، قدرت با حذف پیچیدگی تاریخی، واقعیت را به کاریکاتور بدل می‌کند.

۲. وارونه‌سازی: تبدیل قربانی به مجرم

پس از فروکاست، نوبت به وارونه‌سازی می‌رسد. در این منطق، اعتراض به خشونت، خود «خشونت» نام می‌گیرد؛ مطالبه‌ی آزادی، «تهدید امنیت» تلقی می‌شود؛ و نقد ایدئولوژی، «خیانت». این وارونگی، هسته‌ی اخلاقی توتالیتاریسم است: نظامی که نه‌تنها عمل، بلکه قضاوت اخلاقی را مصادره می‌کند.
در این وضعیت، دیگر معیار درست و غلط از تجربه‌ی زیسته‌ی انسان‌ها نمی‌آید، بلکه از روایت رسمی قدرت استخراج می‌شود. حقیقت، چیزی نیست که کشف شود؛ چیزی است که اعلام می‌شود. در انتها قدرت و فرض توان کشف حقیقت از برخی از شهروندان (در ظاهر شهروند البته) گرفته می‌شود.

۳. کلی‌گویی تهی: زبان به‌مثابه ابزار بی‌حس‌سازی

یکی از خطرناک‌ترین ابزارهای این نظام‌ها، استفاده‌ی افراطی از مفاهیم عام، مبهم و کش‌دار است. واژه‌هایی که چنان بزرگ‌اند که هیچ معنای مشخصی ندارند، اما چنان مقدس‌اند که کسی جرأت پرسش از آن‌ها را ندارد. این زبان، زبان بی‌حسی است؛ زبانی که رنج مشخص را در مه انتزاع حل می‌کند.
جامعه‌ای که از تاریخ خود بریده شده، این زبان را عمیق می‌پندارد، در حالی که این عمق، چیزی جز خلأ معنا نیست. در چنین شرایطی، مطالبه‌ی نان، آزادی یا کرامت انسانی، «سطحی» جلوه می‌کند، زیرا با واژه‌های متورم اما توخالی مقایسه می‌شود. لازم به مثال نیست به نظرم. از راه قدس از کربلا می‌گذرد تا نگرانی امروز برخی که اگر جمهوری اسلامی برود پس غزه و مردم فلسطین چه؟ از انرژی هسته‌ای و محور مقاومت تا اقتصاد مقاومتی. همه به چیزی فراتر از یک ایده، نظر و راه و روش تبدیل می‌شوند و به سطح قدسی نزدیک می‌شوند.

۴. روانکاوی اطاعت: چرا بخشی از جامعه همدست می‌شود؟

توتالیتریسم بدون همکاری روانی بخشی از جامعه ممکن نیست. افرادی که درون این نظام‌ها به مدافعان سرسخت قدرت بدل می‌شوند، لزوماً شرور یا ناآگاه نیستند؛ بلکه اغلب دچار اضطراب وجودی حل‌نشده‌اند. البته در حالت خوش‌بینانه. در وضعیتی که ما گرفتارش هستیم و درگیر احساسات به حق و فشرده‌ای شدیم، برای خودم هم کنار آمدن با بعضی گزاره‌های منطقی ذهنم مشکل است.
به گمانم، پذیرش روایت رسمی نوعی مکانیزم دفاعی است:
همذات‌پنداری با قدرت برای فرار از احساس بی‌قدرتی
انکار رنج دیگری برای حفظ انسجام روانی
تحقیر معترض برای سرکوب میل سرکوب‌شده‌ی خود به اعتراض
در شوروی، بسیاری از شهروندان، سرکوب را نه فقط می‌پذیرفتند، بلکه توجیه می‌کردند؛ زیرا پذیرش این‌که نظام «اشتباه» است، به معنای فروپاشی کل هویت سیاسی و اخلاقی‌شان بود. در فاشیسم نیز، اطاعت کورکورانه جای خالی معنا را پر می‌کرد؛ قدرت به‌جای فکرکردن تصمیم می‌گرفت. در اینجا هم که نیاز به توضیح نیست، کاربرانی که بلاک کرده‌ام از همین قاعده پیروی می‌کنند. (سخت است را این زمانه تحمل بعضی ها. حداقل امروز که عزاداریم نه. باشد برای فردایی که کمی التیام یافتیم)

۵. فرافکنی و دشمن‌سازی: ساختن «دیگریِ احمق و بازی‌خورده»

در مرحله‌ی نهایی، نظام توتالیتر مطالبات مردم را نه حاصل تجربه‌ی زیسته، بلکه محصول توطئه معرفی می‌کند. دشمن، همیشه بیرونی است؛ حتی اگر درون خانه زندگی کند. این فرافکنی، همزمان دو کار انجام می‌دهد:
نظام را از مسئولیت مبرا می‌کند
خشم جامعه را از ساختار قدرت منحرف می‌سازد
برچسب‌هایی چون «احمق»، «بازی‌خورده»، «ناآگاه» یا «عامل دشمن» دقیقاً برای این منظور به کار می‌روند: انسان‌زدایی از معترض. وقتی مخالف دیگر انسانِ دارای رنج نیست، بلکه ابزار است، حذف او نه‌تنها مجاز، بلکه ضروری جلوه می‌کند.

۶. نتیجه: ابتذال خواست، پیروزی نهایی قدرت

هدف نهایی این سازوکارها سرکوب صرف نیست، بلکه ابتذال خواست مردم است. قدرت می‌خواهد مردم نه فقط ساکت، بلکه بی‌میل شوند؛ نه فقط مطیع، بلکه تهی. در چنین وضعیتی، حتی اعتراض نیز از پیش شکست‌خورده است، زیرا زبان بیان خود را از دست داده.
توتالیتریسم زمانی به اوج می‌رسد که دیگر نیازی به خشونت گسترده ندارد؛ زیرا جامعه، پیشاپیش معنا، قضاوت و حتی رؤیای خود را واگذار کرده است.

اخلاق خنثی‌بودن: چگونه «بی‌طرفی» به دشمنی بدل می‌شود؟

در هر نظم استبدادی، تنها سرکوبگران فعال نیستند که استمرار قدرت را تضمین می‌کنند؛ بلکه توده‌ای از شهروندان خنثی یا نیمه‌همدل نیز وجود دارد که با زبان، قضاوت و داوری‌های روزمره‌ی خود، به بازوی نرم قدرت بدل می‌شوند. این گروه نه الزاماً وابسته‌اند، نه لزوماً منتفع مستقیم؛ اما از نظر روانی، سرمایه‌گذاری عاطفی عمیقی بر ثبات وضع موجود دارند.

۸. انگ «ناآگاهی»: دفاع از خود، نه نقد دیگری

برچسب «ناآگاه» زدن به معترض، بیش از آنکه درباره‌ی معترض باشد، درباره‌ی ترسِ گوینده است. زیرا به رسمیت شناختن آگاهی معترض، به معنای پذیرش این امکان است که:
شاید خودِ گوینده سال‌ها در انکار زیسته
شاید باورهایش نه حاصل تعقل، بلکه عادت بوده
شاید رنجی که نادیده گرفته، واقعی بوده است

(مطلبی از یکی از کاربران ویرگول می‌خواندم که مشابه‌اش را اوایل اعتراضات از یکی از اساتید دانشگاه(ی)ی ایرانی در صدا و سیما دیده بودم که می‌گفت من پیشنهاد می‌کنم مردم ایران تاریخ بخوانند، مادران به فرزندان تاریخ یاد بدهند و در معرض تاریخ آنها را بگذارند تا بدانند اگر امروز همه‌چیز عالی نیست اما در گذشته چقدر همه چی بد و سیاه بوده. حال شما فکر کنید، ترغیب و تشویق به تاریخ خواندن و تذکر به نتیجه‌ای که نیز از این خواندن باید بگیرند!!! به تجربه شخصی میگویم، اگر بگویم خوانده‌م و این‌چنین نتیجه نگرفته به هزاران دلیل، گویی با یک احمق روبرو شده‌اند و یا انگ درست نخواندن می‌زنند یا درست نفهمیدن. به لطف حضرات علوم انسانی در ابتدا در این کشور کشته شد و سال هشتاد و هشت میخ بزرگی بر در تابوتش زدند.)
از منظر روانکاوی، این وضعیت نوعی دفاع نارسیستی است: «اگر دیگری آگاه باشد، من چه بوده‌ام؟»

۹. ترس از آینده و اسطوره‌ی «بدتر می‌شود»

یکی از تکرارشونده‌ترین گزاره‌ها در ذهن شهروند خنثی این است: «می‌دانم وضع بد است، اما تغییر خطرناک‌تر است.» این گزاره نه تحلیلی سیاسی، بلکه بیانی اضطرابی است. آینده، چون نامعلوم است، به هیولایی خیالی بدل می‌شود و حالِ سرکوب‌شده، به پناهگاه روانی.
در این منطق، هر معترضی متهم است به:
بی‌مسئولیتی
هیجان‌زدگی
بازی با سرنوشت جمعی
در حالی که آنچه واقعاً رخ می‌دهد، مقدس‌سازیِ وضع موجود است؛ حتی اگر این وضع، فرسوده، فاسد و خشونت‌بار باشد.

۱۰. نبود آلترناتیو: بهانه‌ای برای انکار، نه فقدان واقعی

ادعای «آلترناتیو نداریم» اغلب نه از تحلیل سیاسی، بلکه از امتناع از تخیل می‌آید. زیرا آلترناتیو، پیش از آنکه ساختار باشد، امکان است. اما ذهنی که سال‌ها در چارچوب واحدی زیسته، هر امکان دیگری را یا ناممکن می‌داند یا خطرناک.
این ذهن، به‌جای پرسش از چرایی فقدان بدیل، خودِ فقدان را دلیل تداوم وضع موجود می‌گیرد. این یک دور باطل روانی است:
قدرت بدیل را نابود می‌کند، سپس نبود بدیل را دلیل مشروعیت خود می‌داند.

۱۱. سلسله‌مراتب باور: مقدس‌سازی خود، ابتذال دیگری

در این نقطه، شهروند خنثی یا همدل، وارد قلمرو قضاوت ارزشی می‌شود:
باورهای خود را «عاقلانه»، «واقع‌بینانه» یا «بالغ» می‌نامد و باورهای معترض را «احساسی»، «ابتدایی» یا «افراطی».
اما در این داوری، یک نکته‌ی کلیدی پنهان است:
او باورهای خود را نه بر اساس حقیقت، بلکه بر اساس کارکرد روانی‌شان ارزش‌گذاری می‌کند. باوری خوب است که اضطراب را کاهش دهد، نه آنکه واقعیت را عیان کند.
وقتی معترض می‌گوید (منظورم خودم هست اینجا و گزاره بعدی سوبرداشت نشود به همه معترضین بخواهم نسبت بدهم) «برای من نه مسجد ارزش ذاتی دارد و نه کاباره»، او در حال نفی ایمان یا لذت نیست؛ بلکه در حال شکستن دوگانه‌ی دروغین قدرت است. قدرت همیشه می‌خواهد جهان را به دو اردوگاه فروبکاهد: پاک/فاسد، مقدس/مبتذل، خودی/غیرخودی.
اما این موضع، که هر دو را به‌مثابه ساختارهای انسانی و تاریخی می‌نگرد، برای ذهن‌های دوقطبی‌شده غیرقابل‌تحمل است. زیرا این موضع، جایگاه داور اخلاقی را از آن‌ها می‌گیرد.

۱۳. لجبازی به‌مثابه انکار واقعیت

در نهایت، آنچه باقی می‌ماند نه استدلال، بلکه لجبازی است. لجبازی‌ای که خود را عقلانیت جا می‌زند. انکار واقعیت، نه از ناتوانی شناختی، بلکه از امتناع اخلاقی می‌آید: نخواستنِ دیدنِ رنجی که مسئولیت می‌آورد.

سخن پایانی:

ای آنان که تاج را نه بر سر، که بر زبان نهاده‌اید
و فرمان را نه با شمشیر، که با واژه صادر می‌کنید
ما فرزندان سکوت نیستیم
اگرچه سال‌ها به خاموشی واداشته شدیم
و ما وارثان ترس شما نخواهیم بود
اگرچه آن را چون ارث نفرین‌شده به ما سپرده‌اید

شما حقیقت را به خطابه بدل کردید
و عدالت را به تعویق
و تاریخ را به حافظه‌ای گزینشی
که تنها نام خود را به یاد می‌آورد

ما نه از محراب می‌آییم
نه از میخانه
بلکه از جایی میان رنج و آگاهی
جایی که انسان هنوز انسان است
نه ابزار، نه رعیت، نه عدد

شما ما را ناآگاه خواندید
زیرا آگاهی، آیینه‌ای بود
که چهره‌ی فرسوده‌ی قدرت را نشان می‌داد

ما آینده را می‌خواهیم
نه چون بی‌خطر است
بلکه چون ادامه‌ی این اکنون، مرگ است

و بدانید:
هیچ نظمی جاودانه نیست
که بر انکار بنا شده باشد
و هیچ قدرتی نمانده
که از حقیقت گریخته باشد

ما می‌آییم
نه با پرچم،
نه با بت
بلکه با حافظه‌ای که دیگر پاک نمی‌شود
و خواستی که دیگر مبتذل نخواهد شد.

اگر پایان رفتن و ماندن مرگ است

حداقل با مختار خواهیم مرد.