عاشق خوندن نوشتن و فکر کردنم، اینجا از حرفهای درونی می نویسم و تجربیاتم از فیلمها و کتابها (در جستجوی روزهای خوب و روشن)
برای اون که ازش بی خبرم
آخرین باری که باهاش صحبت کردم توی تلگرام بود. از دستم ناراحت شد. میونه مون شکرآب شد. حق با اون بود، من مقصر بودم.
بعدش چند روز گذشت و هیچ حرفی نبود. تا اینکه دقیقا وقتی فهمیدم اینترنت قطع شده بهش پیام دادم و گفتم دوستش دارم. همین. اونم یه قلب برام فرستاد. از اون به بعد دیگه هیچ ارتباطی نداشتیم.
شاید بپرسید چرا این همه مدت گذشت و بهش زنگ نزدی؟ خب میترسیدم. میترسیدم زنگ بزنم و جواب نده یا کس دیگه ای جواب بده. میترسیدم خبر بدی بشنوم.
امروز دو بار بهش زنگ زدم. همه ی شجاعتم رو جمع کردم و دو بار بهش زنگ زدم. نمیدونستم آهنگ پیشواز داره. یه موسیقی بیکلام و مسخره که انگار موسیقی متن فیلمه و داره وضعیتی که توش هستم رو مسخره میکنه و هر هر بهم میخنده. دو بار بهش زنگ زدم. هیچکدومش رو جواب نداد.
دارم دیوونه میشم و جرئت ندارم بازم بهش زنگ بزنم.
کاش حالت خوب باشه. کاش بدونی کل این مدت نگرانت بودم و از ترس به روی خودم نمی آوردم. کاش من رو ببخشی و حالت خوب باشه. لعنتی حتی هدیه تولدت رو هم نشد بهت برسونم.
یه جا کلیدی بود. جا کلیدی که توی سخت ترین روزهای خدمتم با بند اورکتم درستش کردم. از همون بافته هایی که زندانی ها میبافن. وقتی اونو میبافتم امید و خوشحالیم رو لای هر گره اش گذاشته بودم و با خودم فکر میکردم به محض اینکه خدمتم تموم بشه میندازمش دور، نمیخوام چیزی از اون دوران مزخرف همراهم باشه.
ولی نگهش داشتم. حدود 4 سال میگذره که هر جا بودم و رفتم همراهم بوده. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم برام ارزش داشت و بهش وابسته شده بودم. هر بار که نگاهش میکردم یادم می اومدم که چه دوران سختی رو گذروندم و چقدر قوی بودم. یاد اون فکرهای مسخره ولی حال خوب کن میفتادم. و خب اون رنگ سبزش رو هم دوست داشتم. برام پر از معنا بود و میدونستم تو هم اهل معنایی.
این جاکلیدی، یه نامه کوتاه، و چند تا عکس چاپ شده هدیه تولدت بود. یکی دو تا از عکس ها عکس دو تایی مون بود. با همون ژست های مسخره و خندون. چند تا هم عکس خودت بود، عکس هایی که من ازت گرفته بودم و هر بار میگفتم برات میفرستم ولی هیچ وقت نفرستادم.
امیدوارم بعدا بهم زنگ بزنی و باهام دعوا کنی که چرا این چیزا رو توی ویرگول نوشتم. بهم بگی که حریم خصوصی رو رعایت نکردم و از دستم عصبانی بشی و بگی از اون ماجرای اون دفعه هنوز هم ازم دلخوری. امیدوارم بهم زنگ بزنی. امیدوارم حالت خوب باشه. امیدوارم اتفاقی برات نیفتاده باشه.

از دیشب وقتی خبر آشنا و فامیل رو شنیدم و فهمیدم چطور مردم رو کشتن و با جسدهاشون چیکار کردن، فقط دارم زار میزنم. اگه تو هم اونجا بوده باشی چی؟! لعنت لعنت لعنت
پ.ن بعد از چند ساعت انتشار: بهم زنگ زد، حالش خوب بود خداروشکر.
دوستان بخش «جدیدترین ها» توی ویرگول ظاهرا کار نمیکنه، توی پست هایی که مینویسین، تگ «جدید» رو هم بذارین تا بتونیم دسترسی داشته باشیم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
بچههایِ نسلِ ما
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک نامهی عاشقانه
مطلبی دیگر از این انتشارات
زشت و زیبا