به شعر علاقه دارم، فعلا همین
جمهوری اسلامی باید برود|شعر
هر آنچه داده زمانه زمانتان کافی است
بس است قتل و جنایت، امانتان کافی است
حریف سرخی خون نیست سبز سجاده
بساز کعبهی دیگر؛ دکانتان کافی است
شما برای بقا خون طفل هم خوردید
چنین ادای یل و قهرمانتان کافی است
هنوز چشم غزلها دو کاسهی خون است
گریز علقمهی روضهخوانتان کافی است
به قول پیر خرفتی که خود، خود شر است
درازی پسِ قتل زبانتان کافی است
اذان صبح سر سبز میدهد بر باد
بس است بانگ جنایت؛ اذانتان کافی است
به زور چوبهی دار است دینتان برپا
همین برای امام زمانتان کافی است
کدام مرجع و پیغمبری ز زنها بود؟
فریب دادن خیل زنانتان کافی است
دگر حنای حجاب شما ندارد رنگ
دگر اذیت و گردنکشانتان کافی است
زمان مشت گره کردهی وطنخواهان
رسیده تا که ببندد دهانتان؛ کافی است
خودت بگو که چهل سالتان چه خیری داشت؟
بساط هر دمِ ویرانکنانتان کافی است
چهل نه بلکه هزار و چهارصد سال است
عقب کشیدن خود از جهانتان کافی است
هنوز حرف خیابان ترانهی مهساست
ز خون ما ببُرید آب و نانتان، کافی است
به غیر پا به سرش هم زدید با دستور
دروغهای بزرگ و عیانتان کافی است
ردای سبز ولایت ردای خودکامی است
دگر رعیت و فرمان خانتان کافی است ...
۰۳.۶.۲۴
برای آزادی
پ.ن: برای غزل رنجکش و چشم تیر خوردهاش و به یاد جاویدنام مهسا امینی
سجاد. اصفهان
#شعر_اعتراضی
در آغوشِ گرگ ها
غروبان تاسیانی
زندگی رو رها نکنید این تنها چیزیه که داریم