راستش می‌ترسم.

این دفعه دیگر متن من نامه نیست، دلنوشته هم نیست، روزمرگی هم دلم نمی‌خواهد بنویسم. حتی اگر هم می‌خواستم، تمام روزهایم ورقه‌هایی هستند که با کاغذ کاربن در دفتر روزگار نوشته می‌شوند. فردا مثل امروز و امروز مثل فردا. هر روز صدای فریاد می‌دهد. فریاد من و تو که به گوش کسی نمی‌رسد.

در نوشته آخرم حرفی از اوضاع این روزها نزدم. راستش حرفی نداشتم که بخواهم بزنم. اوضاع از روز روشن‌تر است. با این حال خود را مقید دانستم که تفاوتی بین نفس خود و فردی که خونی که بر سنگفرش خیابانها جاری‌ست می‌بیند و دم نمی‌زند، بگذارم.

چند صباحی می‌شود که ارتباطی با جهان نداریم. منظور فقط این خارجکی‌ها نیست. من از دوستانم هم خبری ندارم. راستش هیچوقت آنقدر این بزدلان را با رنگ و خوی واقعی‌شان ندیده بودم. حتی در جریان اعتراضات گذشته هم هیچوقت این قطعی ارتباطات گسترده را ندیده بودم. راستش شاید به سن من قد نمی‌دهد وگرنه مادرم می‌گوید در سال ۸۸ هم همینطور بوده است.

واقعیتش از هر دری دارم حرف می‌زنم به جز آن که باید بزنم. آشنایی در بیمارستانی داریم، مردی حدودا ۳۰ ساله که چیزهای زیادی دیده‌است و می‌شود گفت دل شیر دارد. وقتی با ما تماس گرفته بود صدایش می‌لرزید و گریه می‌کرد. صبح جمعه هفته گذشته بود. می‌گفت:《اینجا پرجنازه‌ست. بچه‌های همسن تو رو آوردن. به یکیشون از فاصله نزدیک به سرش شلیک شده، اونم با تیر جنگی.》

دوستی دارم در کتابخانه‌ای که می‌روم. دوستی داشت که پدرش چند روزی بود که مفقود شده بود. امروز برای پرداخت هزینه و آزاد کردن پیکر پدرش به بیمارستان رفته بود. از صدای این دختر داشت آتش می‌چکید. من تاکنون او را ندیدم ولی به حالش گریستم. دختر ۱۸ ساله چه مصیبت و محنتی را در این سن دارد تجربه می‌کند...

راستش نمی‌دانم این افراد از انسانیت بویی برده‌اند یا نه. اصلا بو به درک آیا تا به حال اسمش را شنیده‌اند؟ یعنی خود خانواده‌ای ندارند؟ برای کسی دلشان نمی‌سوزد؟ شبها چگونه سر به بالش می‌گذارند؟ حتما با این پول خمس و زکات هم می‌دهند. کاش ندهند، حداقل حرمت یک سری چیزها حفظ شود.

راستش غم را در طول روز از خودم دور می‌کنم. موسیقی کار می‌کنم، درس می‌خوانم، بافتنی می‌بافم، شعر می‌نویسم. اما شب که می‌شود و پرده سیاهی بر آسمان که کشیده می‌شود دلم فشرده می‌شود. با خود فکر می‌کنم یعنی چند جوان الان دیگر زیر این گنبد کبود نیستند؟ خانواده‌هایشان چه حسی دارند؟ چند جان دیگر باید فدا بشود تا این وضعیت درست شود؟

راستش خیلی می‌ترسم. می‌ترسم که دوستانم را دیگر نبینم. راستش شرایط سختی‌ست. می‌ترسم دیگر حتی اخبار را چک کنم. می‌ترسم این همه استعداد و جوان بیخودی هدر برود. راستش از صدای تلفن هم می‌ترسم.

راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از آینده خیلی می‌ترسم. حرفای نوشته پیشم هنوز هستند. هنوز هم چشم انتظار و اميدوارم؛ ولی می‌ترسم که در آینده‌ای که به انتظارشان نشسته‌ام خودم یا عزیزانم نباشیم...

دوباره می‌سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می‌زنم اگر چه با استخوان خویش