«دنبالهروِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
ساچمه!
دیگر همهچیز قاطی شده است. در بین کشتهشدهها مامور نیروی انتظامی، سپاهی، بسیجی، معترض، آشوبگر، تخریبگر، برانداز، تجزیهطلب و هر کسی دیده میشود. اما خدا میداند در این میان چند آدم عادی بیگناه که به زعم خودشان برای یک اعتراض معمولی از وضعیت کشور به خیابان رفته بودند، مظلومانه کشته یا مجروح شدند.
یکی از بچههای فامیل علیرغم مخالفت پدر و مادرش در این اعتراضات شرکت کرده بود. نیمه شب خانوادهاش به خانهی ما زنگ زدند که شما از پسر ما خبر دارید؟ گفتیم نه. پسر فامیلمان ساعت هشت در خانهی ما را زد و لنگلنگان داخل شد. پرسیدم کتک خوردهای؟ گفت نه با تفنگ ساچمهای شلیک کردند چند ساچمه در یکی از پاهایم فرو رفته است. پرسیدم جزو کسانی بودی که خرابکاری میکردند؟ گفت از قضا وقتی کسی میخواست بانک را آتش بزند رفتم گفتم ما برای آتش زدن نیامدیم، آمدیم به این وضعیت اعتراض کنیم. گفت نزدیک بود به من به خاطر جلوگیری از آتشزدن بانک انگ مامور لباس شخصی بزنند که دوستم نجاتم داد و مرا از مهلکه بیرون برد. گفت توی شلوغی بودم که چند نفر با موتورهای سنگین و دوترکه داخل جمع شدند و شروع به شلیک کردند. خواستم فرار کنم که یکهو پایم خالی کردم. بعد از این که با بدبختی از صحنه دور شدم فهمیدم با تفنگ ساچمهای مرا زدهاند.
با دو تا از دوستانم خودم را به خودرو رساندم. در راه برگشت به خانه مامورها جلوی خودرومان را گرفتند و سه نفرمان را گرفتند و هر چقدر توضیح دادیم که ما کاری نکردیم قبول نکردند. سرمان را با دو لایه کلاه پوشاندند و به جایی که نمیدانم کجا بود بردند. تا صبح سه نفر مارا بازجویی کردند و به زور از ما اعتراف میگرفتند. گفت یک صفحه کاغذ را پر کردند و کلاه روی سرمان را برداشتند. عکسی از صورتمان گرفتند و گفتند کاغذ را بخوانید و امضا کنید. من کاغذ را خواندم و از تعجب شاخ درآوردم. گفتم من هیچوقت این کاغذ را امضا نمیکنم. این چیزایی که اینجا نوشتید را من اگر امضا کنم یک آشوبگر و مجرم سیاسی پروندهدار میشوم. بهام گفتند امضا نمیکنی؟ ایرادی ندارد! و بعد سه نفری به زور انگشتم را در استامپ فرو کرده و روی کاغذ چسباندند و دوباره سرم را پوشاندند. صبح هم که شد ما سه نفر را بیرون آورده سوار خودرویی کرده و بعد از اینکه کلاههایمان را درآوردند کنار یک خیابانی خلوت رهایمان کردند و گفتند تا ما دور نشدیم سرتان را به سمت خودروی ما نچرخانید! و اینها در حالی است که ما را اصلاً در خیابان و شلوغی نگرفته بودند و من با اینکه از درد ساچمهها داشتم به خودم میپیچیدم جرات نکردم بگویم در خیابان بودم و ساچمه خوردهام. و سعی کردم عادی راه بروم. گفت همینجوری هم بدون پیدا کردن هیچ فیلم و عکسی از گوشیهایمان و هیچ سلاح سرد و گرمی کلی انگ به ما زده بودند، اگر میفهمیدند که در شلوغی بودهایم و تفنگ ساچمهای هدف قرار گرفتهایم که حکم اعداممان را هم صادر میکردند!
آمده بود که من یواشکی ساچمهها را از پایش در بیاورم تا کارش به بیمارستان و پلیس و کلانتری کشیده نشود. گفتم کار من نیست. من تا الان این کار را نکردهام. چرا فکر میکنی کسی که زالو میاندازد و حجامت میکند میتواند ساچمه هم در بیاورد؟ التماس کرد. نمیخواست خانوادهاش بفهمند. لوازمم را آوردم ولی نتوانستم. ساچمهها بیش از حد ریز بودند و عمیق فرو رفته بودند. زبانبسته رفت. بالاخره خانوادهاش فهمیدند. سرزنش شد. از خودرو هم که آن شب مامورهایی که معلوم نیست مربوط به چه ارگانی بودند با خود برده بودند، بعد از چند روز پیگیری هنوز هیچ خبری در دست نیست!
چند ساعت پیش زنگ زد که یکی از ساچمهها بالا آمده است و با انگشت لمس میشود. رفتم با هزار بدبختی آن ساچمه را درآوردم. ساچمه که به زور یک میلیمتر قطر داشت بدجور در گوشت فرو رفته بود مجبور شدم مقداری از گوشت پایش را ببرم تا در بیاید. کلی جیغ کشید. بعد گفت این ساچمهها به چشم برخی خورده و کار به تخلیهی چشمشان هم کشیده شده است و من شانس آوردهام. باید واکنشهای مادرش را هنگام جراحی میدیدید. قرار شد بقیهی ساچمهها را هم اگر به سطح آمدند و قابل لمس شدند بروم در بیاورم.
۲۲ دی ۱۴۰۴ هم یومالله شد و جمهوری اسلامی ایران موفق شد یک یومالله دیگر به یوماللههایش اضافه کند. و مجدداً از سوی مردم ولایتمدار و همیشه در صحنه مهر تاییدی خورد به جمهوری اسلامی ایران، انقلاب و تمام نواقص و معایب پدردربیارش مثل نوسانات ارزی، نابسامانیهای اجتماعی و امنیتی و گرانیهای اخیر. احتمالاً کشور در روزهای آتی آرامتر میشود ولی آتشهای زیادی زیر خاکستر پابرجا خواهند ماند تا بعد. و اما:
تکتک مسئولان کشور، از بالاترین تا پایینترین، دیر یا زود، در این دنیا یا آن دنیا، باید بهای هر قطره خون بیگناهی که بر روی زمین ریخته شد را بپردازند.
اگر مثل بنده هیچ مسئولیتی در این کشور ندارید، بسیار شکر کنید.
مطلبی دیگر از این انتشارات
شعلهی شمعیم در بوران
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک نامهی عاشقانه
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای ایران