هیچ چیزی در نویسندگی وجود ندارد. فقط پشت ماشین تایپ می نشینی و خونریزی می کنی. "ارنست همینگوی
سایه ای با صدای من

سرم را چرخاندم و سعی کردم صورتش را در تاریکی بهتر ببینم اما انگار هرچه دقیق تر می شوم، به وضوح مبهم تر می شود.
تنها، چشمانی درخشان است که قابل رویت است...
و البته آن لبخند...لبخندی ژکوند و مسخره به لب دارد؛
لبخندی آغشته به ترحم.
دستانش را بر قلبم می گذارد.
"می شنوم! اما تو چه؟ این را حس می کنی...؟"
متوجه بی احساسی چهره ام می شود.
دستش را بر صورتم می کشد،
بر چشمانم؛
اشک هایم را پاک می کند اما سوزشی بر چهره ام کشیده می شود؛
انگشتانش را بر انحنای لبخند خشک شده ام می کشد.
می دانم قصدش مهرورزی نیست اما توانایی پس کشیدنش را ندارم.
گلویم دارد از بغض خفه می شود که ناگهان دستش را بر گلویم می گذارد و می فشارد...
"میدانی چیست؟ می دانی چرا به همه محبت می ورزی اما کسی جبران نمیکند؟ اینکه همه به تو ترحم می ورزند و دردت را درمان نمی کنند؟ چرا باید در این تاریکی خفقان آور، در تنهایی، بغض های بلعیده شده ات را بشماری و اشک بریزی؟؟!"
حلقه دستش را تنگ تر میکند و چشمانش را تیز تر.
نگاهش تأسفبار و تحقیر آمیز است.
منتظر است التماسش کنم که رهایم کند اما نمی داند که این پایان برایم لذت بخش است.
نزدیکتر می آید...
"چون تو"
نفسش را بر صورتم می دمد.
"یک بازنده ای"
چشمانم را می بندم.
"تو مستحق این درد، تنهایی، ترحم، تحقیر، آشفتگی و مرگ تدریجی هستی"
نفسم بند می آید.
"اگر برای چیزی بهتر از این دست و پا بزنی به دردی عمیق تر فرو می روی. پس پایت را از گلیمت بیشتر نگذار!"
کماکان چنگال هایش را در گلویم فرو میکند.
بوی زخم را حس می کنم.
"تو برای هیچ کس اهمیتی نداری، هیچ کس انتظارت را نمی کشد. فقط یک سرگرمی یک بار مصرفی. یک وسیله ی ترحم ورزی؛ یک نقطه ی کور ته دنیا..."
همان طور که گلویم را می فشارد، به قلبم هم چنگ می زند.
میخواهد زجه و تمنا هایم را بشنود.
اما سکوت اختیار میکنم و در موسیقی ای که در پس ذهنم بلند می شود، غرق می شوم.
صدای لالایی گوش نوازی سروده می شود؛
لالایی ای که می گوید "وقت خواب است."
نا خودآگاه چشمانم را باز می کنم.
کمی تار میبینم...
اما... مطمئنم که همان نگاه تحقیر آمیز قبل را ندارد!
نگاه ضعیف و رنجیده ای می بینم؛
نگاه بغض آلود و آمیخته به تنهایی.
چشمانی که به دنبال تنفسی تازه می گردد؛
به دنبال رهایی از این تاریکی محض، تاریکی ای که مردمک ها به خاطرش گشوده شده اند.
ابروهایی که از آشفتگی در هم تنیده شده و
چروک هایی کنار چشم که از ترس و خستگی ورچیده شده اند...
انگار چشمان، این آزادی را از من می خواهند.
و برای یک لحظه... چشمان خودم را می بینم!
یادداشت نویسنده
گاهی ذهن،
صدای زخمهای کهنه را به شکل چهرهای تازه برمیگرداند.
آنچه در این روایت میبینید،
هیولا نیست، سایه است؛
سایهای که از تحقیرها، قضاوتها
و جملههایی ساخته شده
که روزی از بیرون گفته شدند
و بعد، برای همیشه، در درون ماندند.
این صدا واقعی نیست،
اما دردش چرا.
این نگاه از تاریکی نیامده،
از ذهنی آمده که بیش از حد تنها مانده است.
و شاید ترسناکترین بخش ماجرا،
نه خفه شدن،
بلکه لحظهایست
که میفهمیم
چشمانی که به ما زل زدهاند،
سالهاست
از آنِ خودِ ما بودهاند.
این بازتاب ذهن فردی است که با اسکیزوفرنی زندگی می کند.
شاید برگرفته از اندکی تجربه
مطلبی دیگر از این انتشارات
چیز هایی که دلم نمیخواهد بنویسم
مطلبی دیگر از این انتشارات
من یک بز هستم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
۲۰ هفته تا پایان چالش