به شعر علاقه دارم، فعلا همین
فرزندان ایرانیم!| شعر
بر سر دار رفتهای اما
گردنت را طناب نفشرده
تو جنینی که قبل زاییدن
مادرت روی دارها مرده
مادرت را برای افکارش
کشته قاضی شیخالاسلامی
مینویسم که زندهات دارم
زندهیاد ای جنین اعدامی
شصت و هفت و پس از نبردی کور
باز هم یک بهانه پیدا شد
شیخمان قصد تشت خون میکرد
دارها پشت دار بر پا شد
چارده قرن قبل، مرگت را
در دل غار مردی امضا کرد
آن که با نام مهربان آمد
آخرش قتلگاه برپا کرد
تیغ شمشیرهای رحمانی
میبرید از یهودیان سر را
خون حنجر به خاک میپاشید
تا کند شادمان پیمبر را
خون آن روز مهر قتلت شد
تا که محکوم، مادرت دانند
تا برای رضایت الله
بدنت را به خون بغلتانند
تو همان در جنینیت دیدی
آنچه ما سالها نمیدیدیم
قصدشان از خدا فقط خون بود
ما ولی دل ز دین نبرّیدم
مانده بودی اگر، تو هم شاید
گرچه بودی تو طفل شیرینی
میشد اما ببیندت تاریخ
مثل کارون که کاردآجینی
شاید اصلا که کوی دانشگاه
بود آغاز درد و بدحالی
سالها میشدی گم و مفقود
چون فرشته، سعید زینالی
بیست سالت که میرسید از راه
شاهد خشم بیصدا بودی
تیر در سینهی تو میخورد و
مصطفی میشدی، ندا بودی
میرسیدی به سال سی شاید
مثل پویا گلوله میخوردی
مثل پژمان و نیکتا، محسن
در خیابان غریب میمردی
تا که سیساله میشدی شاید
مرده بودی در انتقامی سخت
مثل ایمان و مهدی و آرش
که ندیدند چیزکی از بخت
سی و اندی که میرسیدی شیخ
کشته میخواست مثل مهسا را
چون غزل میگذشتی از چشمت
کی نبینی که کشته نیکا را
شاید اصلا شبیه محسنها
بر سر دار کینه میرفتی
یا که مانند خیل عرفانها
تیر جنگی به سینه... میرفتی
شاید اصلا نمیشدی تسلیم
که تو هم پای درس قرآنی
بعد آن هم به دار میرفتی
مثل محسن؛ امیراصلانی
چه بدانم تو هم اگر شاید
مثل ستارِ با جگر بودی
وقت تفهیم اتهاماتت
زیردست شکنجهگر بودی
شاید اصلا ترانه بودی که
بازجویش به او تجاوز کرد
یا که بکتاش آبتین بودی
شاعری مرده از تب و از درد
شاید اصلا تو سنجری بودی
سیل آن خودکشاندهها از درد
کشتهی قتل محفلی بودی
زیردستان عدهای نامرد
شاید این روزها که شیخ انگار
رفته با موش همسفر گردد
"کشته شد زیر هجمهی آوار"
این تو را آخرین خبر گردد
آنچه را در جنینیت دیدی
چه جوانها که بعدها دیدند
چه چپ و راستهای پوشالی
به مزار تو یاس میچیدند
دفتری صد من است این ابیات
که بگویم چهها که ما دیدیم
چقدر هر بدیهیاتی را
دور دیدیم و پاش جنگیدیم
ما؛ همین زخمیان و جان بر کف
همه فرزند پور دستانیم
مثل پویا و زم و یا نیکا
جان به کفهای خاک ایرانیم
ما کنون سیل هشتکی هستیم
نرسیده به وقت رسوایی
تا کدامین سحر بیاویزند
سر ما را به دار شیدایی ...
۱۴۰۴.۵.۵
اصفهان. سجاد
پ.ن: در آینده باید بندهای مرتبط به اعتراضات ۴۰۴ را به این شعر اضافه کنم.
#شعر_اعتراضی
مطلبی دیگر از این انتشارات
رقص آزادی...
مطلبی دیگر از این انتشارات
اشکآور!
مطلبی دیگر از این انتشارات
همچو چشم مستت جهان خراب است...