و من ؛ زاغْبـــوری درمانده و تنها ، مینویسم درین ظلمت ، باشد روشنگری برای فردا ...
و مــن ازیــن شـهـر نفـــرت دارم ...
تو مرا سرگشته و ویران رها کردی در شهری که رودخانه هایش مردهاند و خانه های تاریکش پنجره هایشان را اعدام کرده اند
تو مرا در این شهر آواره و تنها به حال خود رها کردی
شهر مردمی که به چشمشان نیز اعتماد ندارد و مغزشان ، از شکمشان یا شاید از کمی پایین تر فرمان میگیرد ، مردمی با چهرِ خندان ، دلی خون و گریان
شهر پست فطرتان رفیع ، جادوگران ارجمند ، فقیران ثروتمند ، ضعیفان ضعیفکُش
و خداپرستان بی خدا
عرصه پیشرفت خوک ها ، دکانی برای روباه ، افسار اسبان در دستان الاغ ، شهر سگان همدست با گرگ ، مسکن دائمی جغد
و زاغبوران در کنج نمناک سلول یا که در شهری دور ، آن سوی دریاها
و کلاغان آواز بلند .
در پسا ، مرگ آن خاطره بلبل ها .
کبوتران باخته همه چیز ، زیر طوفان سکوت ، از ترس ز دست دادن آن ناچیز چیز .
در بیدادگاه شهر ، مجلس اعدام خروس ؛ کرکسِ قاضی بگفت : ( آخر نباشد این راه روا ، که به شب کنی بیدار ز خواب مردم را ، تورا اعدامت کنم خائن پست ، که سزای خائن این بوده و هست . ) مرغ بیچاره نالید : کای بزرگ رحمی کن تو بدین مرغک خرد ، جوجگانم کوچکند و ناتوان ، گر نباشدْشان پدر ، میشوند نخجیر و صید . پاسخ داد : ( فکر اینجا کردهام ، پاسبانی گزین کردم سترگ ، چون نباشدْشان پدر ، یاورشانست سمور بزرگ ... )
شهر گرگانِ در پوست میش ، گوسفندانی دل سپرده به چوپان کودن کیش .
و قناری کز بیم سوفار نمیخواند هیچ .
شهری که لاله هایش از غنچگی پژمرده اند . یاس ها را هرزْعلف ها خورده اند .
شهر سرو های خمیده و بدون برگ ، که آسمانش کوتاهست تهی از رنگ طلوع فرداست .
شهری که پرندگانش دیگر آواز نمیخوانند ، شهر شبِ درازِ بی پایان و آفتابی که سالهاست رفته .
شهر نخلانی که با خون آبیاری میشوند ولی سیراب نه .
شهر غم ، شهر سرد و سیاه ، شهر سرود سکوت مرگ ، شهری که شاخ و برگ بید در باد نمی رقصد .
شهری که خساستش حتی به آسمان نیز سرایت کرده و چندیست که دیگر نمیبارد .
و من ، زاغْبور درمانده تنها ، مینوسیم درین ظلمت ، باشد روشنگری برای فردا .
داستان داستان شهر پر ریاست ، نه که دور ، بل ، بس آشناست . اگر اندیشه کنی ؛ در
همین کوچه کوچه هاست ، در همین نزدیکی ...
داستان شهر فوق ، داستان ماست ...
و من ازین شهر نفرت دارم ...

این پست رو پارسال نوشته بودم ، بعد از مدتی به دلایلی بر داشتمش
به نظرم مناسب حال و احوال این روزهامون بود .
_زاغْ بـــور
مطلبی دیگر از این انتشارات
تنبیه سراسری
مطلبی دیگر از این انتشارات
دیدگان سرخ
مطلبی دیگر از این انتشارات
سوگواریم، ناامید نه!|شعر